شما شب که میخوابی، لحاف از رویت کنار میرود…؛ روایت رهبر شهید از سفر به عتبات؛ وقتی پدر اجازه ماندن در نجف را نداد

سفر رهبر شهید به عتبات
زمستان سال ۱۳۳۶ بود که رهبر شهید انقلاب، در آن روزگار جوانی ۱۸ ساله، پای در راه سفر به عتبات عالیات گذاشت. این سفر، که با اصرار پدربزرگشان برای همراهی با کاروان خانواده آغاز شد، قرار بود سفری معمولی باشد؛ اما برای او، آغازی بر شوقی بیپایان شد. نفری ۵۰۰ تومان هزینه داشت و راهی که از خرمشهر میگذشت، این بار برخلاف سفر کودکی، بیدغدغه و آسان بود. از شلمچه تا بصره و از آنجا با قطار تا بغداد، کاظمین، کربلا و سرانجام نجف؛ شهری که قرار بود قلب تپندهی آرزوهای علمی او شود.
روایت رهبر شهید از آن روزها، تصویری از نجفی را به یاد میآورد که امروز کمتر کسی آن را میشناسد؛ شهری که در آن زمان، زندگی در آن برای یک طلبه جز با شوقی آتشین، ممکن نبود. اما او وقتی حوزهی علمیهی نجف را دید، شوق ماندن در آنجا به دلش افتاد. محیطی که همه جا درس و بحث و علم بود، برایش چنان جذاب بود که تصمیم گرفت بماند؛ اما ماندن در نجف، تنها به شوق او بستگی نداشت. رضایت پدر، تأمین مالی و پذیرش سختیهای زندگی در آن شهر، همه موانعی بودند که پیش رویش قرار داشتند. او نامه نوشت و اصرار کرد، اما پاسخ پدر هر بار منفی بود؛ «نمیشود و نمیتوانی.»
پدرش سالها در نجف زندگی کرده بود و سختیهای آن را به خوبی میدانست. نمیخواست فرزندش در آن شرایط دشوار، تنها بماند. اما پشت این مخالفت، چیزی عمیقتر از نگرانی از سختیهای زندگی بود؛ محبتی پدرانه که در جملهای ساده اما بینهایت پر معنا، خود را نشان داد. وقتی رهبر شهید برای رفتن به قم هم اصرار کرد، پدرش در پاسخ فرمود: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبت داشت؛ محبتی که نمیگذاشت فرزندش از او دور شود، حتی به بهانهی علم و دانش. نجف که نشد، قم هم با هزار امید و نذر و ختم، سرانجام راهی شد؛ اما این جملهی پدر، برای همیشه در تاریخ ماند.
📌 نکته مهم: این روایت زیبا از رهبر شهید انقلاب، نه تنها تصویری از شوق طلبگی و دشواریهای آن دوران است، بلکه روایتی است از عمق محبت پدرانهای که در سادهترین کلمات، عشق و دلبستگی را به تصویر میکشد. جملهای که امروز، پس از سالها، همچنان دلها را میلرزاند و نشان میدهد که پشت هر شخصیت بزرگ، محبتی بزرگتر نهفته است.






