جمعه, ۳۱ فروردین , ۱۴۰۳
درخواست تبلیغات

داستان ضرب المثل محتسب در بازار است

اشتراک:
ضرب المثل محتسب در بازار است فال و طالع بینی
افرادی که قبل از ما زیسته اند عاقبت بسیاری از انسان های خوب و بد را دیده اند و همین باعث شده است تجربیات خود را در قالب داستان هایی به دست آیندگان برسانند تا عبرت گیرند.

دنیایی که در آن زندگی می کنیم  پر از اتفاقات درست و نادرست است همه افرادی که در این دنیا عملی انجام می دهند پاداش و یا سزای آن را خواهند دید. ضرب المثل امروز درباره نتیجه اعمال است. داستان ضرب المثل محتسب در بازار است را در پرشین وی بخوانید.

کاربرد ضرب المثل محتسب در بازار است

ضرب المثل محتسب در بازار است در توجه دادن به اینکه هر عملی را مکافات
و پاداشی است و انسان هر کاری انجام دهد، نتیجه آن را خواهد دید.

داستان ضرب المثل محتسب در بازار است:

نقل است روزی «هارون الرشید»، بهلول را خواست، او را به عنوان نماینده خود
به بازار بغداد فرستاد و به وی گفت: اگر دیدی کسی به دیگری ستم و تجاوز می‌کند
یا پیشه‌وری در امر خرید و فروش اجحاف می‌کند، همان جا عدالت را اجرا کن و خطاکار
را به کیفر برسان! بهلول ناچار پذیرفت و لباس مخصوص محتسبان را پوشید و به طرف
بازار شهر به راه افتاد. به بازار که رسید، پیرمرد هیزم فروشی را دید که چند تکه
چوب را برای فروش مقابلش گذاشته بود.

ضرب المثل محتسب در بازار استداستان ضرب المثل محتسب در بازار است

ناگاه جوانی سر رسید و یک تکه از چوب‌ها را برداشت و به سرعت دور شد. بهلول ناراحت
شد و خواست فریاد بزند که ناگاه جوان با سر به زمین افتاد و تلاشه چوب در
بدنش فرو رفت، به گونه‌ای که خون از بدن جوان جاری شد. سپس بهلول به گشتش در بازار ادامه
داد که ناگاه ماست فروشی را در حال وزن کردن ماست دید. مرد ماست فروش
با نوک انگشت پا کفه ترازو را فشار می‌داد تا ماست کمتری به مشتری بدهد.

بهلول خواست ماست فروش را متوجه کارش کند که ناگاه الاغی به دکان ماست فروش وارد
شد و سرش را درون ظرف پر از ماست کرد. ماست فروش فریادی کشید، سر الاغ به لبه
ظرف ماست خورد، ظرف به زمین افتاد، شکست و همه ماست‌ها ریخت.

ضرب المثل محتسب در بازار استریشه ضرب المثل محتسب در بازار است

بهلول چند قدمی جلوتر رفت و به دکان پارچه فروشی رسید. بزاز که مشغول ذرع کردن پارچه بود،
در حین ذرع کردن، با انگشت، نیم گز خود را فشار می‌داد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع
خود کم می‌کرد. بهلول جلو رفت که دست بزاز را بگیرد و مجازاتش کند، ولی در کمال تعجب دید،
موشی وارد دخل پارچه فروش شد، سکه‌ای به دهان گرفت و بدون اینکه پارچه فروش بفهمد، فرار کرد.

بهلول دیگر جلوتر نرفت و به نزد هارون الرشید بازگشت و گفت: محتسب در بازار است و به
وجود من و دیگری هیچ نیازی نیست.

آی آر سی

گردآوری:
برچسب ها:
اخبار مرتبط:
فیلم پرشین وی
آرون گروپ
آرون گروپس