داستان عاشقانه

داستان عاشقانه | پیرمرد فقیر و همسرش داستان عاشقانه | پیرمرد فقیر و همسرش

ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش در ﻓﻘﺮ زﯾﺎد زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاب ، ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮد از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ ﺷﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای او ﺑﺨﺮد ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﺳﺮو ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﺪ….

داستان زیبای | یک عاشقانه آرام داستان زیبای | یک عاشقانه آرام

داستان زیبای : یک عاشقانه آرام اگر که تو هم معتقدی «حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است» و اگر مثل من فکر می‌کنی که «عاشق یاغی است» پس یاغی شو و از حافظه‌ات کمک بگیر.برای همسرم ۲۲/ ۰۳/ ۸۸ پاراگراف بالا تمام متن تقدیمی من به همسرم بود، متن […]

داستان عاشقانه | عشق سردار به همسرش داستان عاشقانه | عشق سردار به همسرش

داستان عاشقانه : عشق سردار به همسرش فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا […]

داستان عاشقانه | حقیقتی پنهان داستان عاشقانه | حقیقتی پنهان

داستان عاشقانه : حقیقتی پنهان روزهای اول گل سرخ بود و چشم هالرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانهشنیدن بود و تپیدنعشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستیروزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,در یک بعد از ظهر سرد زمستان , […]

داستان عاشقانه هر روز صبحانه داستان عاشقانه هر روز صبحانه

داستان عاشقانه هر روز صبحانه پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: «باید از تو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.» داستان […]

داستان زیبا و عاشقانه شانه و همسر داستان زیبا و عاشقانه شانه و همسر

داستان شانه و همسر پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانه‌ای برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.پیرمرد نگاهی حزن‌آمیز به همسرش کرد و گفت: «نمی‌توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.» داستان زیبا و […]

داستان عاشقانه و زیبای همسر خوشگل داستان عاشقانه و زیبای همسر خوشگل

داستان همسر خوشگل دوستی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد.اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد.همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود.اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر […]

داستان عاشقانه و غمگین خاطره ی یک عشق داستان عاشقانه و غمگین خاطره ی یک عشق

داستان عاشقانه و غمگین خاطره ی یک عشق پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.دختر: […]

داستان عاشقانه و غمگین جدایی بر روی عرشه کشتی داستان عاشقانه و غمگین جدایی بر روی عرشه کشتی

داستان جدایی بر روی عرشه کشتی کشتی پر از مسافر، آب‌های اقیانوس را می‌شکافت و به جلو می‌رفت.همه چیز عادی بود تا اینکه کشتی با صخره‌ای برخورد کرد.شرایط بحرانی بود و کشتی در حال غرق شدن بود.روی عرشه زن و شوهری، هراسان به سوی قایق نجات دویدند اما کشتی به سرعت زیر آب می‌رفت و […]

داستان عاشقانه سنگ انداخت جلو پای خواستگار داستان عاشقانه سنگ انداخت جلو پای خواستگار

داستان سنگ انداخت جلو پای خواستگار شانزده ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ.ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ‌ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﻭﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ […]

داستان زیبا و عاشقانه خراش های دختر روی ماشین داستان زیبا و عاشقانه خراش های دختر روی ماشین

داستان خراش های دختر روی ماشین مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود.دختر ۴ ساله‌اش سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می‌داد.وقتی مرد متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند ضربه محکم به دستش زد غافل از اینکه با آچار در دستش این ضربات را […]

داستان عاشقانه و زیبای نهایت ابراز عشق داستان عاشقانه و زیبای نهایت ابراز عشق

داستان عاشقانه نهایت ابراز عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر […]

داستان زیبا و عاشقانه شرط عشق داستان زیبا و عاشقانه شرط عشق

داستان شرط عشق دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. […]

داستان زیبا و عاشقانه باز هم تو را می خواهم داستان زیبا و عاشقانه باز هم تو را می خواهم

داستان باز هم تو را می خواهم روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود.پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد.اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.»دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در […]

داستان زیبای عاشقانه ترین و غم انگیزترین پیام دنیا داستان زیبای عاشقانه ترین و غم انگیزترین پیام دنیا

داستان عاشقانه ترین و غم انگیزترین پیام دنیا وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشمهایش را ریز میکند و دکمه ها را سخت می فشارد اس ام اس هایش همیشه جاافتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به […]

داستان عاشقانه و غمگین در پی خوشبختی داستان عاشقانه و غمگین در پی خوشبختی

داستان عاشقانه در پی خوشبختی مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های […]

