تاریخ انتشار : بروزرسانی :
شما شب که می‌خوابی، لحاف از رویت کنار می‌رود…؛ روایت رهبر شهید از سفر به عتبات؛ وقتی پدر اجازه ماندن در نجف را نداد مهارت های زندگی
سفر رهبر شهید به عتبات؛ سفر ۶۹ سال پیش رهبر شهید انقلاب به عتبات، تنها یک زیارت نبود؛ آغاز دلبستگی عمیق او به حوزه‌ی نجف و روایتگر مهر پدری بود که سرنوشت دیگری را برای او رقم زد. روایت شنیدنی از شوق طلبگی، سختی‌های زندگی در نجف و محبتی که اجازه نداد رهبر شهید در نجف بماند.
به گزارش پرشین وی به نقل از خبرآنلاین ، در میان خاطرات منتشرشده از رهبر شهید انقلاب، روایت سفر به عتبات عالیات، گوشه‌ای از سال‌های آغازین طلبگی و دغدغه‌های علمی ایشان را به تصویر می‌کشد. سفر ۶۹ سال پیش که در زمستان سال ۱۳۳۶ انجام شد، تنها یک زیارت نبود؛ بلکه آغاز دلبستگی عمیق او به حوزه‌ی علمیه‌ی نجف بود. اما مهر پدرانه‌ای که در جمله‌ای ساده اما عمیق تجلی یافت، مسیر زندگی او را تغییر داد. جمله‌ای که هنوز هم در دل تاریخ می‌درخشد: «شما شب که می‌خوابی، لحاف از رویت کنار می‌رود...»

سفر رهبر شهید به عتبات

زمستان سال ۱۳۳۶ بود که رهبر شهید انقلاب، در آن روزگار جوانی ۱۸ ساله، پای در راه سفر به عتبات عالیات گذاشت. این سفر، که با اصرار پدربزرگشان برای همراهی با کاروان خانواده آغاز شد، قرار بود سفری معمولی باشد؛ اما برای او، آغازی بر شوقی بی‌پایان شد. نفری ۵۰۰ تومان هزینه داشت و راهی که از خرمشهر می‌گذشت، این بار برخلاف سفر کودکی، بی‌دغدغه و آسان بود. از شلمچه تا بصره و از آنجا با قطار تا بغداد، کاظمین، کربلا و سرانجام نجف؛ شهری که قرار بود قلب تپنده‌ی آرزوهای علمی او شود.

روایت رهبر شهید از آن روزها، تصویری از نجفی را به یاد می‌آورد که امروز کمتر کسی آن را می‌شناسد؛ شهری که در آن زمان، زندگی در آن برای یک طلبه جز با شوقی آتشین، ممکن نبود. اما او وقتی حوزه‌ی علمیه‌ی نجف را دید، شوق ماندن در آنجا به دلش افتاد. محیطی که همه جا درس و بحث و علم بود، برایش چنان جذاب بود که تصمیم گرفت بماند؛ اما ماندن در نجف، تنها به شوق او بستگی نداشت. رضایت پدر، تأمین مالی و پذیرش سختی‌های زندگی در آن شهر، همه موانعی بودند که پیش رویش قرار داشتند. او نامه نوشت و اصرار کرد، اما پاسخ پدر هر بار منفی بود؛ «نمی‌شود و نمی‌توانی.»

عتبات عالیات

پدرش سال‌ها در نجف زندگی کرده بود و سختی‌های آن را به خوبی می‌دانست. نمی‌خواست فرزندش در آن شرایط دشوار، تنها بماند. اما پشت این مخالفت، چیزی عمیق‌تر از نگرانی از سختی‌های زندگی بود؛ محبتی پدرانه که در جمله‌ای ساده اما بی‌نهایت پر معنا، خود را نشان داد. وقتی رهبر شهید برای رفتن به قم هم اصرار کرد، پدرش در پاسخ فرمود: «شما شب که می‌خوابی، لحاف پس می‌رود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» این‌قدر محبت داشت؛ محبتی که نمی‌گذاشت فرزندش از او دور شود، حتی به بهانه‌ی علم و دانش. نجف که نشد، قم هم با هزار امید و نذر و ختم، سرانجام راهی شد؛ اما این جمله‌ی پدر، برای همیشه در تاریخ ماند.

📌 نکته مهم: این روایت زیبا از رهبر شهید انقلاب، نه تنها تصویری از شوق طلبگی و دشواری‌های آن دوران است، بلکه روایتی است از عمق محبت پدرانه‌ای که در ساده‌ترین کلمات، عشق و دلبستگی را به تصویر می‌کشد. جمله‌ای که امروز، پس از سال‌ها، همچنان دل‌ها را می‌لرزاند و نشان می‌دهد که پشت هر شخصیت بزرگ، محبتی بزرگ‌تر نهفته است.


میونو

اخبار مرتبط:

تازه ترین ها در پرشین وی

فال روز شنبه 20 تیر ماه 1405 فال و طالع بینی

۱۹ ساعت پیش

فال روز شنبه 20 تیر ماه 1405 امروز روزِ یک تغییرِ بزرگ و رها کننده است. چیزی که دیگر برایت کاربرد نداشت یا باعث فشار...

ووزینیا؛ دروازه‌بان ۴۰ ساله‌ای که کیپ‌ورد را به رویای جام جهانی رساند | داستانی از پشتکار و عشق مادری بیوگرافی افراد مشهور

۶ روز پیش

ووزینیا دروازه‌بان کیپ ورد؛ ووزینیا، دروازه‌بان ۴۰ ساله تیم ملی کیپ‌ورد، با نمایش خیره‌کننده‌اش مقابل اسپانیا در جام جهانی ۲۰۲۶، به پدیده‌ای جهانی تبدیل شد....

می وان استور مرکز فروش جارو رباتیک

مهارت های زندگی
بیشتر >
پربازدیدترین‌های پرشین وی
آخرین مطالب همین بخش
برای نمایش مطالب بیشتر، صفحه را به پایین بکشید...