داستان آموزنده پند عارف به جوان ثروتمند

مشاهده : 187
داستان آموزنده پند عارف به جوان ثروتمند اس ام ا س ، داستان ، معما
داستان پند عارف به جوان ثروتمند جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای حیات نیک خواست.عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟خاطر نشان کرد: انسان هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.بعد آینه بزرگی به او نشان داد […]

داستان پند عارف به جوان ثروتمند

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای حیات نیک خواست.عارف
او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟خاطر نشان کرد: انسان هایی که می آیند و می
روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در
آینه نگاه بنما و بعد بگو چه می بینی؟تذکر داد: خودم را می بینم !عارف تذکر داد: ….دیگر دیگران را
نمی بینی !آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشهولی در آینه لایه
ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در همان چیزی جز شخص خودت را نمی نگریهمین دو
چیز شیشه ای را با هم قیاس بنما :وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به همان ها
احساس عشق می نماید.ولی وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می گردد، فقط خودش را می بیندفقط وقتی قیمت داری
که شجاع باشی و همان پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،تا دفعه دیگر بتوانی دیگران را ببینی
و دوستشان بداری!

امیدواریم از مطالعه این داستان های آموزنده لذت برده باشید و هرچند کم توانسته باشیم انتقال دهنده
پیام های مهم این داستان های کوتاه آموزنده به شما باشیم.
(داستان های آموزنده)

هوش پارسی

2016-07-19 / گردآوری:
برچسب ها:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی