قصه کودکانه جادوی مار سفید

قصه کودکانه جادوی مار سفیدکودک و نوزاد
جادوی مار سفید هیچ چیز از نظر او پنهان نمی ماند و به نظر می رسیدکه رازها ی نهان از آسمان به او می رسد.اما این پادشاه عادت عجیبی داشت، هر شب باید خدمتکاری معتمد ظرفی سربسته را بعد از شام برایش می آورد، هیچکس از محتویات درون ظرف خبر نداشت، چون پادشاه جلوی کسی […]

جادوی مار سفید

هیچ چیز از نظر او پنهان نمی ماند و به نظر می رسیدکه رازها ی نهان از آسمان به او
می رسد.اما این پادشاه عادت عجیبی داشت، هر شب باید خدمتکاری معتمد ظرفی سربسته را بعد از شام برایش می
آورد، هیچکس از محتویات درون ظرف خبر نداشت، چون پادشاه جلوی کسی در ظرف را برنمی داشت.

مدت ها به همین منوال گذشت تا این که یک روز خدمتکاری که ظرف غذا را برای پادشاه می برد،
وسوسه شد تا درون ظرف را ببیند ، به همین خاطر ظرف غذا را به اتاقش برد و در را
قفل کرد.سپس در ظرف را برداشت و یک مار سفید درون آن دید.وقتی خدمتکار مار را دید کمی از آن
را برید و در دهانش گذاشت.همین که تکه ی مار به زبانش رسید، صداهای عجیبی از بیرون پنجره شنید.او کنار
پنجره رفت و به صداها با دقت گوش داد.صدای پرندگان را شنید که با هم در مورد زمین ها و
جنگل هایی که رفته بودند، حرف می زدند.او بسیار تعجب کرد و فهمید خوردن مار سفید قدرت درک زبان
حیوانات را به او داده است.

روزها گذشتند تا این که یک روز ملکه حلقه ی طلای بسیار زیبای خود را گم کرد.ملکه به خدمتکار مظنون
شد، چون تنها او اجازه داشت به همه جا سر بزند.پادشاه به سربازانش دستور داد تا خدمتکار را به حضورش
بیاورند.پادشاه با عصبانیت زیاد خدمتکار معتمدش را تهدید کرد که اگر تا فردا صبح حلقه را نزد او حاضر نکند،
او را اعدام خواهد کرد.

خدمتکار بیچاره که خیلی ترسیده بود از قصر خارج شد و به باغ رفت.

در باغ چند اردک با هم در کنار برکه نشسته بودند و استراحت می کردند.آن ها با نوکشان بین پرهایشان
را تمیز می کردند و با هم حرف می زدند.آن ها در مورد جاهایی که رفتند، غذایی که خوردند صحبت
می کردند.یکی از آن ها گفت ” چیزی روی دلم مونده، فکر کنم حلقه ای را که زیر پنجره ی
اتاق ملکه بوده، قورت دادم.” خدمتکار با شنیدن این کلمه اردک را برداشت و به آشپزخانه برد و به آشپز
داد و گفت: امروز خوراک اردک آماده کن.” وقتی آشپز داشت اردک را برای شام آماده می کرد حلقه ی
طلا را پیدا کرد.

حالا خدمتکار به راحتی می توانست بی گناهیش را اثبات کند.پادشاه برای جبران اشتباهش به او اجازه داد تا چیزی
از او بخواهد و حتی می خواست بهترین پست دربار را به او اعطاء کند، ولی خدمتکار قبول نکرد و
از پادشاه خواست تا یک اسب و مقداری پول به او بدهد تا او رویای کودکی اش را که سفر
به دور دنیا بود، به حقیقت برساند.

وقتی پادشاه درخواستش را قبول کرد، خدمتکار اسبش را گرفت و راهی شد، یک روز بعد به رودخانه ای رسید
که سه ماهی بین نی ها گیر افتاده بودند و برای رسیدن به آب لحظه شماری می کردند.حالا بگذریم از
این موضوع که می گویند ماهی ها گنگ و لال هستند، خدمتکار صدای آن ها را شنید که آه و
ناله می کردند و بسیار ناامید و مایوس بودند.از آن جایی که خدمتکار قلب رئوف و مهربانی داشت، ماهی ها
را با دست گرفت و در آب رها کرد.ماهی ها با خوشحالی داخل آب پریدند، سرشان را از آب بیرون
آوردند و از خدمتکار تشکر کردند و گفتند یک روز لطف و مهربانیت را جبران می کنیم.

خدمتکار سوار بر اسبش شد و راه افتاد، کمی بعد صدایی از زیر شن و ماسه ها شنید.کمی دقت کرد
و بعد متوجه شد که صدای ملکه ی مورچه هاست.مورچه با اعتراض و ناراحتی می گفت چرا این آدم ها
با این اسب های بزرگ و بدقیافه شان از روی ما رد می شوند و ما را له می کنند.مرد
با شنیدن این جمله افسار اسبش را کشید و کمی مسیرش را عوض کرد.ملکه ی مورچه ها از مرد تشکر
کرد و گفت “هرگز لطفت را فراموش نمی کنم.”

مرد اسب سوار رفت و رفت تا به یک جنگل رسید.او
آنجا دو کلاغ پیر را دید که جوجه هایشان را از آشیانه بیرون می کردند.آن ها داد می زدند “از
اینجا دور شوید، شما سه تا به هیچ دردی نمی خورید، ما دیگر نمی توانیم برای شما غذا پیدا کنیم،
شما دیگر بزرگ شدید و خودتان باید غذایتان را تهیه کنید.” اما جوجه های بیچاره روی زمین افتادند و گفتند
“چقدر ما بدبخت هستیم، ما هنوز نمی توانیم پرواز کنیم، چطوری برای خودمان غذا تهیه کنیم، ما حتماً از گرسنگی
می میریم.” مرد جوان با دیدن این منظره دلش به حال جوجه کلاغ ها سوخت و غذایش را به آن
ها داد.

آن ها از غذای مرد جوان خوردند و از گرسنگی نجات یافتند و بعد به او گفتند “هرگز لطفت را
فراموش نمی کنیم.”

مرد جوان اسب سوار روزها به راهش ادامه داد تا به شهر بزرگی رسید.در آن جا سر
و صدای زیادی به گوش می رسید.مردی سوار بر اسب، بلند فریاد می زد “دختر پادشاه می خواهد از میان
شما مردی را برای همسری انتخاب کند، اما هرکس بخواهد با او ازدواج کند، باید کار بسیار دشواری را انجام
دهد و اگر موفق به انجام آن نشود، زندگی اش را از دست می دهد.” افراد زیادی تلاش بسیار کردند،
اما همه ی آن ها ناموفق بودند، با این وجود مرد جوان می خواست شانس خود را امتحان کند.بنابراین خود
را خواستگار دختر پادشاه اعلام کرد.

بنابراین او را به دریا بردند و پادشاه حلقه ای طلا را در برابر چشمان او به دریا انداخت، سپس
به او دستور داد تا آن را بیاورد و اگر نتواند خود او را به دریا خواهند انداخت.همه ی مردم
دلشان به حال مرد جوان سوخت، همه رفتند و او را تنها گذاشتند.

مرد جوان کنار ساحل ایستاده بود که دید سه ماهی به طرفش می آیند.آن ها همان سه ماهی ای بودند
که او روزی آن ها را نجات داده بود.یکی از ماهی ها صدفی در دهانش بود که آن را به
مرد جوان داد.وقتی مرد جوان آن را باز کرد حلقه ی طلا را درون آن دید و بسیار خوشحال شد
و آن را نزد پادشاه برد و منتظر بود که پادشاه به وعده اش عمل کند.

اما دختر پادشاه خیلی مغرور بود و این شرط را قبول نداشت.او خود شرطی دیگر برای مرد جوان گذاشت.دختر پادشاه
به باغ رفت و ده کیسه ارزن را با دستانش روی چمن ها ریخت و گفت ” تا فردا قبل
از طلوع آفتاب باید تمام این ارزن ها را جمع کنی وگرنه کشته می شوی.”