داستان عاشقانه تلفن های شبانه داستان عاشقانه تلفن های شبانه

داستان تلفن های شبانه از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش […]

داستان عاشقانه مسافر شهر باران داستان عاشقانه مسافر شهر باران

داستان مسافر شهر باران سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت!آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر […]

داستان عاشقانه و زیبای پنج و ده دقیقه داستان عاشقانه و زیبای پنج و ده دقیقه

داستان عاشقانه پنج و ده دقیقه خیلی مشتاق دیدارش بودم.روی صندلی سرد پارک نشسته بودم و کلاغ های سیاه باغ را در پاییزی ترین روز عمرم می شمردم تا بیاید.سنگی به طرفشان پرتاب کردم کمی دورتر رفتند اما باز آمدند به سمتم! ساعت از وقت آمدنش گذشت اما نیامد .نگران، ناراحت، عصبانی و کلافه شده […]

داستان عاشقانه و غم انگیز عشق کور داستان عاشقانه و غم انگیز عشق کور

داستان عشق کور دختر کوری بود که به خاطر کوری‌اش، از خود متنفر بود.او از همه کس متنفر بود به جز پسری که عاشق او بود.پسر خود را فدای او می‌کرد. دختر به پسر گفته بود که اگر می‌توانست جهان را ببیند با او ازدواج خواهد کرد.یک روز، یک نفر یک جفت چشم به دختر […]

داستان عاشقانه و زیبای کلاس ۱۰۶ داستان عاشقانه و زیبای کلاس ۱۰۶

داستان کلاس ۱۰۶ درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس ۱۰۶ دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد […]

داستان عاشقانه و زیبای به رویت نیاوردم داستان عاشقانه و زیبای به رویت نیاوردم

داستان عاشقانه به رویت نیاوردم به یاد می آورم اولین روزی را که در کلاس های جمع و جور دانشکده ای دیدمت که با هزاران ذوق به وکیل شدن پا بهش گذاشته بودم و از همان اول کاری سر تشابه دو جاسوئی جی که اتفاقا خیلی هم برام عزیز بود کلاهمان تو هم رفت!شاید هم […]

داستان عاشقانه بغلم کن عشق خوبم داستان عاشقانه بغلم کن عشق خوبم

داستان بغلم کن عشق خوبم آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است.دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”.او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد.دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم.اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم […]

داستان عاشقانه و جالب پیاده روی داستان عاشقانه و جالب پیاده روی

داستان عاشقانه پیاده روی آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود ، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهرگردی کند..ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود زنده ای جز […]

داستان عاشقانه و غمگین صبحت بخیرعزیزم داستان عاشقانه و غمگین صبحت بخیرعزیزم

داستان عاشقانه و غمگین صبحت بخیرعزیزم شانزده ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ. ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ‌ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﻭﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ […]

داستان جالب و عاشقانه قهوه شور داستان جالب و عاشقانه قهوه شور

داستان قهوه شور اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد.خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.توی یک کافی […]

داستان عاشقانه و زیبای دختری با یک گل سرخ داستان عاشقانه و زیبای دختری با یک گل سرخ

داستان دختری با یک گل سرخ جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت؛ دختری با یک گل سرخ.از […]

داستان زیبا و عاشقانه جواب آزمایش داستان زیبا و عاشقانه جواب آزمایش

داستان عاشقانه جواب آزمایش پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه‌ام ازدواج کردم.ما همدیگرو تا حد مرگ دوست داشتیم.سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می‌کردیم.می‌دونستیم بچه‌دار نمی‌شیم، ولی نمی‌دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست.اولاش نمی‌خواستیم بدونیم.با خودمون می‌گفتیم عشقمون واسه یه زندگی […]

داستان زیبا وعاشقانه تک عروس گورستـان داستان زیبا وعاشقانه تک عروس گورستـان

داستان عاشقانه تک عروس گورستـان پسر:ضعیفه دلمــــون برات تنـگ شده بود…اومدیم زیارتت کنیم.. دختر:تو باز گفتی ضـــعیفه!! پسر:خب..منزل بگم چطــوره؟؟ دختر:وااااای از دست تو!! پسر:باشه…باشه…ویکتوریا خوبه؟؟ دختر:اصــــلا باهات قهـــرم!! پسر:باشه بابا…تو عزیز منی خوب شد؟آشـــتی؟؟ دختر:آشــتی…راستی گفتی دلت چی شده؟! پسر:دلــم؟؟ آهـــــا از دیشب تا حالا یکـــم دلم پیچ میده !! دختر:واقعـــا که.. پسر:خب چیه؟؟؟ […]

فیلم پرشین وی