داستان » شانس و بد شانسی در مترو صادقیه

مشاهده : 1088
داستان » شانس و بد شانسی در مترو صادقیه جالب و خنده دار
مترو شلوغ بود، چند مرد ایستاده بودند روی لبه سکو.صدا توی فضا می‌پیچید: – مسافرین گرامی خط قرمز حریم امن شماست، لطفاً از لبه سکو فاصله بگیرید.کسی گوش نمی‌داد و مدام به این جمعیتی که روی لبه سکو ایستاده بودند اضافه می‌شد.- اینا واسه چی کپه کپه واستادن؟هنوز که قطار نیومده! این را مردی چهل […]
داستان » شانس و بد شانسی در مترو صادقیهمترو شلوغ بود، چند مرد ایستاده بودند روی لبه سکو.صدا توی فضا می‌پیچید: – مسافرین گرامی خط قرمز حریم امن
شماست، لطفاً از لبه سکو فاصله بگیرید.کسی گوش نمی‌داد و مدام به این جمعیتی که روی لبه سکو ایستاده بودند
اضافه می‌شد.- اینا واسه چی کپه کپه واستادن؟هنوز که قطار نیومده! این را مردی چهل و هفت هشت ساله با
لهجه غلیظ آذری پرسید که موهای سرش جوگندمی بود و کیف بزرگی را بغل کرده بود.پسری که کنارش روی صندلی‌های
سبز ایستگاه صادقیه نشسته بود در حالی‌که سرش توی روزنامه بود گفت: – اینا خوره مترون! می‌دونن کجا درست روبه‌روی
در قطاره! واسه همین می‌خوان سریع سوار شن! اینا هیچکی توی ایستگاه نباشه هم می‌رن اونجا وامیستن دست خودشون نیست
باید هل بدن تا آروم بشن!! مرد انگار از حرف‌های پسر چیز زیادی متوجه نشد، دم غروب بود و هر
لحظه به جمعیت اضافه می‌شد.- آقا! من بخوام برم ملارد این قطار میره؟ دیرم شده شب برسم جایی رو بلد
نیستم اونجا! – آره عمو! ایستگاه کرج پیاده شو جلو درش تاکسی و اتوبوس داد می‌زنن واسه ملارد! فقط زود
بجنب سوار این قطار بشی سریع‌السیره سه سوته می‌رسه جا بمونی یه ساعت دیگه می‌رسی اونجا! – مرد سرش را
تکان داد و گفت: – می خوام برم خونه پسرم، اونجاست.پسر انگار علاقه‌ای به حرف زدن نداشت و برایش هم
جذابیتی نداشت تا در مورد پسر مردی که نمی‌شناخت چیزی بداند.قطار از راه رسید و همه آدم‌هایی که تا چند
ثانیه پیش آرام نشسته بودند مثل ترقه از جا پریدند و به طرف قطار حمله بردند، مرد آرام‌تر از همه
بلند شد و کیف در بغل پشت جمعیتی ایستاد که جلوی یکی از درهای ورودی جمع شده بودند.بعد از چند
ثانیه در باز شد و سر و صدا و جیغ و هوار بلند شد.مردم همدیگر را هل می‌دادند، یکی دو
نفر زیر دست و پا افتادند، مرد خیلی سعی کرد راهش را باز کند و سوار شود اما او و
چند نفر دیگر عقب ماندند و هر کاری کردند جا نبود سوار شوند، مرد دوان دوان خودش را به در
دیگری رساند ولی آنجا هم لب به لب پر بود و جای سوزن انداختن نبود، تقلا می‌کرد که سوار شود
و به تاریکی نرسد، پسر گفته بود این قطار سریع‌السیر را سوار نشود تا یک ساعت دیگر معطل می‌شود که
برسد کرج! جلوی یکی از درها ایستاد و به چند جوان همسن و سال گفت: – آقا بذار من سوار
بشم! – عمو جا نیست! می بینی که! می‌‌خوای رو سر ما سوار شی؟ تو رو خدا تعارف نکنی‌ها! خودت
جا می‌‌شی این کیفت رو کجای دلم بذارم؟!! این را گفت و با دوستانش زدند زیر خنده! مرد دوباره با
التماس گفت: – آقا من باید برم خونه پسرم! یه خورده برید عقب جا باز شه من سوار شدم! –
عمو من هم می‌خوام برم پسرم رو گازه! منتظره برم شیرش بدم!! این را همان پسر پانزده شانرده ساله با
لودگی گفت و بقیه خندیدند.مرد ناامید همراه چند نفر دیگر مدام می‌رفتند و می‌آمدند اما نتوانستند سوار شوند درهای قطار
با صدای بوق کوچکی بسته شدند و دست از پا دراز‌تر آمد و سر صندلی سبز رنگی نشست.حالا با چشمش
جایی که در قطار بعدی قرار می‌گرفت را نشانه کرد، حالش گرفته بود، مدام خود خوری می‌کرد.خودش را سرزنش می‌کرد
که چرا مثل بقیه هل نداده تا برود تو سوار شود.- بی‌‌عرضه! همین کارا رو کردی که الان کارت به
اینجا کشیده! عرضه داشتی پولت رو نمی‌خوردند مثل اردشیر الان تراکتور خریده بودی نه این‌که زمینت رو هم ازت مفت
می‌خریدن! آخه به چه دردی می‌خوری تو! الان هم می‌ری خونه احد که چی بشه؟ باز اون عروست احد رو
می‌بره تو آشپزخونه و جوری که تو بشنوی می‌گه بابات کی می‌خواد بره؟ چرا ول نمی‌کنه این شکایت رو؟ چهار
ساله می‌آد و می‌ره کجا رو گرفته؟ طرف مثل سوزن تو انبار کاه گم شده اون در رفته می‌خواد پیداش
کنه؟! اگه عرضه‌اش رو داشت نمی‌ذاشت اونجا که تو چنگش بود در بره نه این‌که هر دفعه یه بقچه دستش
بگیره بیاد تهران شکایت و شکایت‌کشی! مرد خودخوری می‌کرد، گوشه سبیلش را به دندان می‌زد، هوا هر لحظه تاریک‌تر می‌شد
و او بیشتر به هم ریخته بود.از صبح تا دو ساعت پیش رفته بود دنبال شکایتش، قاضی می‌گفت: – شک
نداریم از ایران خارج نشده، ولی این‌که کجاست داریم دنبالش می‌گردیم، اون تنها زندگی می‌کنه، نه زن داره نه بچه
واسه همین رد گرفتن ازش آسون نیست، یه روباه تمام عیاره! شهر شما هشتمین شهریه که این بلا رو سرش
آورده، دعا کنین گیر بیفته! اون همه پول رو نمی‌تونه خرج کرده باشه، باید ملک و املاک خریده باشه.مشکل شماها
اینه که متوجه نشدید مدارکش قلابیه، اصلا کسی به اسم یاسین شانقی با نام پدر افشار وجود خارجی نداره.هر جا
رفته یه اسم جدید استفاده کرده! قاضی راست می‌گفت، او از سادگی و زودباوری مردم استفاده کرده بود، البته طمع
هم تاثیرش را گذاشته بود.توی هر شهری وارد شده بود خیلی بریز و بپاش کرده بود و وام‌های بلند مدت
و کم‌بهره می‌داد، یعنی کافی بود کسی یک میلیون پیش بگذارد در عرض دو روز به او سه میلیون می‌داد،خیلی
زود آوازه‌اش همه جا می‌پیچید، عده‌ای می‌گفتند آدم خیری است و برای رضای خدا این کار را می‌کند، بعضی‌ها می‌گفتند
تاجر است و با پولی که می‌چرخد می‌خواهد کارخانه بزند توی شهر و هر کس حرفی که به ذهنش می‌رسید
را می‌گفت، کسی ذره‌ای به او شک نمی‌کرد، چون هیچ کلاهبرداری در عوض یک میلیون سه میلیون به کسی نمی‌داد،
برای همین بعضی‌ها سه میلیون را فردایش می‌آوردند سه روز بعد نه میلیون می‌گرفتند و می‌رفتند، تا این‌که یک روز
زنی که توی خانه او کار می‌کرد گفت از تهران دیروز بهش زنگ زدند، گفت کار مهمی پیش اومده و
باید برود و سر سه روز بر می‌گردد، همه با امیدواری سه روز منتظر ماندند ولی شد شش روز، ده
روز، بیست روز! هیچ‌کس آدرسی از او در تهران نداشت، تازه معلوم شد چیزی در حدود هفتصد و سی دو
سه میلیون را بالا کشیده و رفته! روش کارش خیلی آسان بود روزهای اول دانه می‌پاشید و مشتری جمع می‌کرد،
این وسط یک عده سود می‌کردند ولی بیشتر مردم وسوسه می‌شدند و طمع آنها را می‌گرفت و می‌رفتند خانه و
زمین و تراکتور و ماشین‌شان را می‌فروختند که سود چند برابر بکنند و حالا در عرض دو ماه مردی که
یکشبه وارد آنجا شده بود غیبش زده بود.آقا مراد هم زمینش را فروخته بود که با پولش زمین بهتر و
تراکتور بخرد و توی خیالاتش برنامه داشت سال بعد پنبه بکارد و سری توی سرها بشود اما همه پول‌هایش را
یاسین شانقی بالا کشیده بود حالا چهار سال بود از شهرستان و استان پیگیری کرده بود و کارش به دیوان
عدالت کشیده بود.صدای قطار روی ریل او را از جا کند، هوا تاریک شده بود و مرد همچنان داشت به
بخت بدش لعنت می‌فرستاد این بار با هر مکافاتی بود سوار شد، سفت لبه در را گرفته بود که بیرون
نیفتد و خدا خدا می‌کرد که در بسته شود.چند نفر آمدند و به زحمت خودشان را جا دادند، مرد چهل
پنجاه ساله‌ای که عینک دودی بزرگی داشت و توی پالتوی پشمی کز کرده بود هم به زحمت خودش را چپاند
تو و مدام آرنجش به پهلوی مراد می‌خورد؛ مراد از ترس جیب برها هی دستش را می‌گذاشت روی جیبش که
مرد با آن قیافه نکند جیبش را بزند.زیر چشمی مواظبش بود.چند نفری در چیتگر پیاده شدند و در ایستگاه ایران
خودرو جای بیشتر باز شد و مرد عینک دودی به چشم رفت و گوشه‌ای ایستاد و از شیشه در بیرون
را نگاه می‌کرد، خال درشتی روی گوشه ابروی چپ‌اش بود، مراد برای یک لحظه انگار چیزی یادش آمد، اما دوباره
فکر کرد خیالاتی شده است، مرد دستش را از توی جیبش درآورد، موبایلش توی دستش بود شماره‌ای گرفت و شروع
به حرف زدن کرد؛ مراد جوری که او متوجه نشود پشتش را به او کرد و نزدیکش شد.قلبش داشت از
جا کنده می‌شد صدایش عین یاسین شانقی بود! خواست برود و کمی از دورتر او را صدا بزند ولی قاضی
گفته بود که اصلا چنین اسمی وجود خارجی ندارد، به سرش زد که یک‌دفعه نزدیکش شود و عینکش را بردارد
ولی خجالت می‌کشید که نکند اشتباه گرفته باشد و دردسر تازه‌ای بار بیاید و وسط این همه جمعیت شرمنده شود.خانمی
که نزدیک مرد عینک دودی بود گفت: – آقا من گرمدره می‌خوام پیاده بشم.چند تا ایستگاه مونده؟ – ایستگاه بعدیه!