مرد جوان همانجا نشست و
با خودش فکر کرد چطوری این کار را انجام دهد، اما فکری به ذهنش نرسید و مایوس و نا امید
منتظر صبح شد.اما با تابش اولین پرتو آفتاب، او ده کیسه ی ارزن را کنار خودش دید.ملکه ی مورچه ها
با هزاران هزار مورچه به کمک او آمده بود، سربازان ملکه تمام ارزن ها را از روی چمن ها جمع
آوری کرده بودند و داخل کیسه ها ریخته بودند.

حالا دختر پادشاه خود به تنهایی به باغ آمد و از دیدن کیسه های ارزن سخت متعجب شد.اما دختر پادشاه
بازهم مغرور و خودخواه گفت “اگرچه همه ی کارها را به درستی انجام دادی، اما نمی توانی همسرم شوی تا
سیب درخت زندگی را برایم بیاوری.”

مرد جوان اصلاً نمی دانست درخت زندگی کجاست، اما باز راهی شد و بعد
از پیاده روی بسیار به جنگلی رسید.مرد جوان بسیار خسته شده بود و دیگر نمی توانست راه برود.او زیر درختی
نشست و خوابش برد.کمی بعد صدای خش خشی از لابه لای شاخه های درخت شنید.ناگهان سیبی طلا از میان شاخ
و برگ درختان در دستانش افتاد.در همین هنگام سه کلاغ به سمت او پرواز کردند و در کنار او نشستند
و گفتند ” ما همان سه بچه کلاغیم که تو غذایت را به ما دادی.حالا ما بزرگ شدیم و سیب
طلا را پیدا کردیم و برایت آوردیم.” مرد جوان بسیار خوشحال شد و از آن ها تشکر کرد و راهی
قصر پادشاه شد.او سیب طلا را به دختر پادشاه داد.دختر پادشاه دیگر بهانه ای نداشت.آن ها هر دو سیب را
خوردند و برای سال های سال به خوبی خوشی با هم زندگی کردند.

تبیان

2016-10-22 / گردآوری:

نو عروس

دکتر طاهری

مسابقه گردشگری

نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
روش جدید جراحی برای کاهش عارضه اسپاسم در نوزادانروش جدید جراحی برای کاهش عارضه اسپاسم در نوزادان
۱۰ روش برای اینکه مشوق خوبی برای پرورش خلاقیت کودکان باشیم۱۰ روش برای اینکه مشوق خوبی برای پرورش خلاقیت کودکان باشیم
کشف هورمون مسئول تولید عشق بین مادر و فرزندکشف هورمون مسئول تولید عشق بین مادر و فرزند
دلیل ناله‎های شبانه نوزاد چیست؟دلیل ناله‎های شبانه نوزاد چیست؟
تاثیر ماساژ در اعتماد به نفس کودکانتاثیر ماساژ در اعتماد به نفس کودکان
داستان و اشعار کودکانه درباره عید مبعثداستان و اشعار کودکانه درباره عید مبعث
از کجا بفهمیم کودکمان تب دارداز کجا بفهمیم کودکمان تب دارد
رفتارهای متفاوت جنسیتی در پسرانی که خواهر دارندرفتارهای متفاوت جنسیتی در پسرانی که خواهر دارند
افزایش خطر بروز بیماری های تنفسی در نوزادان سزارینافزایش خطر بروز بیماری های تنفسی در نوزادان سزارین
شعر کودکانه هوای پاکشعر کودکانه هوای پاک
لباس خواب کودک در زمستان چگونه باشد؟لباس خواب کودک در زمستان چگونه باشد؟
پنج مورد از مزایای تغذیه با شیر مادرپنج مورد از مزایای تغذیه با شیر مادر
شعرکودکانه روز دانش آموزشعرکودکانه روز دانش آموز
انتظارات معلمان مدرسه از اولیای دانش آموزانانتظارات معلمان مدرسه از اولیای دانش آموزان
توصیه های مراقبت از نوزادان و کودکان در منزلتوصیه های مراقبت از نوزادان و کودکان در منزل
راه حلهایی برای رفع بی حوصلگی کودکراه حلهایی برای رفع بی حوصلگی کودک
ارتباط دست‌و پا چلفتی بودن کودکان و چاقی آنهاارتباط دست‌و پا چلفتی بودن کودکان و چاقی آنها
کودکان نوپا به چه مقدار غذا نیاز دارند؟کودکان نوپا به چه مقدار غذا نیاز دارند؟
اهمیت تماس پوستی مادر با نوزاد پس از تولداهمیت تماس پوستی مادر با نوزاد پس از تولد
آیا روروئک به زود راه افتادن کودک کمک می‌کند؟آیا روروئک به زود راه افتادن کودک کمک می‌کند؟
کتاب خواندن برای نوزاد و نوپاکتاب خواندن برای نوزاد و نوپا
خـشـم کـودک رابا این راهکارها مهارکنیدخـشـم کـودک رابا این راهکارها مهارکنید
چگونه کودکانی معتقد به برابری جنسیتی پرورش دهیم؟‎چگونه کودکانی معتقد به برابری جنسیتی پرورش دهیم؟‎
ایروبیک برای کودکان و فواید آنایروبیک برای کودکان و فواید آن
وقتی بچه ها درباره جنسیت و تولد سوال می پرسندوقتی بچه ها درباره جنسیت و تولد سوال می پرسند
مقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوانمقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوان
روانشناسی کودک و نوجوان یکی از بهترین علم هایی است که می توان به وسیله ی آن به چگونگی شخصیت انسان ها در کودکی دست یافت
سوژه های روز رو این جا ببینید !
بلیط رایگان رفت و برگشت به استانبول
یک عروسی رویایی داشته باشید ! | بهترین ها را اینجا ببینید
زیبایی اندام خانم ها( جمع کردن باسن و بالا کشیدن سینه ) در زمانی کوتاه
بـچه ها چه سنی به حرف می آیند؟
تاثیر گروه همسالان بر کودکان
راهنمای خرید لباس نوزاد برای پدران‌ و مادران جوان
اهمیت تربیت در دوران کودکی : باور کنید ، کودکی اش را…
چگونه می توان آمپول زدن را برای بچه ها راحت تر کرد
ثواب تحمل شیطنت بچه ها
۲۰ نشانه کودکان مبتلا به اوتیسم چیست؟
آیا روروئک به زود راه افتادن کودک کمک می‌کند؟
خصوصیات نوزاد تازه متولد شده
قصه کودکانه پسته اخمو
چه میوه هایی برای نوزاد ۶ ماهه خوب است ؟
قصه کودکانه آرزوی بره کوچولو
روشهای مقابله با سکسکه نوزادان
ترشح زرد رنگ و چسبندگی پلک‌ها از علائم عفونت چشمی نوزادان است
همه چیز درباره ی بلوغ زودرس در کودکان
مراقبت از نوزاد نارس در خانه پس از ترخیص از بیمارستان
همه چیز در مورد سوراخ قلب نوزاد
راه برخورد با بچه های زبان دراز
کودکتان با قطره آهن مشکل دارد؟
نکات مهم و ضروری برای شیردهی موفق
اثر قطره مولتی ویتامین در نوزادان
بهترین سن برای ختنه کردن
دمای مناسب برای اتاق نوزاد یا شیرخوار چقدر است؟
چگونه درد ناشی از تزریق واکسن را کاهش دهیم؟
هشدار درباره استفاده از ویکس در خردسالان
از کجا بفهمیم کودکمان تب دارد
چگونه کودک را به انجام تکالیف درسی علاقمند کنیم؟
هفت پرسش رایج درباره آزمایش خون کودکان
قولنج نوزاد چه علائمی دارد؟
راه حلهایی برای رفع بی حوصلگی کودک
ده توصیه طبی درباره نوزادان پسر
قصه کودکانه خرگوش باهوش
شعر کودکانه آقای رفتگر
قصه ی کوتاه «طاووس و کلاغ»
داستان کودکانه حضرت رقیه
فال روزانه
تعبیر خواب