داستان زیبای خراش های عشق مادر

مشاهده : 120
داستان زیبای خراش های عشق مادر اس ام ا س ، داستان ، معما
داستان خراش های عشق مادر یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دیدکه به سوی پسرش شنا می کرد.مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش […]

داستان خراش های عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و
خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دیدکه به سوی پسرش شنا می کرد.مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش
را صدا زد .
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
مادر از راه رسید واز روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر…
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود،
صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را
فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره هایتمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک
مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارشرا کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت
،این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

یکی بود

2016-08-06 / گردآوری:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی