دلنوشته پر از اندوه علیرضا شهرداری پرستار پیروز

داستان پیروز یوز پلنگ ایرانی بسیار تراژدیک تمام شد. ماه ها با هر معصومیت نگاهش خوشحال می شدیم که قرار است بزرگ شود و نسل او ادامه یابد. اما بخشی از داستان پیروز مربوط می شود به تیمارگرش که عاشقانه و با احساسات فراوان تمام وقتش را صرف او کرد. رفاقت این دو آنقدر دلنشین بود که همه گاهی به اقای شهرداری حسادت می کردند و دلشان می خواست جای او بودند. اما تلف شدن این حیوان به قول خودش جگرش را سوزاند. پست جدید علیرضا شهرداری را در پرشین وی ببینید.
علیرضا شهرداری
آخرین پست تیمارگر پیروز
پیروز: چرا ما داریم منقرض میشیم؟
علیرضا : چون آدما به حریم طبیعت بیش از حد تجاوز کردن و با گذشت چند دهه ما ثابت کردیم عرضه حفظ بقای شما رو به درستی نداریم.
پیروز: شنیدم گفتی باید از هم جدا بشیم
علیرضا : بله، به وقتش باید جدا بشیم و هر کدوم بریم سراغ زندگی خودمون. و…
یادتونه چقدر بهم گفتید خوشبحالت کاش جای تو بودیم؟ الان این منم که میگم خوشبحال همه شما که جای الان من نیستین که مثل من اینجوری جیگرتون آتیش بگیره و راه به جایی نداشته باشید. من بعد از این همه سال فهمیدم که این کارا با احساسات من جور در نمیاد و باید مثل خیلیها که دارن کار حیات وحش میکنن اما حسشون با چودَن و آهن هیچ تفاوتی نداره بود که اون آدم من نیستم. . عزیزان دم همتون گرم که نگران حال منید و شرمنده که تماس و پیام جواب نمیدم چون واقعا توانش رو ندارم. ولی قطعا دوباره سر پا میشم.







