قصه کودکانه نی نی دایناسور مهربان

قصه کودکانه نی نی دایناسور مهربانکودک و نوزاد
نی نی دایناسور مهربان مادرش به او می گفت: «نی نی مامان.» پدرش به او می گفت: «نی نی بابا.» دایناسور کوچولو دوست داشت مثل بقیه ی حیوانات کوچولو، بازی کند؛ اما هیچ کس با او بازی نمی کرد.بچه خرگوش به او گفته بود: «نه، نه، من با تو بازی نمی کنم.من خیلی کوچولو هستم.یک […]

نی نی دایناسور مهربان

مادرش به او می گفت: «نی نی مامان.» پدرش به او می گفت: «نی نی بابا.»

دایناسور کوچولو دوست داشت
مثل بقیه ی حیوانات کوچولو، بازی کند؛ اما هیچ کس با او بازی نمی کرد.بچه خرگوش به او گفته بود:
«نه، نه، من با تو بازی نمی کنم.من خیلی کوچولو هستم.یک وقت توی بازی حواست نیست و من را زیر
پایت لگد می کنی.»

چند بچه سنجاب هم همین حرف را به او زده بودند.تازه آن ها به او گفته
بودند: «تو قدّ یک درخت بزرگی، فقط برای بابا و مامانت نی نی هستی.» آن وقت نی نی دایناسور دلش
تنگ شد.حوصله اش سر رفت و یواشکی گریه کرد.یک روز آفتابی که خورشید خانم موهای طلایی اش را روی دشت
پهن کرده بود، چند بچه خرگوش و سنجاب روی تپه ی سبز قایم موشک بازی می کردند.نی نی دایناسور هم
بازی آن ها را تماشا می کرد.یک دفعه سر و کله ی گرگ پیدا شد.

چشمان گرگ از خوشحالی برقی زد.با خنده گفت: «به به، امروز چه غذاهایی چاق و تپلی گیرم آمده!» بعد زبان
درازش را دور دهانش چرخاند.حیوان های کوچولو با دیدن گرگ جیغ کشیدند.قلبشان مثل یک گنجشک تند تند می زد.هر چه
فرار می کردند گرگ به آن ها نزدیک می شد.

یک دفعه یکی از بچه خرگوش ها گفت: «برویم پشت نی نی دایناسور، بعد همه دویدند و پشت نی نی
دایناسور قایم شدند.

گرگ به نی نی دایناسور رسید، نفس نفس می زد و زبانش در آمده بود.بچه خرگوش ها و سنجاب کوچولوها
روی پاهایشان می پریدند و گریه می کردند.دل نی نی دایناسور پر از غصّه شد.خودش را روی گرگ خم کرد
و گفت: «آن ها دوستان من هستند.هر چه زودتر از این جا برو.» دل گرگ لرزید.پیش خودش فکر کرد چه
بد شانسی آورده ام؛ اما به نی نی دایناسور گفت: «اگر نروم چه کار می کنی؟ نی نی دایناسور با
عصبانیّت گفت: «اگر نروی با دست های بزرگم تو را هل می دهم تا از روی تپه بیفتی.» گرگ نمی
خواست گرد و قلنبه شود، نمی خواست قل بخورد و از تپه بیفتد.

این بود که دمش را روی کولش گذاشت و فوری از آنجا رفت.بچه خرگوش ها و بچه سنجاب ها خوشحال
شدند.با صدای بلند خندیدند و دور نی نی دایناسور چرخیدند.

پدر و مادر نی نی دایناسور از آن دور، تپه را نگاه کردند و خوشحال شدند.چون حالا روی تپه ی
سبز، نی نی دایناسور آن ها با چند سنجاب و خرگوش مشغول بازی بودند.

تبیان

2016-11-12 / گردآوری:

نو عروس

دکتر طاهری

مسابقه گردشگری

نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
مقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوانمقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوان
روانشناسی کودک و نوجوان یکی از بهترین علم هایی است که می توان به وسیله ی آن به چگونگی شخصیت انسان ها در کودکی دست یافت
سوژه های روز رو این جا ببینید !
بلیط رایگان رفت و برگشت به استانبول
یک عروسی رویایی داشته باشید ! | بهترین ها را اینجا ببینید
زیبایی اندام خانم ها( جمع کردن باسن و بالا کشیدن سینه ) در زمانی کوتاه
بـچه ها چه سنی به حرف می آیند؟
تاثیر گروه همسالان بر کودکان
راهنمای خرید لباس نوزاد برای پدران‌ و مادران جوان
اهمیت تربیت در دوران کودکی : باور کنید ، کودکی اش را…
چگونه می توان آمپول زدن را برای بچه ها راحت تر کرد
ثواب تحمل شیطنت بچه ها
۲۰ نشانه کودکان مبتلا به اوتیسم چیست؟
آیا روروئک به زود راه افتادن کودک کمک می‌کند؟
خصوصیات نوزاد تازه متولد شده
قصه کودکانه پسته اخمو
چه میوه هایی برای نوزاد ۶ ماهه خوب است ؟
قصه کودکانه آرزوی بره کوچولو
روشهای مقابله با سکسکه نوزادان
ترشح زرد رنگ و چسبندگی پلک‌ها از علائم عفونت چشمی نوزادان است
همه چیز درباره ی بلوغ زودرس در کودکان
مراقبت از نوزاد نارس در خانه پس از ترخیص از بیمارستان
همه چیز در مورد سوراخ قلب نوزاد
راه برخورد با بچه های زبان دراز
کودکتان با قطره آهن مشکل دارد؟
نکات مهم و ضروری برای شیردهی موفق
اثر قطره مولتی ویتامین در نوزادان
بهترین سن برای ختنه کردن
دمای مناسب برای اتاق نوزاد یا شیرخوار چقدر است؟
چگونه درد ناشی از تزریق واکسن را کاهش دهیم؟
هشدار درباره استفاده از ویکس در خردسالان
از کجا بفهمیم کودکمان تب دارد
چگونه کودک را به انجام تکالیف درسی علاقمند کنیم؟
هفت پرسش رایج درباره آزمایش خون کودکان
قولنج نوزاد چه علائمی دارد؟
راه حلهایی برای رفع بی حوصلگی کودک
ده توصیه طبی درباره نوزادان پسر
قصه کودکانه خرگوش باهوش
شعر کودکانه آقای رفتگر
قصه ی کوتاه «طاووس و کلاغ»
داستان کودکانه حضرت رقیه
فال روزانه
تعبیر خواب