پدر شهیده ملیحه نعیمی سر بر مزار دخترش گذاشت؛ تصویری که دلها را لرزاند

تصویر پدری که سر به سنگ مزار دختر شهیدش گذاشته از تلخترین تصاویر پدر و دختری پربازدید این روزها در شبکههای اجتماعیست. غلام نعیمی، آن پدر و ملیحه نعیمی، یکی از معلمان شهید مدرسه شجرهطیبه، نیز دخترش است.
پدر شهیده ملیحه نعیمی
بعدازظهرها غلام بیشتر دلتنگ تهتغاریش میشود. آخر، بعدازظهرهای زیادی را با ملیحه به قرارهای پدر دختری گذراندهبود. از بعدازظهرهایی که ملیحه کمسن و سال بود و در حیاط خانه، پای درخت کهور (گونه گیاهی بومی شهرهای جنوبی) بازی میکرد تا همه بعدازظهرهای بعدتر که ملیحه به خانه بخت رفت و مادر شدهبود. هر بعدازظهر به قراری ساده؛ احوالپرسیهای تلفنی، سر زدنهای یکهویی، درد و دل کردنهای خودمانی. فرصت باقی قرارهایشان را جنگ و انفجار ۲ موشک تاماهاک میان مدرسه شجره طیبه گرفت؛ درست از ۹ اسفند پارسال و تا ابد…حالا بعدازظهرها برای غلام نعیمی غمانگیزترین وقت روز است که بیشتر دلتنگ تهتغاریش میشود و سر از گلزار شهدای میناب، مزار ملیحه نعیمی، معلم شهید مدرسه شجرهطبیه درمیآورد. تصویر او در حالی که با چشمانی بسته، سر به سنگ مزار دخترش گذاشته در شبکههای اجتماعی پر بازدید شدهاست. روایت این تصویر از زبان غلام نعیمی در گفتگو با همشهری؛ فرصتی شد برای رج زدن دلتنگیهای پدرانهاش.
بعدازظهرهای بعد از جنگ
به رسم همه بعدازظهرهای پدر دختری پس ۹ اسفند ۱۴۰۴، آمده گلزار شهدای میناب. گلزار مثل همیشه شلوغ است. یک راست میرود ردیف اول، قطعه ۳۱ و دبه آب و بطری گلاب را میگذارد زمین، کنار مزار ملیحه: «سلام، جِگربندوم (پاره جگرم)» و بعد، انگار که صدای ملیحه را با جمله «خوبوم بوآ (بابا) جونوم…تو چه حالِن (چطوری)؟» شنیدهباشد، زمزمه میکند: «دورت بگردوم…مونوم خوبوم…نَنت و برارا و خوهتَم (خواهر) خاشَن (خوبن)». همین که سوی راست مزار مینشیند، دست به تنه درخت کهور بالا سر مزار میکشد: «قربون قد اَفتوگیرت که هرجا ملیحه بوده، توم (تو هم) بودی». آب و گلاب روی سنگ مزار میریزد: «کهور، خیلی خاطرت میخواد که هَنی (همیشه) باته». میان مزارشویی، حواسش میرود پی خط نوشتههای سنگ مزار که فرورفتگیشان داشت، آرامآرام از آب و گلاب پُر میشد. هزار بار خوانده و هر هزار بار دوست نداشته و ندارد باورشان کند: شهیده ملیحه نعیمی، فرزند غلام، ولادت ۰۱/۰۱/۱۳۶۶، شهادت ۰۹/۱۲/۱۴۰۴. گلزار، شلوغتر میشود؛ هم از جمعیت، هم از هیاهوی هقهق گریهها، آوای لالاییها، سوز نیانبان و دَم مداحان. غلام اما هنوز حواسش به خطنوشتههای باور نکردنیست.
آخرین قرار پدر دختری
دقایقی میگذرد. بوی تلخ و تَر کهور، حواس غلام را از خط نوشتههای سنگ مزار پس میگیرد. فاتحهای میخواند و صلواتی میفرستد. کودکی ملیحه یادش میآید. یاد روزی که ملیحه زانو به زانویش نشست و خوشزبانی کرد: «بوآ جونوم، مُم (منم) میخوام معلم شم…مثل شما. ولی نه قراردادی و یکی، دو ساله…از او معلم رسمیا که تا آخر عمرشون پا تخته ایستَن (میمانند).» غلام چند سالیست که بازنشسته شدهاست. پشتبند خاطرههای کودکی ملیحه، ۹ اسفند سال گذشته را به یاد میآورد…ساعت حدود ۱۰ صبح، صدای ملیحه از آن طرف موبایل به گوش غلام پیچید: «بوآ، اخبار رو سی کردی؟ جنگ شده، دارن موشک میزنن…هوا بچههامو داشتهباش. محمد (برادرش) رو بگو بیاد مدرسه پی فاطمه (زن برادرش، معلم شجرهطبیه)…» و بعد بوقی ممتد. از این یادآوری، اشک، پشت چشم غلام جمع میشود. نمیخواهد سر مزار، پیش ملیحه گریه کند اما دانه دانه، اشک میریزد و ناله میکند.
منبع : همشهری







