پنج برداشت غم انگیز از زندگی یک دخترجوان

دختر جوان بی صدا گریه می کرد.تا به حال این همه احساس درماندگی و عجز نکرده بود.خود را در مردابی گرفتار می دید و در جست وجوی راه گریزی بود.چه بر سر زندگی اش آمده و او در کجای این خط بود نمی دانست دردش را به که بگوید.او فقط دو هفته مهلت داشت.فقط دو […]

دختر جوان بی صدا گریه می کرد.
تا به حال این همه احساس درماندگی و عجز نکرده بود.
خود را در مردابی گرفتار می دید و در جست وجوی راه گریزی بود.چه بر سر زندگی اش آمده و
او در کجای این خط بود نمی دانست دردش را به که بگوید.
او فقط دو هفته مهلت داشت.
فقط دو هفته!برداشت دوم

از وقتی چشم باز کرده بود در خانواده همیشه با جر و بحث و مشاجره روبه
رو بود.
مادرش قرص اعصاب می خورد.
اما وقتی داروها را کنار می گذاشت، بشدت خشمگین و غیرقابل کنترل می شد و روزگار بچه هایش سیاه بود.

شب ها هم با دروغ پردازی هایش، شوهر خود را به جان بچه ها می انداخت.
به همین خاطر فرار از تیررس پدر و مادر و پناه بردن به گوشه دنج انباری عادت همیشگی آنها بود.
کم و زیاد مصرف کردن قر ص ها روز به روز وضعیت نابسامان خانواده را تشدید می کرد.
نرگس زندگی خالی از احساس و محبت را در حالی پشت سر می گذاشت که شب های تار و پردردش
با حفظ آیه های قرآن پرنور و روشن می شد.
او با آموزه های دینی در برابر رفتارهای تند و خشونت بار پدر و مادرش صبوری می کرد و به
امید گشایشی بود.او و خواهر کوچکترش پس از قبولی در دانشگاه راهی شهرهای دور شده و از محیط خانه فاصله
گرفتند.در این میان نرگس برای تأمین هزینه های زندگی و تحصیل در شهر غریب ناچار به تدریس خصوصی شد.
با این وجود دوری از محیط پرجنجال خانه آرامش نسبی را به او بازگردانده بود.
به همین خاطر با روحیه پرنشاط تر شبانه روز به تحصیل و تدریس می پرداخت.
برای خودش آینده ای روشن پیش رو می دید و هزاران طرح از روزهای خوش زندگی در ذهنش ترسیم می
کرد.
از موفقیت های تحصیلی اش راضی بود و دلش می خواست روزی وکیل موفقی شود تا بتواند حقوق از دست
رفته مظلومان را بگیرد.برداشت سوم

از چند ماه قبل به خاطر رفت و آمد به خانه یکی از شاگردانش متوجه
شد که سه فرزند خانواده، مادرشان را در یک سانحه تصادف از دست داده اند و از چهار سال قبل
در کنار پدرشان زندگی می کنند.
هرچند پدر بچه ها مردی زحمتکش و باایمان بود، اما جای خالی مادر در آن خانه به خوبی حس می
شد و این از عمق چشم های هر یک از آنها به خوبی موج می زد.
زندگی آرام آنها در فضایی توأم با حسرت حضور مادر می گذشت.
محمود آقای ۴۶ ساله درآمد بالایی داشت و زندگی راحتی برای اهل خانه فراهم کرده بود.
اما جای خالی مادر را نمی توانست برای بچه ها پر کند.سرانجام آخرین ترم تحصیلی نرگس به خواستگاری محمود آقا
از او گره خورد.
نرگس ابتدا موضوع را با عمه اش در میان گذاشت.
چرا که جرأت مطرح کردن موضوع با پدرش را نداشت.
از طرفی دیگر می دانست که پدرش به طور حتم دست به کار شده و برای ازدواج دختر تحصیلکرده اش
نقشه هایی در سر دارد.
همان طور که خواهرش را به عقد مردی درآورده بود و او مجبور به ترک تحصیل و دانشگاه شده بود.
در این میان دختر جوان که عمه خانم را واسطه قرار داده بود نمی دانست او قضیه را به بدترین
شکل ممکن به خانواده انتقال داده است.

اعلام موضوع خواستگاری محمود آقا از نرگس و شرایط زندگی او جنجال شدیدی در خانواده نرگس به دنبال داشت.

آنها حتی به خواستگار دخترشان بدترین الفاظ را نسبت دادند و دختر جوان را هم به برقراری روابط غیراخلاقی متهم
کردند.

پدر و مادر دختر جوان که از چهار سال قبل همزمان با قبولی دخترشان در دانشگاه او را تقریباً به
فراموشی سپرده بودند حالا جنجالی به پا کرده بودند که حسابی دیدنی بود.
مادر دیوانه وار خودش را به خوابگاه نرگس رساند و با سر و صدا و هیاهو شیشه های اتاق دخترش
را شکست و او را به باد کتک گرفت.
زنجیر طلای گردن او را که با پس اندازهایش و وام دانشجویی خریده بود پاره کرد و تلفن همراهش را
نیز از دستش گرفت.
التماس های نرگس بی فایده بود و فقط در میان نگاه بهت زده دیگر دانشجویان عرق شرم ریخت.
آخرین ضربه مادر که به سرش وارد شد دیگر چیزی نفهمید و از هوش رفت.
وقتی چشم باز کرد روی تخت بیمارستان بود.برداشت چهارم

پدر و مادر نرگس وقتی با پافشاری های دخترشان برای ازدواج
با مرد مورد علاقه اش روبه رو شدند برای سنگ اندازی دو هزار سکه طلا مهریه برای دخترشان تعیین کردند.
محمود آقا هم پذیرفت.
حتی ۱۰میلیون تومان هم برای تهیه جهیزیه در اختیار مادر عروس گذاشت.
اما این بار مادر موضوع تازه ای را مطرح کرد.
او شرط گذاشت تا سه ماه، هر روز ۴ مرتبه با خواستگار دخترش گفت وگوی تلفنی داشته باشد تا به
خوبی از خصوصیات اخلاقی وی آگاه شوند که وی نیز پذیرفت.
اما روز هفدهم احضاریه ای از دادگاه به دست «محمود آقا» رسید و او به اتهام ایجاد مزاحمت تلفنی تحت
بازجویی قرار گرفت.
او که با اتهام اغفال و فریب دختر جوان نیز روبه رو بود، سرانجام با سپردن قرار وثیقه آزاد شد.در
این میان «نرگس» به خاطر فشارهای عصبی و روحی، مبتلا به دردهای شدید معده و میگرن شده و به دلیل
ضربه روحی سنگین قادر به تدریس خصوصی و کسب درآمد هم نبود.

در محیط خوابگاه نگاه های سنگین و آزاردهنده دانشجویان عذابش می داد.
همه او را به چشم دیگری می دیدند.
زخم زبان هایشان هم مثل نیشتر در قلب شکسته اش می نشست.وقتی تعطیلات نوروزی فرارسید همه دختران دانشجو با شوقی
وصف ناپذیر کوله بار نو بسته و راهی شهر و دیارشان شدند.
اما این تازه دوره آوارگی و در به دری نرگس بود.
او که جایی برای ماندن نداشت چند ساعتی بیهوده روی نیمکت شلوغ ترمینال نشست.
چاره ای نداشت و بالاخره تصمیم گرفت تا غرورش را زیر پا بگذارد و از محمود آقا کمک بگیرد.۲۰ روز
ملال آور را در یک مسافرخانه گذراند.
از ترس و غصه خواب به چشمش راه نیافت و فقط اشک ریخت.
هزینه اقامتش را محمودآقا پرداخته بود به همین خاطر احساس بدی داشت.
به دلش افتاده بود که حادثه ای شوم در راه است.برداشت پنجم

پس از یک دوره گوشه نشینی که تنها
به اشک ریختن گذشته بود، به خوابگاه برگشت که با رأی کمیته انضباطی روبه رو شد.
با درخواست پدرش و تصمیم کمیته انضباطی به صورت موقت از ادامه تحصیل محروم شده و این در شرایطی بود
که او با هزار امید و آرزو قصد شرکت در آزمون کارشناسی ارشد را داشت.
آنها تا زمان قطعی شدن این حکم به «نرگس» دو هفته مهلت داده بودند تا در خوابگاه بماند.
بنابراین به صورت عملی مهر آوارگی بر پیشانی اش خورده بود.
با این حال تمام امیدش به طرح شکایت در دادگاه و دریافت مجوز قانونی ازدواج بود تا شاید زیر چتر
حمایتی قانون قرار بگیرد و قصه زندگی پرغصه اش به پایان برسد.

بنابراین مقداری پول از هم اتاقی اش قرض کرد و به راه افتاد.
تنها دو هفته وقت داشت تا تکلیف خود را روشن کند.
به خاطر تحصیل در رشته حقوق بخوبی از چگونگی طرح خواسته اش آگاه بود.
دو برگ دادخواست تنظیم کرد و در دادخواستش نوشت: «من دختری هستم که به خاطر مخالفت پدرم اجازه ازدواج می
خواهم.»

با ارجاع پرونده به یکی از شعب دادگاه خانواده با عجله پله ها را طی کرد و خود را
به طبقه دوم رساند.
وقتی در برابر قاضی ایستاد با چشمانی اشکبار گفت: «من دختر ۲۶ ساله ای هستم که در موقعیت شرعی و
قانونی آمادگی ازدواج با مردی ۴۶ ساله را دارم که از من خواستگاری کرده و درآمد و زندگی مناسبی هم
دارد اما پدر و مادر و پدربزرگم مخالفند و با تعصب خود مانع ازدواجمان هستند.
با این حال می خواهم مثل یک دختر نجیب، ازدواج قانونی کنم و به خانه مردی بروم که آرامش زندگی
ام را تأمین کند.

قاضی دادگاه پس از شنیدن اظهارات شاکی، پدر وی را به دادگاه فراخواند.

وکیل مرد که همراه موکلش به دادگاه آمده بود، گفت:«سن، تحصیلات، شغل و مجرد بودن دختر در ازدواج از موارد
مهمی است که رعایت نکردن هر یک، خطر از هم پاشیدن زندگی مشترک را در پی دارد.
مرد مورد نظر دیپلمه است و سابقه یک بار ازدواج با سه فرزند را دارد.
او ۲۰ سال هم از دختر موکلم بزرگتر است.
«نرگس» در صورت ازدواج با این مرد باید وظیفه سرپرستی و مادری فرزندان وی را نیز برعهده بگیرد.
ناتوانی در انجام این وظیفه و شکست وی در برقراری ارتباط با فرزندان شوهرش منجر به وقوع اختلافات شدید خواهد
شد.
پس بهتر است او با پسری ازدواج کند که بتواند خوشبختش نماید.بدین ترتیب قاضی پرونده پس از بررسی اظهارات طرفین
با اعلام ختم جلسه رسیدگی به درخواست «نرگس» برای صدور اجازه ازدواج را رد کرد.برداشت آخر

حالا «نرگس» با حکم
قطعی از ادامه تحصیل در دانشگاه نیز محروم شده و خوابگاه را هم به ناچار ترک کرده است.
آنقدر دلش پردرد است که می تواند تمام آسمان را یک جا گریه کند.حالا «نرگس» در یکی از مراکز بهزیستی
جایی برای زندگی موقت یافته است.اما با اعتراض به حکم دادگاه خانواده از قضات عالی دادگاه تجدیدنظر استان تهران خواسته
تا به او اجازه ازدواج دهند.
دلش نمی خواهد هویت و اصالت خود را زیر پا گذاشته و کوتاه ترین راه برای رسیدن به خواسته اش
را انتخاب کند.
او عاشق زندگی است و برای به دست آوردن سهمش مبارزه می کند.

«نرگس» هنوز امیدوار است.

ایران واشقانی فراهانی/افتاب

    مطالب مرتبط:

نو عروس

هاست ایران

دکتر بتول طاهری

مبلمان اداری

چهل نما
رایانمهربهنودگشت