این را که گفت مراد شکش به یقین تبدیل شد، صدای خود خودش بود، به کرج که رسیدند، وسط شلوغی
جوری به او تنه زد که عینکش افتاد، خود خودش بود، پای پله‌های مترو خودش را روی او انداخت و
داد و هوار راه انداخت.- کمک! پلیس! هوار مردم! این کلاهبرداره!! بگیریدش! بیشتر مردم خودشان را کنار کشیدند، بیشتر شبیه
قسمتی از یک فلیم بود تا واقعیت! مردی با لباس نیمدار و کلاه سیاه و کفش‌هایی که شبیه گیوه بود
خودش را انداخته بود روی مرد جا افتاده‌ای که لباس‌های مرتبی داشت، او را محکم گرفته بود و نمی‌گذاشت جم
بخورد! – آقایون منو از دست این دیوونه نجات بدید! آقا خجالت بکش! داری چیکار می‌کنی؟ الان پلیس رو خبر
می‌کنم بیاد حسابت رو برسه! مرد سعی می‌کرد خونسرد باشد و لفظ قلم حرف بزند ولی مراد چند مشت محکم
به دنده‌هایش زد و صدایش را برید، دو مامور نیروی انتظامی رسیدند و آنها را جدا کردند و بردند توی
کیوسک! مرد خیلی جدی گفت: – ممنونم از شما مامورین زحمتکش! من از این دیوونه زنجیری شکایت دارم، از من
پول خواست گفتم ندارم به من حمله کرد به زور می‌خواست جیب منو بزنه! مراد هول شده بود و بد
و بیراه می‌گفت، افسر با تجربه‌ای که آنجا بود فوری مدارک را خواست و با حوصله به حرف‌های دو نفر
گوش می‌‌داد.یواش یواش رنگ از رخسار مرد عینک دودی پرید.چند دقیقه بیشتر طول نکشید که سردی دستبند را روی دستش
حس کرد.مراد مثل آدم‌هایی که غافلگیر شده باشند رو کرد به افسر و گفت: – خدا رو شکر سوار اون
قطار نشدم، کار خدا بی‌حکمت نبود! افسر گفت: – کدوم قطار؟ مراد همانطور که داشت زیر لب خدا را شکر
می‌کرد و باورش نمی‌شد معجزه‌ای رخ داده است و دلش می‌خواست زودتر برسد خانه احد و به همه فامیل‌های‌شان خبر
بدهد که یاسین شانقی را پیدا کرده است گفت: – هیچی! هیچی جناب سروان! خدا جای حق نشسته…
پرنیان غزنوی/خانواده سبز
2012-01-09 / گردآوری:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
جریان درگیری رویا تیموریان و قاضی مرتضوی در پرونده قصاص پسری زیر ۱۸ سال! جریان درگیری رویا تیموریان و قاضی مرتضوی در پرونده قصاص پسری زیر ۱۸ سال!
درگیری رویا تیموریان و قاضی مرتضوی در سالهای اخیر هنرمندان و بخصوص بازیگران سینمای ایران علاقه زیادی به حضور در فعالیتهای خیریه از خود نشان داده اند.از جمله این فعالیتها کمک به جلوگیری از قصاص متهمانی است که با انگیزه های اشتباه مرتکب قتل شده اند. رویا تیموریان و همسرش مسعود رایگان از جمله بازیگرانی […]
سوژه های روز رو این جا ببینید !
فال روزانه
تعبیر خواب
افشاگری جدید در مورد احتمال بازیگر شدن احسان علیخانی در گذشته و کسی که مانع وی شد !
رضا رویگری هم قرار است به ترکیه برود! +عکس
کمپین تحریمی که توسط پرویز پرستویی ایجاد شد! +عکس و جزییات
توضیحات جالب نرگس آبیار از بازیگر خردسال فیلمش / از تنبیه بدنی با خط کش تا حالت تهوع در فیلم +عکس
نیکول کیدمن از ازدواج و زندگی شخصی اش گفت
ازدواج مخفیانه فاکس با کتی هولمز +عکس
تغییر گریم محمدرضا گلزار در فیلم سلام بمبئی +عکس
صحبت های جالب بری لارسون درمورد نگاه جنسیتی در اسکار ۲۰۱۶
تبریک جالب دیوید بکهام ، چهره سرشناس دنیای فوتبال به دی‌کاپریو +عکس
صحبت های جالب لئوناردو دی کاپریو پس از دریافت جایزه اسکار +عکس
چرا فیلم محمدرضا گلزار توقیف شد ؟ +عکس
عذرخواهی کلارکسون مجری جنجالی برنامه تخت گاز +عکس
عکس های جدید رابرت پتینسون در تبلیغ عطر
فیلمی که نیکی کریمی دوست داشت و از دیدنش لذت برد! + عکس
ماجرای کم محلی کردن یک پسر بچه نسبت به یکتا ناصر! + عکس
عکس سلفی تمام بازیگران فیلم ابد و یک روز !
logo-samandehi