مشاهده : 68زنانRSS

مراسم تدفین نمی توانم : حتما بخوانید

مراسم تدفین نمی توانم : حتما بخوانیدزنان
کلاس چهارم ” دونا” هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم.بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود.از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من […]
کلاس چهارم ” دونا” هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم.
بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود.
از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی که من
برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.
” دونا” معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت.
درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه ” بهبود و پیشرفت آموزش استان” که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت
داشت.
من هم به عنوان بازرس در کلاسها شرکت می کردم و سعی داشتم درامر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم .
آن روز به کلاس ” دونا” رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم.
شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند.
به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی که همه با ” نمی
توانم” شروع شده اند پر کرده است.
” من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.” ” من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را
تقسیم کنم.” ” من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد.” نصف ورقه را پر کرده بود
وهنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می داد.
از جا بلند شدم وروی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
همه کاغذها پر از ” نمی توانم ” ها بود.
کنجکاویم سخت تحریک شده بود.
تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم.
دیدم که او سخت مشغول نوشتن ” نمی توانم ” است.
” من نمی توانم مادر ” جان” را وادار کنم به جلسه معلمها بیاید.” ” من نمی توانم دخترم را
وادار کنم ماشین را بنزین بزند.” ” من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده
کند.” سردر نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی
آورده اند.
سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کاربه کجا می کشد.
شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند.
خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند.
معلم گفت: – همان یک صفحه کافی است.
صفحه دیگر را شروع نکنید.
بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند.
روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود.
بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند.
وقتی همه کاغذها جمع شدند،” دونا” در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از
کلاس بیرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم.
وسط راه، ” دونا” رفت و با یک بیل برگشت.
بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند.
بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند.
بعد زمین را کندند.
آنها می خواستند ” نمی توانم ” های خود را دفن کنند! کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید چون
همه بچه های کلاس چهارم دوست داشتند دراین کار شرکت کنند.
وقتی که سه چهارمتری زمین را کندند، جعبه ” نمی توانم” ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن
خاک ریختند.
سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند.
هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از ” نمی توانم” درآن قبر دفن کرده بود.
معلمشان هم همین طور! دراین موقع ” دونا” گفت: -دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید.
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و” دونا” سخنرانی کرد:
– دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره ” نمی توانم” را گرامی بداریم.
او دراین دنیای خاکی با مازندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت.
متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در
کاخ سفید! اینک ما ” نمی توانم” را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم.
البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی ” می توانم”، ” خواهم توانست” و ” همین حالا شروع
خواهم کرد” باقی خواهد ماند.
آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند.
شاید روزی با کمک شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند ” نمی توانم” را قرین رحمت خود کند و به همه آنهایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که
بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند.
آمین! هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد.
این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه
آنها حک می شد.
آنها ” نمی توانم ” های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین کرده بودند.
این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود.
در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به کلاس برگرداند.
آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم ” نمی توانم” را برگزار کردند.
” دونا ” روی اعلامیه ترحیم نوشت: ” نمی توانم تاریخ فوت ۲۸/۳/۸۰″ و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان
کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند.
هروقت شاگردی می گفت: ” نمی توانم”، دونا به اعلامیه اشاره می کرد و شاگرد به یاد می آورد که
” نمی توانم” مرده است و او را به خاک سپرده اند.
با اینکه سالها قبل من معلم ” دونا” و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را
از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که ” نمی توانم” به
یاد اعلامیه فوت ” نمی توانم” و مراسم تدفین او می افتم.
2008-10-10 / گردآوری:
دکتر طاهری
نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین ویدکتر طاهری
مهارت های شاد زیستن در زندگیمهارت های شاد زیستن در زندگی
زنان اگر شاد باشند خانه و خانواده نیز شاد می شود بنابراین اساس شادی خانه بر دوش زن خانواده است که می توان با استفاده از ترفندهای خاصی همیشه زن را شاداب نگه داشت
سوژه های روز رو این جا ببینید !
آشپزی ماه رمضان ( سحر و افطار )
از بین بردن چاقی موضعی به آسانی و فوری !
فال روزانه
راهنمای معاینه لگن برای دختران
آبمیوه ای فوق العاده مفید مخصوص خانمها
راز دست های زیبای زنان
قابل توجه خانم هایی که گودی کمر دارند
چگونه از شر چروکهای اطراف چشم خلاص شویم؟
پیچ خوردگی تخمدان (تورشن) چیست؟
روش‌های جدید درمان فیبروم رحمی در زنان
کرم پودر زدن به سبک حرفه ایی ها !
نکاتی مخصوص خانم ها در مورد انتخاب سوتین مناسب
هشدار درباره وابستگی عاطفی قبل از ازدواج به دختران
لوشیا چیست؟ آیا طبیعی است؟
راهکارهای رفع ناتوانی جنسی در زنان / آیا میل جنسی شما کم شده است ؟
هشت توصیه برای دختران مجرد در سن بالا
هنگامی که زن ها تشنه ی محبت باشند
علت درد زیر شکم بعد از رابطه جنسی در زنان چیست؟
تعبیر خواب