تصویر کمیاب و رمانتیک ایرج قادری در کنار همسر اول اش تهمینه اطمینان مقدم در پاریسِ دهه ۵۰ + عکس

انتشار تصویر کمیاب و دیدهنشدهای از ایرج قادری، کارگردان و بازیگر فقید سینمای ایران، در کنار همسر اولش «تهمینه اطمینان مقدم» در پاریسِ دهه ۵۰ شمسی، موجی از دلتنگی و یادآوری خاطرات طلایی سینمای گذشته را در میان کاربران فضای مجازی به راه انداخته است. این عکس نوستالژیک که نمادی از روزگار جوانی و اوج فعالیت این هنرمند است، زوایای کمتر دیدهشدهای از زندگی شخصی و سفرهای او را پیش چشم مخاطبان قرار میدهد.
ایرج قادری
در ادامه تصویری قدیمی و جالب از ایرج قادری و همسر اول اش، تهمینه اطمینان مقدم را در سفر پاریس و در دهه ۵۰ شمسی خواهید دید.
تهمینه اطمینان مقدم
ایرج پس از اخذ دیپلم، در رشته داروسازی در دانشگاه پذیرفته شد اما تحصیلات را ناتمام رها کرد و به هنر رو آورد.
قادری فعالیت در سینما را سال ۱۳۳۴ با بازی در فیلم «چهار راه حوادث» به کارگردانی ساموئل خاچیکیان آغاز و سال ۱۳۴۱ شرکت سینمایی پانوراما را تأسیس کرد.
وی که اغلب به عنوان یکی از فیلمسازان سینمای پیش از انقلاب شناخته می شود، فعالیت خود در دوران پس از پیروزی انقلاب را با ساخت «تاراج» ادامه داد.بعد از این فیلم و تا اوایل دهه ۷۰ فیلمی نساخت و با درام جنایی «می خواهم زنده بمانم» فیلمنامه ای از رسول صدرعاملی و براساس داستان زندگی پدرام تجریشی فعالیت خود را مجددا آغاز کرد.
ایرج قادری متولد ۲۱ فروردین ۱۳۱۳ و من متولد شهریور ۱۳۱۴ هستیم. ایرج نزدیک 19سال داشت و من ۱۷ سال که با هم ازدواج کردیم. سال ۱۳۳۳ صاحب یک پسر شدیم. 20ساله بود که در رشته پزشکی در ایالات متحده مشغول به تحصیل شد و متاسفانه در اثر سانحه اتومبیل جان خود را از دست داد و ما را داغدار کرد.
من و ایرج سال ۱۳۳۰ در باغشاه با هم آشنا شدیم. او دانشجوی رشته داروسازی بود و در داروخانه برادرش کار می کرد. وزارت دارایی به کارمندانش در باغشاه زمین داده بود و پدرم زمین ها را می ساخت. اینطور شد که ما در آن خیابان رفت و آمد می کردیم. به داروخانه ها می رفتیم. مادر و خاله های من هم فرهنگی بودند (دبیرهای ادبیات و ریاضیات). آنها روزهای مشخصی را برای مولوی خوانی و سعدی خوانی اختصاص می دادند. من هم که از کودکی پیگیر ادبیات بودم همیشه در آن مراسم شرکت می کردم. یک روز که در آن جمع همه مشغول گرفتن فال حافظ بودند، یک آقای بلندبالای خوش تیپ وارد مجلس شد؛ برای اینکه داروی خانم دکتر افشار که دکترای ادبیات داشت را برای او بیاورد. خانم دکتر از ایرج خواست که بماند و برای او فال بگیرد. تمام جمع توجهشان به من و ایرج جلب شد.
در واقع آدم های آن جمع باعث شدند که ما به هم توجه کنیم. باورتان نمی شود شاید من آن موقع فقط یک نگاه به ایرج کردم. درواقع جلسه شعرخوانی شروع یک ارتباط پاک بین ما شد. البته ارتباط که می گویم منظورم این است که از کوچه که رد می شدم او از آن طرف می آمد و ما زیرچشمی به هم نگاه می کردیم یا اینکه من می رفتم داروخانه و می گفتم ببخشید آقا یک بسته آسپیرین به من بدهید و او می گفت:بله، خانم چشم. این کل ارتباط ما بود. بزرگ ترین خلافی که در مدت آشنایی مان مرتکب شدیم این بود که یک روز در رستورانی همدیگر را دیدیم، آن هم با ترس و لرز، طوری که نفهمیدم ناهار خوردم یا زهرمار!












