داستان پندآموز لعنت بر شیطان

مشاهده : 124
داستان پندآموز لعنت بر شیطان اس ام ا س ، داستان ، معما
داستان لعنت بر شیطان به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»شیطان لبخند زد.پرسیدم: «چرا می‌خندی؟»پاسخ داد: «از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.»با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می‌خورم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای.نفس تو هنوز وحشی […]

داستان لعنت بر شیطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»شیطان لبخند زد.پرسیدم: «چرا می‌خندی؟»پاسخ داد: «از حماقت تو خنده‌ام
می‌گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.»با تعجب پرسیدم: «پس چرا
زمین می‌خورم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای.
نفس تو هنوز وحشی است.
او تو را زمین می‌زند.»پرسیدم: «پس تو چه کاره‌ای؟!»پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم
آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.»

پرشین جوک

2016-09-01 / گردآوری:
گزارش خطا در خبر
نظر خود را بنویسید - نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی