روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب ؛ «به داییام گفتند من مردهام اما پاهایم را تکان دادم»

روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، یکی از تلخترین و در عین حال امیدوارکنندهترین داستانهای روزهای اخیر است. عسل حبشی، دختر ۹ ساله اهل میناب، روزی که مدرسه ابتدایی هدف حملات هوایی قرار گرفت، از ۱۵ دانشآموز کلاسش، تنها ۵ نفر زنده ماندند و او یکی از آنهاست. به گزارش پرشین وی و به نقل از خبرآنلاین، در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴، بمباران مدرسهای در میناب به شهادت بیش از یکصد کودک و معلم انجامید. اما روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، ماجرای معجزهآسای دختری است که وقتی او را زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بود و پزشکان اشتباهاً مرگ او را اعلام کردند. در ادامه، مشروح این مصاحبه احساسی را میخوانید.
روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب؛ عسل حبشی: با بچهها بازی میکردیم که مدرسه را زدند
عسل حبشی، دانشآموز کلاس سوم، تعریف میکند: «معلم ما آن روز کار داشت و زنگ آخر رفت و در مدرسه نبود. من و دیگر دوستانم در طبقه دوم مشغول بازی بودیم. نزدیک اذان ظهر که شد، رفتم تا برای نماز وضو بگیرم. ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم. میخواستم سریع به طبقه بالا برگردم که مدرسه را زدند. موج انفجار مرا به داخل مدرسه پسرانه پرت کرد. زیر آوار ماندم و بعدش دیگر هیچ نفهمیدم.» این روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب نشان میدهد که شدت انفجار به حدی بود که او را از طبقه دوم به طبقه اول پرتاب کرده است.
روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب؛ از ۱۵ نفر فقط ۵ نفر زنده ماندیم
عسل با بغض از دوستانش میگوید: «ما در کلاس ۱۵ نفر بودیم. از دوستان و همکلاسیهایم کسی زخمی نشد. بیشترشان همان روز شهید شدند. فقط ما ۵ نفر زنده ماندیم.» او با اشاره به اسامی شهدا ادامه میدهد: «ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم… همه شهید شدند. من با ستایش و خدیجه خیلی صمیمی بودم. وقتی از بیمارستان به خانه آمدم، به من گفتند که بیشتر همکلاسیهایم شهید شدهاند. خیلی ناراحتم.» روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، دلتنگی عمیق یک کودک ۹ ساله را برای دوستان معصومش به تصویر میکشد.
مرا مرده اعلام کردند اما پایم را تکان دادم
یکی از شوکهکنندهترین بخشهای روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، اشتباه پزشکان در تشخیص مرگ اوست. عسل میگوید: «بعد از اینکه مرا از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس به بیمارستان بردند. داییام میگوید که به او گفتهاند من مردهام و میخواستند مرا هم مثل بقیه بچهها داخل کاور اجساد بگذارند. گفته بودند نفس نمیکشم و نبض ندارم. داییام آنها را دعوا کرد و بعد از چند دقیقه، من یکی از پاهایم را تکان دادم. آن موقع فهمیدند من زندهام و بعد بستریام کردند.» این بخش از روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، نمایشی از شجاعت یک عمو و معجزهای کوچک است.
مادر عسل: لنگه کفش دخترم بود که او را پیدا کردیم
فاطمه حبشی، مادر عسل، جزئیات بیشتری از آن روز وحشتناک را روایت میکند: «وقتی به مدرسه رسیدیم، همه چیز خراب بود. بچهها تکهتکه شده بودند و داخل کاور میگذاشتند. از ساعت ۱۱ تا ۲ بعدازظهر جستجو کردیم. تا اینکه یکی از امدادگران متوجه یک لنگه کفش شد که از زیر آوار بیرون زده بود. خواهرم همان لحظه عسل را شناسایی کرد. مانتو و شلوارش سوخته بود و فقط همان لنگه کفش به پایش مانده بود. اگر خدا نمیخواست، هیچکس متوجه آن کفش نمیشد.»
افراد حاضر در عکس از سمت راست: شهید باران قاسمی، شهید ستایش علی حسینی ، شهید خدیجه درویشی، شهید اسرا ذاکری ، شهید زهرا شرفی ، شهید اطهره زارعی، شهید مطهره احمد زاده، شهید مریم بازرک، عسل حبشی ،سلما جهانشاهی، یسنا شیخآبادی، شهید حلما قاسمی و نفر آخر مریم بارانی.جراحات عسل و آرزوی آینده
عسل از زخمهایش میگوید: «پاها، دستها، شکم و کمرم زخم و سوخته بود. کمرم باز شده بود و عمل داخلی کردم. الان حالم بهتر است ولی هنوز کمرم کمی درد میکند.» با وجود همه این رنجها، روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب با یک آرزوی شیرین به پایان میرسد. عسل با قاطعیت میگوید: «من دوست دارم درس بخوانم و در آینده دکتر شوم.»
بمباران مدرسه میناب در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴، یکی از فجایع انسانی جنگ تحمیلی سوم بود که بیش از یکصد کودک را به شهادت رساند. عسل حبشی، یکی از ۵ دانشآموز بازمانده از کلاس ۱۵ نفره، اکنون پس از یک ماه بستری در بیمارستان، به خانه بازگشته است. او از دوستان شهیدش با نامهای ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم یاد میکند و آرزو دارد دکتر شود. این گزارش، تلنگری است بر مسئولیت جهانی برای حفاظت از کودکان در برابر جنگها.
جمعبندی؛ روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، فریادی برای صلح
روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، نه فقط یک خبر، بلکه سندی از جنایت علیه بشریت است. کودکی که از زیر آوار نجات پیدا میکند، پزشکان او را مرده اعلام میکنند، اما داییاش تسلیم نمیشود و او با تکان دادن پا، زندگی را به خود بازمیگرداند. این روایت نشان میدهد که کودکان جنگ، خواهران و برادرانی هستند که آرزوهایشان زیر آوار خاک میشود. امید است که جهانیان با شنیدن روایت دانشآموز زنده مانده از بمباران مدرسه میناب، برای توقف کشتار بیگناهان اقدامی جدی انجام دهند.







