واکنش شهاب حسینی به درگذشت ناصر چشم آذر

شهاب حسینی بازیگر معروف سریال شهرزاد از هنرپیشه های برجسته سینما و تلویزیون می باشد که موفق به دریافت ,
جایزه از جشنواره فیلم فجر شده است .
اولین بازی او در سینما در فیلم رخساره می باشد .اوج معروفیت شهاب حسینی بازی در فیلم سوپراستار بود.هم اکنون نیز ,
شاهد بازی زیبای او در سریال پرطرفدار شهرزاد می باشیم.
شهاب حسینی بازیگر
شهاب حسینی بازیگر برای درگذشت ناصر چشم آذر در اینستاگرام نوشت: باران عشق به عشق پیوست. روحش شاد و یادش گرامی.
بد نیست بدانید شهاب حسینی: چگونه عاشق پریچهر شدم؟
«شهرزاد» این روزها روی بورس است، بهخصوص آقای شهاب حسینی با نقش «قباد» که داستان ترحمبرانگیزی دارد.
همیشه احساسات مردم جایی جلب میشود که روابط انسانی در میان است؛ نفرت، غم شادی و عشق همه ,
در زندگی ما جاری اند و هر جا آینهای از آن باشد ما را ناخودآگاه به سوی خود میکشد.
این مطلب روایت زندگی شهاب حسینی با همه بالا و پایینهاست.
نوزاد نیمهشب زمستان
متولد زمستان هستم. درست بعد از ۹ ماه متولد شدم، حین تولد ۳ کیلو و ۷۰۰ گرم وزن داشتم. ساعت به دنیا آمدنم ,
هم ۳ و ۳۰ دقیقه نیمهشب بود. پدر و مادرم در جوانی ازدواج کردند، آنها وقتی مرا به دنیا آوردند,
که سرگرم جمعوجور کردن زندگیشان بودند.
سرشکستگیهای کودکی
دوران کودکی من به شیطنتهای مختلف با پسربچهها گذشت. مادرم میگفت تو پسر شری بودی. روزی که به خاطر,
سربازی سرم را با نمره ۴ اصلاح کردم، دیدم سرم از ۹ ناحیه شکسته است.
با توجه به اینکه زمان وقوع ۵-۴ مورد از این شکستگیها را به خاطر نمیآورم، باید آنها را به دوران کودکیام نسبت داد.
جز سر از نواحی دیگری همچون صورت و دست و پا هم بارها دچار جراحتهای مختلف شدم.
توپ چرمی عید
خاطرات کودکی شهاب حسینی
در خانواده پدری نوه اول بودم. ارتباط ما با فامیل مادرم بیشتر بود تا با اقوام پدر. دوست ندارم از نقطهنظر مهر و محبت ,
کسی را برتر از دیگری بدانم. هر دو خانواده به اندازه وسع خودشان محبت میکردند.
یادم میآید که مادر پدرم بهترین عیدیها را میداد. یک بار از او یک توپ چرمی فوتبال عیدی گرفتم. آن موقع این هدیه ,
بسیار گرانبها بود و هر کسی توپ چرمی نداشت.
در سربازی عاشق پریچهر شدم
راستش در دوران سربازی بود که عاشق شدم. عاشق همسرم. همین موضوع تحمل سربازی را برایم سخت میکرد.
افسری که نمیخواهم اسمش را ببرم متوجه این ماجرا شد و تا میتوانست به پروپایم پیچید تا آزارم دهد.
رانندهها در زمان استراحتشان نباید نگهبانی بدهند، با این حال او مرا میفرستاد سر پست تا نتوانم,
مرخصی بگیرم و از پادگان خارج شوم. همسرم (پریچهر) را در دانشگاه دیدم. یک روز از سربازی,
مرخصی گرفتم تا سری به رفقای دانشجو بزنم.
دیدم دختر خانم زیبا، ساده و محجوبی سرگرم مطالعه کتابهایش است. هرچه خواستم با او ارتباط برقرار کنم،
نشد که نشد. با این حال در نگاهش چیزی دیدم که تشویقم کرد به ادامه راهی که منجر به ازدواج شد.
خانواده یا بازیگری
کار ما به قدری سخت است و دوری از خانواده در آن به چشم میخورد که گاهی میبینم چقدر بابت این موضوع ,
شرمنده زن و بچههایم شدهام. یک بار وقتی پسرم را دیدم غرق حیرت شدم.
لحظهای فکر کردم او چقدر بزرگ شده و من این را ندیدهام. خانواده من در این سالها از این مسائل بسیار آسیب دیدهاند,
و خوب که فکر میکنم از خودم میپرسم واقعا این کارها ارزش این آزار ناخواسته خانواده را داشت یا نه؟!
خبرآنلاین , مجله سیب سبز













