تاریخ نشر :دوشنبه 04 جولای 2016 مشاهده : سرگرمی, ضرب المثل RSS اشتراک:

داستان ضرب المثل قدیمی ، خياط هم در كوزه افتاد

ضرب المثل خياط هم در كوزه افتاد در روزگار قديم در شهر ري خياطي بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتي كسي ميمرد و او را به گورستان مي بردند از جلوي دكان خياط مي گذشتند . يك روز خياط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه […]

داستان ضرب المثل قدیمی ، خياط هم در كوزه افتاد

ضرب المثل خياط هم در كوزه افتاد

در روزگار قديم در شهر ري خياطي بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتي كسي ميمرد و او را به گورستان مي بردند از جلوي دكان خياط مي گذشتند .

يك روز خياط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه اي به ديوار آويزان كرد و يك مشت سنگ ريزه پهلوي آن گذاشت .

 هر وقت از جلوي دكانش جنازه اي را به گورستان مي بردند يك سنگ داخل كوزه مي انداخت و آخر ماه كوزه را خالي مي كرد و سنگها را مي شمرد .كم كم بقيه دوستانش اين موضوع را فهميدند و برايشان يك سرگرمي شده بود و هر وقت خياط را مي ديدند از او مي پرسيدند چه خبر ؟ خياط مي گفت امروزسه نفر تو كوزه افتادند .

روزها گذشت و خياط هم مرد . يك روز مردي كه از فوت خياط اطلاعي نداشت به دكان او رفت و مغازه را بسته يافت  . ازهمسايگان پرسيد : خياط كجاست ؟

همسايه به او گفت : ‌خياط هم در كوزه افتاد .

و اين حرف ضرب المثل شده و وقتي كسي به يك بلائي دچار مي شود كه پيش از آن درباره حرف مي زده ، مي گويند :” خياط در كوزه افتاد ” .

منبع : کودکان

اخبار مرتبط :

داستان و ریشه ضرب المثل پوست خرسی كه شكار نكردی نفروش!

داستان ضرب المثل زديم ولي نگرفت

داستان ضرب المثل جالب ، بشنو ولی باور نکن !

داستان ضرب المثل، ما پوستين ول كرديم ، پوستين ما رو ول نمي كنه

داستان ضرب المثل باغ شاه که رفتی،نباید زیاد بیایی کم چرا

داستان ضرب المثل قدیمی ، خياط هم در كوزه افتاد

چهل نما
رایانمهربهنودگشت