داستان زیبای | نجاری که فقط پل می ساخت

مشاهده : 483
داستان زیبای | نجاری که فقط پل می ساخت اس ام ا س ، داستان ، معما
داستان زیبای : نجاری که فقط پل می ساخت سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند.یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند .پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم […]

داستان زیبای : نجاری که فقط پل می ساخت

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که
از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند .
پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد.
وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید .
نجار گفت : « من چند روزی است که دنبال کار می گردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده
کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟ »

داستان زیبای

برادر بزرگ تر جواب
داد : « بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است .
او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما
افتاد .
او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد ، انجام داده .
»

 داستان زیبای نجاری که فقط پل می ساخت

داستان زیبای

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : « در انبار مقداری الوار دارم ، از تو می
خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
»نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار .
برادر بزرگ تر به نجار گفت : « من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز
داری برایت بخرم .
»نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : « نه ، چیزی لازم ندارم .
»هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد .
حصاری در کار نبود .
نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .

داستان زیبای

برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت : « مگر من به تو نگفته بودم برایم
حصار بسازی ؟ »در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش
دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از
او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن
است.
نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت : « دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
»

پند آموز

2017-02-20 / گردآوری:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی