داستان ضرب المثل دروغ از دروازه تو نمی آید

مشاهده : 443
داستان ضرب المثل دروغ از دروازه تو نمی آید فال و طالع بینی
هر زبانی با ضرب المثل ها شیرین تر می شود. داستان ضرب المثل دروغ از دروازه تو نمی آید را در ادامه بخوانید.

اگر شما هم به دنبال خواندن ضرب المثل های شیرین فارسی هستید می توانید با ما همراه باشید و ریشه تاریخی ضرب المثل ها را بخوانید . امروز هم تصمیم داریم یک مثل تاریخی را بررسی کنیم. داستان ضرب المثل دروغ از دروازه تو نمی آید را در پرشین وی بخوانید.

ضرب المثل دروغ از دروازه تو نمی آید

بخش قابل توجهی از ادبیات هر ملتی را ادبیات عامیانه تشکیل می‌دهد. ادبیات عامیانه
از گستردگی زیادی برخوردار است. ترانه‌ها، لالایی‌ها، امثال و حکم، کنایات عامیانه،
چیستان‌ها، اشعار عامیانه و نمونه‌هایی از این دست از جلوه‌های ادب و فرهنگ عامیانه به شمار می‌روند.

مطالعه ضرب‌المثل‌های هر ملت به خوبی می‌تواند خلقیات، عادات خوب و بد، فکر و اندیشه،
حساسیت‌ها و یا علایق مردمان را نشان دهد. ضرب‌المثل‌ها نشان‌دهنده رفتارهای بهنجار
و نابهنجار و ارزش‌ها و ضد ارزش‌های اجتماعی هستند که مردم آن‌ها را پذیرفته یا رد کرده‌اند؛

از این حیث امثال و حکم بیش از ادب مکتوب و شعر و نثر تجلی‌گاه اندیشه‌های اجتماعی
است، چه آنکه شعر و ادبیات نویسندگان مشخص و معلوم دارد، اما ضرب‌المثل‌ها از بطن
جامعه درآمدند. مثل‌ها گوینده مشخصی ندارند و همه مردم طی تاریخ آن‌ها را صیقل داده‌اند.

دروغ از دروازه تو نمی آید

دروغ از دروازه تو نمی آید

یکی بود یکی نبود.
در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد.
آدم های زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغ های زیادی گفتند و او را خنداندند.

اما پادشاه همه ی آنها را رو کرد و گفت دروغ های شما باور کردنی هستند.
تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش
کند.

داستان ضرب المثل های ایرانی

پولی تهیه کرد و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازه ی شهر بنشیند و سبدی
ببافد که از دروازه ی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود.
بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید.

پادشاه گفت : بگو چه کنم ـ گفت با من به دروازه شهر بیائید با هم به دروازه رفتند جوان
زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول احتیاج داشتند از پدر من وام خواستند و پدر
من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا کرد و برای پدر شما فرستاد.

دروغ از دروازه تو نمی آید

دروغ از دروازه تو نمی آید

اگر حرف مرا باور دارید پس قرض ها را پس بدهید.
اگر باور ندارید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید.
پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چاره ای جز این نداشت.از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ
بزرگی بگوید می گویند : دروغش از دروازه تو نمی آید…

آفتاب ـ باشگاه خبرنگاران جوان

2020-11-01 / گردآوری:
برچسب ها:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی