مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
انشاء

۱۰ انشای خواندنی برای یادبود کودکان شهید مدرسه شجره طیبه میناب

انشا در مورد بچه های شهید مدرسه شجره طیبه میناب

انشا در مورد بچه های شهید مدرسه شجره طیبه میناب نه فقط یک تمرین نگارش، که واجبی است بر دوش هر قلمی که برای حقیقت می‌تپد. در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴، مدرسه ابتدایی شجره طیبه در شهرستان میناب هدف حمله دشمن قرار گرفت و ۱۵۶ دانش‌آموز و معلم به شهادت رسیدند. آن‌ها کودکانی بودند که دفترهای نیمه‌کاره، مداد رنگی‌های تیزنشده و لبخندهای همیشگی‌شان زیر آوار ماند. در اینجا ۱۰ انشا را تقدیم می‌کنیم؛ هر کدام روایتی از یک شهید، یک مادر، یک معلم یا یک خاطره. باشد که این سطرها، مشعلی برای نسل آینده باشند تا فراموش نکنند که در این سرزمین چه گل‌هایی ناشکفته پرپر شدند.

انشا در مورد بچه های شهید مدرسه شجره طیبه میناب

به گزارش پرشین وی، این ۱۰ انشا با الهام از واقعیت‌های واقعه تلخ میناب و به یادبود شهدای خردسال آن حادثه نگاشته شده است. نام برخی شهدا برگرفته از گزارش‌های رسمی و برخی نمادین است.

 ماکان نصیری ؛ کوچک‌ترین پرستو

مقدمه: میان آن همه کودک، یکی بود که بعد از ۳۸ روز جستجو، تنها یک پلیور آبی و یک لنگه کفش از او پیدا شد. ماکان نصیری، کلاس اولی هفت‌ساله، امروز نماد همه مفقودان این حادثه است.

بدنه: ماکان را مادرش «پسر بغل‌کن» صدا می‌زد. هر روز صدبار می‌دوید و خود را در آغوش مادر می‌فشرد. روز حادثه، مادر تا شب کنار آوار منتظر بود تا شاید ماکان زنده بیرون بیاید. اما تنها پیکر پسرک نه، که پلیور و کفشش پیدا شد. حالا در مسجد محله، صندوق شیشه‌ای کوچکی با همان لباس‌ها، یادگار اوست. برخی می‌گویند «خدا خواست اسم ماکان در ملائک ثبت شود، بی آنکه قبری داشته باشد».

نتیجه: ماکان جسمش را به خاک نسپرد، اما نامش در تاریخ این سرزمین جاودانه شد. او پرستوی کوچکی است که هنوز صبح‌ها بر فراز میناب پرواز می‌کند و به مادران می‌گوید: «گریه نکنید، من زنده‌ام».

زهره شهریاری؛ معلمی که با جنینش شهید شد

مقدمه: شهدای مدرسه شجره طیبه فقط دانش‌آموز نبودند. معلمانی هم بودند که در حین محافظت از بچه‌ها به گلوله نشستند. زهره شهریاری، معلم کلاس دوم، شش‌ماهه باردار بود.

بدنه: همان روزها، زهره مدام به شوهرش می‌گفت: «نزدیک است بچه دار شویم. می‌خواهم نامش را «مبینا» بگذارم». در هنگام حمله، زهره چند دانش‌آموز را زیر میز جمع کرده بود و با بدنش از آنها محافظت می‌کرد. جرقه موشک، سقف را روی سرش خراب کرد. وقتی امدادگران جنازه او را بیرون آوردند، دیدند که شکمش هنوز گرم است و جنین شش‌ماهه، زیر قلب مادر به شهادت رسیده است. بسیار سوختند و همراه مادر به پرواز درآمدند.

نتیجه: زهره و مبینای نادیده، دو شهید یک قبر شدند. حالا هر بار که بوی سیب می‌دهد، مردم میناب می‌گویند: «زهره خانم و بچه‌اش دارند از بهشت دیدن می‌کنند».

رها، آرزوی گچ‌کاری

مقدمه: رها سه‌ساله بود و برای بازی به دبستان شجره طیبه آمده بود. مادرش در آن مدرسه معلم بود و رها را با خود آورده بود تا تنها نماند.

بدنه: رها عاشق گچ‌های رنگی بود. صبح حادثه، تخته سیاه کلاس اول را خط‌خطی کرده بود و می‌گفت «نقاشی خونه مامان». ناگهان صدای وحشتناکی آمد. رها زیر آوار رفت. ۶ ساعت بعد، وقتی پیکر کوچکش را با دو متر گچ شکسته در دستانش بیرون آوردند، انگار که همچنان مشغول نقاشی بود. برادر بزرگترش گفت: «همیشه می‌گفت بزرگ بشه خونه مامان رو گچ‌کاری کنه. حالا خونه آسمونی رو گچ‌کاری می‌کنه».

نتیجه: رها رفت تا آن بالا با گچ‌های سفید ابر، دیوارهای بهشت را رنگ‌آمیزی کند. هنوز هم سر کلاس‌های نقاشی شهر، بچه‌ها نقاشی‌هایشان را به اسم رها هدیه می‌کنند.

مائده و کتاب نیمه‌خوانده

مقدمه: مائده کتابخوان کلاس چهارم بود. شب قبل از حادثه، کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را از کتابخانه امانت گرفته بود و فقط تا صفحه ۳۲ خوانده بود.

بدنه: روز موشک‌باران، کتاب باز بود همان صفحه ۳۲. امدادگران آن را از زیر آوار پیدا کردند. روی صفحه، یک لکه خون افتاده بود که کلیدواژه «مهربانی» را پوشانده بود. مادر مائده، شب شهادتش کتاب را بازخوانی کرد و دید که مائده زیر جمله «هر که به دیگری نیکی کند، خدا به او نیکی می‌کند» خط کشیده بود. از آن روز، مادر مائده هر هفته یک کتاب به کتابخانه مدرسه هدیه می‌کند.

نتیجه: مائده خواندن را نیمه‌کاره رها کرد، اما شاید الان آن بالا مشغول خواندن کتاب بهشت است. و ما ماندیم و درس خواندن برای تمام مائده‌هایی که نمی‌توانستند بیدرد بخوانند.

۱۰ انشای خواندنی برای یادبود کودکان شهید مدرسه شجره طیبه مینابانشا در مورد بچه های شهید مدرسه شجره طیبه میناب

 امیرعلی، کفش ورزشی قرمز

مقدمه: امیرعلی عاشق فوتبال بود. کفش ورزشی قرمزش، تازه دو روز قبل از حادثه هدیه گرفته بود.

بدنه: در زنگ ورزش، امیرعلی همیشه کاپیتان تیم بود. روز حادثه، کفش قرمز را پوشیده بود تا بعد از مدرسه برود زمین خاکی محله بازی کند. اما حمله زودتر از سوت ورزش فرا رسید. وقتی پیکر امیرعلی را یافتند، یک کفش قرمز از پای راستش جدا شده بود و در دست چپش بود. انگار که می‌خواسته فرار کند اما نتوانسته. دوستانش هفته بعد جام شهدا را به اسم امیرعلی برگزار کردند. جامی که هر سال در میناب برگزار می‌شود.

نتیجه: کفش قرمز امیرعلی حالا در موزه شهدای میناب است. هر کس نگاهش می‌کند، بغض می‌کند. گویی هنوز پای پسربچه‌ای در آن است که دنبال توپ می‌دود.

فاطمه، موشک و عروسک

مقدمه: فاطمه کلاس اولی بود و هر روز عروسک پارچه‌ای‌اش را که «نازی» صدا می‌زد، با خود به مدرسه می‌آورد.

بدنه: در کیف فاطمه، همیشه جای نازی خالی نبود. معلمش می‌گفت حتی سر کلاس انشاء، عروسک را روی میز می‌گذاشت و برایش قصه می‌گفت. روز واقعه، وقتی آوارها را کنار زدند، نازی را چند متر دورتر از پیکر فاطمه پیدا کردند. سر عروسک سوخته بود، اما لبخند نازی هنوز روی پارچه دوخته شده بود. مادر فاطمه عروسک را ترمیم کرد و هر شب با آن همخواب می‌شود. می‌گوید «فاطمه امشب خواسته نازی پیش من بماند».

نتیجه: شاید فاطمه در بهشت عروسک جدیدی دارد، اما نازی هنوز روی زمین منتظر بغل کردن‌های اوست. تا همیشه، این عروسک شاهد مظلومیت آن کودک خواهد بود.

یاسین، الگوهای ریاضی ناتمام

مقدمه: یاسین کلاس پنجمی‌ها بود و دفتر ریاضی‌اش پر از تمرین‌های حل‌نشده بود. معلم گفته بود فردا برگه امتحان می‌دهد.

بدنه: شب قبل، یاسین تا دیروقت تمرین می‌کرد. صبح با ذوق به مدرسه رفت. در میان درس، ناگهان صدای مهیبی آمد. بعد از حادثه، دفتر ریاضی یاسین را در کلاس پیدا کردند. چند صفحه آخر، خط‌های مضرس با خودکار قرمز کشیده شده بود؛ انگار که در لحظه آخر تلاش کرده چیزی بنویسد. برادرش آن دفتر را برداشت و تمرین‌های نیمه‌کاره را برای یاسین تمام کرد. بعد، پشت جلد نوشت: «تقدیم به برادرم، نمره ۲۰ از معلم آسمان».

نتیجه: یاسین دیگر هرگز امتحان نداد، اما برگه اعمالش بدون نقص نمره قبولی گرفت. ما مانده‌ای با دفترهای ناتمامی که هیچ دستی جز خدا نمی‌تواند تصحیح کند.

خاطره مشترک سه نسل

مقدمه: در میان شهدای میناب، سه نفر از یک خانواده حضور داشتند: پدربزرگ، فرزند و نوه. سه نسل که برای دفاع از حرم و وطن سوختند.

بدنه: پدربزرگ «عباس» بازنشسته بود و برای دیدن نوه‌اش امیرحسین به مدرسه آمده بود. فرزندش «مجید» مسئول حراست مدرسه بود. هنگام حمله، هر سه در یک اتاق بودند. پدربزرگ روی نوه‌اش را پوشاند، پدر روی پدر. وقتی پیکرشان را از زیر آوار بیرون آوردند، دست‌های پدربزرگ هنوز شانه‌های امیرحسین را گرفته بود. گویا سه نسل در یک رکعت نماز عشق، سجده آخر را با هم به جای آوردند.

نتیجه: دیگر در آن خانه، کسی نیست که نسل بعد را بنامد. اما درس آن سه، برای همیشه در تاریخ ثبت شد: وطن جایی است که حتی اگر مرداب شود، باز هم هر سه نسل یکصدا می‌گویند «ما می‌مانیم».

 معلم جوان، نرگس

مقدمه: نرگس، ۲۲ ساله بود و تازه اولین سال معلمی خود را می‌گذراند. فوق‌العاده شاد و مهربان بود. دانش‌آموزانش او را «خاله نرگس» صدا می‌کردند.

بدنه: روز حادثه، نرگس داشت سر کلاس درس قرآن می‌گفت. گفته می‌شود لحظاتی قبل از اصابت موشک، داشت آیه «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا» را معنی می‌کرد. «اینگونه افراد را مرده نپندارید» و بعد خودش زنده در میانشان قرار گرفت. دانش‌آموزی که از زیر آوار نجات یافت، می‌گوید: «خاله نرگس آخرین لحظه داشت ما را بغل می‌کرد. صدایش مثل همیشه ملایم بود».

نتیجه: نرگس امروز در کلاس درس بهشت، نام وطن را روی تخته می‌نویسد. و ما شاگردان خردسال خاک، هنوز صدایش را می‌شنویم از پشت ابرها که می‌گوید «زنده باشیم، برای دیدار دوباره».

خداحافظی تا بهشت

مقدمه: این انشا برای همه آنهاست که نامشان در فهرست بلندبالای شهدا جا ماند، اما قلبشان این سرزمین را هرگز ترک نکرد.

بدنه: روز تشییع ۱۵۶ تابوت کوچک و بزرگ را در خیابان‌های میناب دیدند. پشت هر تابوت، یک مادر با قاب عکس در دست می‌گریست. بعضی تابوت‌ها خالی بود، فقط یک لباس و یک عروسک. آسمان میناب آن روز ذره‌باران غم بود. کودکان دیگر شهر، برگ‌های رنگی با شعرهای عاشقانه بر تابوت‌ها چسبانده بودند: «رفتی ولی نگفتی برگردی کی؟» کبوترهای سفید رها شدند و به آسمان پیوستند. ندای یا زهرا گریه‌ها را به اوج رساند.

نتیجه: ۱۵۶ فرشته در یک روز به آسمان رفتند تا نگهبانانی باشند بر خواب کودکان دیگر. اگر روزی پرسیده شد «چرا میناب گریه کرد؟» بدانید که یک مدرسه بود و بچه‌هایی که جز عشق، جرمی نداشتند. و ما یادآوری می‌کنیم: «به ما اجازه بده تا همیشه بنویسیم و بنالیم و بنویسیم…»

💡 نکته پایانی: چگونه این انشاها را در کلاس درس استفاده کنیم؟

معلمان عزیز می‌توانند از این ۱۰ انشا به عنوان الگویی برای نوشتن انشا با موضوع «ایثار و شهادت» استفاده کنند. توصیه می‌شود پس از خواندن هر انشا، دانش‌آموزان را تشویق کنید تا یک بند احساسی از زبان مادر یک شهید بنویسند. همچنین می‌توانند نقاشی‌های خود را کنار انشاها قرار دهند یا با خانواده‌های معظم شهدا مصاحبه کرده و انشاهای واقعی‌تری خلق کنند. یادمان باشد که نگارش از شهدا، امتداد راه آنهاست.

برچسب‌ها:
اشتراک‌گذاری:

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *