ماجرای عروسی زیر توپ و خمپاره

تاریخ نشر :یکشنبه 29 سپتامبر 2013 مشاهده : 99
ماجرای عروسی زیر توپ و خمپاره حوادث روز
علی اصغری امدادگر جبهه ۸ سال دفاع مقدس است که ناگفته های بسیاری از دفاع مقدس دارد که در گفتگو باشگاه خبرنگاران؛ برخی از این خاطرات را بازگو کرد.به گزارش خبرنگار اجتماعی باشگاه خبرنگاران سال ۶۰ بود و بوی جبهه حتی تا کوچه های تهران رسیده بود علی که ۱۸ سال بیشتر نداشت و هر […]
علی اصغری امدادگر جبهه ۸ سال دفاع مقدس است که ناگفته های بسیاری از دفاع مقدس دارد که در گفتگو
باشگاه خبرنگاران؛ برخی از این خاطرات را بازگو کرد.
به گزارش خبرنگار اجتماعی باشگاه خبرنگاران سال ۶۰ بود و بوی جبهه حتی تا کوچه های تهران رسیده بود علی
که ۱۸ سال بیشتر نداشت و هر روز عشق و ایثار و از خود گذشتگی را در هر صفحه زندگی
اش مشق می کرد وقتی به جزوه های همکاری اش نگاه می انداخت نکات امدادگری را به خوبی ازبر می
شد.
تعلل و درنگ را چاره ساز روح انسانی خود نمی دید و به سرعت دست به کار شد….
هفدهمین نفر در لیست رزو کلاس های امدادگری هلال احمر بود آنقدر این پا و آن پا کرد و این
آقا و اون آقا را دید تا سرانجام توانست اسمش را جزو ۵۰ نفر کلاس امدادگری قرار دهد.
بعد از آموزش های نظری ۳ ماهه و یک‌ماه دوره عملی در بیمارستان معیری آماده اعزام به جبهه شد و
آن زمان که دانشگاه ها به دلیل انقلاب فرهنگی تعطیل شده بود او تصمیم گرفت تحصیلش را در جبهه ادامه
دهد.
شب قبل اعزام به جبهه به پدر و مادرش گفت که باید برای امداد رسانی به رزمنده ها عازم جبهه
شود.
مادر در چشمانش خیره شده بود به طوری که می شد حس مادرانه اش در چشمان بی تاب او خواند.
پدر بهت زده در فکر فرو رفته بود علی منتظر هر واکنش از پدر و مادرش بود چند دقیقه بعد…
پدر کمی جلوتر آمد مادر به اتاق رفت علی سرش را به نشانه ادب و احترام پایین انداخت و چشمانش
را بست.
پدر روی زمین نشسته بود و بندهای کفش او را محکمتر می کرد مادر ساک دردانه اش را بسته بود
و با کاسه ای آب و چند گل محمدی آماده بدرقه کردن فرزندش شده بود.
اواخر سال ۶۰ برای شرکت در عملیات فتح المبین عازم منطقه جنگی شد و امدادگر گروهان مالک اشتر از گردان
محمد رسول الله (ص) بود صحنه ها و موقعیت هایی در جلوی چشمانش نقش می بست که هیچ گاه از
ذهنش پاک نشد ولی او مدادگر بود و می بایست کار خود را می کرد اندکی تعلل او را از
امداد رسانی به مجروحان جا می گذاشت.
او می دانست و به خوبی دریافته بود که جبهه جدا از زندگی عشق و ایثار و شهادت خمپاره توپ
و نارنجک هم دارد.
روزی به همراه تنی چند از رزمنده ها برای شناسایی تپه های ۲۴۲ جبهه های خوزستان روانه آن منطقه شده
بودند تا خود را برای عملیات شب بعد آماده کنند.
همه چیز به ظاهر آرام بود نه صدایی نه سوت خمپاره ای و آسمان در روشنای خود غرق بود ناگهان
یک صدا آمد که دیگر برای پناه گیری دیر شده بود و همه جا را دود فرا گرفت آخر ویژگی
خمپاره ۶۰ غافلگیری آن است و به قول رزمنده ها که می گفتند خمپاره ۶۰ قسمت هر کسی باشد نصیبش
می شود، بخشی از آن سهم و قسمت علی بود.
چند بار سعی کرد از جای خود بلند شود تا به سراغ مجروحین برود اما هر دفعه زمین می خورد
سوزشی در پای خود حس می کرد به هر طریقی خود را روی زمین کشید تا بتواند از سلاح خود
استفاده کند به اولین مجروحی که رسید باند و گازاستریل را از توی کوله خود بیرون آورد تا دست رزمنده
مجروح را پانسمان کند رزمنده سرش را به سختی بلند و نیم نگاهی به او کرد و با خنده گفت:
امدادگر تو پای خودت را ببند.
علی به پایش نگاه کرد از توی پوتینش خون بیرون می زد پایش ترکش خورده بود ولی حس مسئولیتش درد
را از یادش برد.
در مدت ۲۸ ماهی که در جبهه بود ناگفته ها و روایت های متفاوت وبسیاری در جلوی چشمانش نقش می
بست که همه به یک سمت الی الله در حرکت بود از صدای ناله های مجروحین نه با شکوه و
شکایت بلکه فریاد یا حسین آسمان را پر می کرد شان آفتاب سوزان را هم می سوزاند.
تا آخرین لحظاتی که بی حرکت روی زمین افتاده بودند و جهت قبله را می پرسیدند با وضو در خون
نماز عشق را هر چند با اشاره چشم به پا دارند و گاهی اوقات نیمه تمام ماندن نماز یا ذکر
صولاتشان و شاید مناجاتی عجیب با معبودشان هیچگاه از ذهن نه تنها علی بلکه هیچ بیننده ای پاک نخواهد شد.
امدادگران جبهه هر لحظه می بایست موظف سلاح کوله خود یعنی کمک های اولیه می بودند و سهل انگاری و
کوتاهی در این مورد جز خیانت هایی بود که آن ها برای خود تعریف کرده بودند رزمنده ها می جنگیدند
و یک گروهان به امدادگر وسایل کوله اش نیاز داشت و این موضوع به بسیاری از امدادگران اجازه به دست
گرفتن سلاح جنگی را نداد.
بعد از حضور فعال علی در جبهه در ستاد انتقال مجروحین و اردوگاه اسرای عراقی نقش داشت .
سور و سات عروسی اش را در سال ۶۷ درمیان بمب و موشک صدام برپا کرد.
در روزهای اول آشنایی همسرش بیشتر اون با لباس امدادگری می دید تا با کت و شلوار دامادی تا بالاخره
هسمرش همچون او دوره های امدادگری را گذراند.
امروز با گذر سال ها جنگ برای علی اصغری ۵۰ ساله دستاوردهای زیادی به همراه داشت استشمام گاز فرول و
موج گرفتگی از ناحیه سر درصدجانبازی و سوابق پزشکی امحا شده که سوغات جنگ برای همسر و فرزندان همچنین یادگاری
از آن دوران برای خود اوست امروز علی اصغر بازنشسته است ولی می گفت: خود هیچگاه از امدادگری بازنشسته نخواهد
شد و این حس نوعدوستی زیبا را به دختر ۲۳ ساله و پسر ۲۰ ساله خود به میراث گذاشته است.
خودتان را معرفی کنید علی اصغری هستم متولد سال ۴۲ و یک فرزند دختر و پسر دارم.
چی شد که امدادگر جبهه شدید؟ حس نوعدوستی در تمام افراد وجود دارد و من نیز به تبعیت از سرشت
انسانی و همچنین ادای سهم خود در دفاع از خاک سرزمینم دوره های امدادگری را با هدف ورود به جبهه
آوزش دیدم.
کمی از دوران دفاع مقدس بگوئید: ناگفته های دفاع مقدس بسیار است دفاع مقدس جنگ نبود یک زندگی بود که
بزرگترین دانش آموخته ها در آن امتحان پس می دادند.
خاطره ای از جنگ و رزمنده ها به یاد دارید؟ خاطره که بسیار زیاد است اما خاطرم هست که یک
روز یک آرپیچی زن مجروح شده بود خیلی گریه می کرد و فریاد می کشید به او گفتم چه خبره
دستت تیر خورده این شلوغ کاری ها برای چیه با ناله و گریه گفت الان فن رو می برن پشت
جبهه من نمی خواهم برگردم عقب…
فکر می کنید در جبهه چه چیزی وجود داشت که پشت جبهه نبود؟ در جبهه دنیا وجود نداشت خاک و
ماشین و لباس تو همرنگ هم بودند شب ها روی خاک می خوابیدی و به سنگر تکیه می دادی تیر
بود و خون و مرگ و خط روشنی وجود داشت که آن مسیر ا لی الله بود و رزمنده ها
این معنویت ودرس را از رهبر خود امام خمینی فرا گرفته بودند.
کم سن ترین و مسن ترین مجروحی که او را مداوا کردید به خاطر دارید؟ بیشتر عملیاتها در شب بود
و چهره رزمنده ها نامشخص می شد گفت از همه سنی در جبهه با آن ها روبرو شدم.
یک مدت نیز در اردوگاه اسرای عراقی فعالیت داشتید…..
بله دستیار اول پزشک بودم خاطرم هست یک روز پای یک عراقی ترکش و بسیار عفونت کرده بود من اگر
بودم شاید در ابتدا پای او را قطع می کردم ولی دکتر دلشاد که مسئول جراحی بودند می گفتند نه
ابتدا یک انگشت را قطع کردند بعد از چند روز که عفونت به سایر انگشت ها رسید باز دکتردلشاد با
تعلل هر انگشت او را قطع می کرد و در نهایت توانشت شصت پای او را نگه دارد انصافا به
عنوان تیم پزشکی هیچ چیز کم گذاشته نشد .
از دوستان امدادگرتان کسی شهید شد؟ بله شهید رضا رجبی رشیدی و شهید محسن تقی دماوندی از ۵۰ نفری که
بودند که با هم آموزش دیدم ولی آن ها به درجه رفیع شهادت پیوستند.
یکی از افتخارات بزرگ من امدادگر بودن به ویژه در دوران دفاع مقدس است اگرچه ۲ سال بازنشست شدم ولی
همیشه آماده امداد رسانی به آسیب دیدگان هستم و خانواده ی من نیز در این مسیر همراه من بودند.
2013-09-29 / گردآوری:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
تازه داماد ۲۰ ساله در درگیری خونین در مشهد ، قاتل و فراری شد ! تازه داماد ۲۰ ساله در درگیری خونین در مشهد ، قاتل و فراری شد !
نزاع های خیابانی به دلایل کودکانه و تنها از روی احساسات می تواند عواقب جبران ناپذیری داشته باشند که در این چاقوکشی در مشهد شاهد آن بوده ایم.
سوژه های روز رو این جا ببینید !
فال روزانه
تعبیر خواب
برای انتقام از همسرم ، زنان تهرانی را به دام می انداختم !
رسوایی جنسی برادر خواننده مشهور زن ؛ با دختر ۱۱ ساله ی همسرش !
اولین فیلم از هتل قرنطینه ای کرونا در تهران
شرط بخشش آرمان ، قاتل غزاله شکور اعلام شد
تجاوز پارسا به لیلا در پارتی شبانه و اخاذی با فیلم سیاه دختر دانشجو
فیلم گروگانگیری مسلحانه دختر جوان در استاد معین تهران
همسرم ، آزاده را با مرد غریبه در خانه ام دیدم ، سرش را بریدم
علت فرار پروانه از شوهر پورشه سوار ، در ماه عسل پاریس و ونیز چه گذشت ؟
افشای علت وحشتناک طلاق های صوری در مازندران لو رفت !
ماجرای تلخ فروش خواهر کوچکتر به ۷ مرد هوسباز
دعوای همسر اول و دوم یک مرد در دادگاه ؛ راز پنهانی همسر دوم چه بود ؟
چرا مرد ، قاتلِ همسر دومش شد ؟ راز عجیب پزشکی قانونی !
تکه پاره شدن دختربچه گلفروش توسط سگ ولگرد در شهرری + عکس دلخراش
آخرین صحبتهای پدر غزاله شکور درباره حکم اعدام آرمان
سپیده دختر ته تغاری من ، عروس موقت مردها شد !
صدای ناله ی زن از صندوق عقب ماشین ، راز پنهانی مرد را برملا کرد
logo-samandehi