بیوگرافی ننه صنوبر نقاش؛ پیرزنی که با مداد رنگی زندگی را رنگی کرد
بیوگرافی ننه صنوبر نقاش داستان زندگی زنی است که با وجود سختیهای روزگار و گذر زمان، توانسته است با ابزارهای سادهای مثل مداد رنگی و کاغذ، دنیای خود را زیباتر کند. ننه صنوبر یا همان صنوبر مهدور، زنی پیر و صبور است که در محله یافت آباد تهران زندگی میکند. او با بساط نقاشیهای کودکانهاش، توجه هر رهگذری را به خود جلب میکند. داستان او، داستان امید، تلاش و هنری است که از دل سختیها بیرون آمده است.
ننه صنوبر که سالها پیش از ایلیاتیهای بختیاری به تهران مهاجرت کرده بود، روزگاری سختی زیادی را تحمل کرده است. او و شوهرش در کورههای آجرپزی کار میکردند و دستان پینهبستهشان نشان از سالها کار سخت دارد. اما حالا در سنین بالا، او راهی جدید برای امرار معاش و شادی پیدا کرده است. نقاشیهای او شاید از نظر فنی پیچیده نباشند، اما هر کدام داستانی از زندگی و عشق به هنر را روایت میکنند. مردم شهر وقتی این نقاشیها را میبینند، با اشتیاق آنها را میخرند و این کار به ننه صنوبر کمک میکند تا زندگی آرامتری داشته باشد.
شروع هنر از دل یک برگ درخت
داستان شروع نقاشی ننه صنوبر، داستانی ساده و طبیعی است. چند سال پیش، وقتی بساط نقاشی برادرزادهاش در حیاط خانه پهن بود، اتفاقی افتاد که مسیر زندگی او را تغییر داد. برگی از درخت روی صفحه کاغذ سفید افتاد. ننه صنوبر آن برگ و مداد را در دست گرفت و دور تا دور برگ را روی کاغذ کشید. نتیجه شبیه برگ شد. سپس با مداد سبز، آن را رنگ کرد. درست در همان لحظه بود که ننه صنوبر فهمید میتواند نقاشی کند.
او میگوید: «نقاشی یاد گرفتنم کار خدا بود وگرنه چه کسی فکر میکرد در این سن نقاش شوم!» حالا پنج سال است که کاغذ و مداد رنگی میخرد و هر چه که به فکرش میرسد را روی کاغذ میکشد. از برگ درخت تا لالههای عکس نصب شده در میدان هفتتیر و میوههای انار، گلابی و سیب. او از مداد شمعی گرفته تا ماژیک رنگی را خودش میخرد و گاهی نوهها هم به او مدادی میدهند. خانه او پر است از کاغذ و مداد.
سبک خاص و امضای هنرمندانه
ننه صنوبر چند وقت پیش از یک فروشنده دورهگرد، چند تا قالب میوه خرید تا آنها را روی صفحه بگذارد و دورش را خط بکشد. او میخواهد میوهای با خطوط صاف در سینی کاغذ بگذارد. روی همه شکلهایی که کشیده را رنگ میکند، اما رنگها از خطوط خارج میشوند. او میگوید که رنگ زدن داخل خطها حوصله میخواهد، اما او پیرزن است و نمیتواند روی نقاشیهایش دقیق باشد.
این سبک خاص و ساده، همان چیزی است که مردم را جذب میکند. ننه صنوبر میگوید: «هر چه به ذهنم میرسد میکشم. مردم وقتی میبینند این نقاشی را یک پیرزن کشیده، دوست دارند و میخرند.» او حتی کسانی که سواد دارند را هم به نمایشگاه بردن نقاشیهایش تشویق میکند. اگر کسی بگوید چند تومان میفروشد، میگوید: «هر چقدر دوست دارید بدهید.» او حتماً زیر نقاشیهایش را امضا میکند، چون معتقد است نقاشان بزرگ هم امضا دارند.
از آجرپزی تا نقاشی؛ زندگی پر از فراز و نشیب
شوهر ننه صنوبر اهل گرجستان بود، اما خودش از ایلیاتیهای بختیاری منطقه الیگودرز در استان مرکزی است. حدود ۴۰ سال پیش آنها به تهران آمدند. از همان ابتدا هر دو برای اینکه بتوانند خرج زندگیشان را تأمین کنند، در کورههای آجرپزی کار کردند. هنوز زمختی حاصل از جابهجا کردن آجرهای داغ روی دستان ننه صنوبر مانده است. این دستان، او را در برابر مشکلات زندگی سخت و محکم کرده است.
هنوز هم رد آجرهای کوره پزخانه «خط ری» روی دستان پینهبستهاش، او را به یاد شوهرش میاندازد. شوهرش اجازه نمیداد کار کند، اما ننه صنوبر زنی نبود که بنشیند در خانه و منتظر نان شب شوهرش باشد. پس پا به پای او کار کرد. از همان جوانی تا الان که با پنج پسرش در شهر زندگی میکند. با این حال، هنوز داغ از دست دادن شوهرش بعد از سی سال و دخترش که ۵۰ ساله بود، روی دلش هست.
افتخارات خانوادگی و آرزوی خانهدار شدن
ننه صنوبر به این افتخار میکند که حسنآقا، پسر بزرگش، جانباز ۷۰ درصد است و حسینآقا، پسر دیگرش، درصد جانبازیاش کمتر از ۲۵ درصد است. او مدتهاست که مستاجر است و دلم میخواهد خانهای برای خودم داشته باشم. او میگوید: «تا در این چند روز باقیمانده از عمرم، نگران جور کردن اجاره خانه نباشم.» چون تنها هست و حاضر نیست شب در خانهای غیر از خانه خودش بماند.
او میگوید: «هیچ جا خانه آدم نمیشود، حتی خانه پسر آدم. هر چه قدر که عروس هوای مادرشوهرش را داشته باشد.» این حرفهای ساده، نشان از دغدغههای واقعی یک پیرزن تنها دارد که میخواهد در آرامش زندگی کند. پیرزن صاحبخانه ننه صنوبر هم میگوید که او تا صبح بیدار است و به همین دلیل این ماه ۶۰ هزار تومان پول برق آمده است.
عصا، دفترچه و عشق به زندگی
صاحبخانه ننه صنوبر چند بار به او گفته: «اگر شبها خوابت نمیبره، بیا پایین نقاشی یادت بدهم.» اما او یاد نمیگیرد و میگوید: «آخر چه کسی در سن پیری نقاشی میکند.» دلش خوش است و با اینکه نزدیک به ۷۰ سال دارد، اما از صاحبخانهاش که ۱۰ سال از او کوچکتر است، قویتر و فرزتر است.
ننه صنوبر دفترچهای دارد که بعضی از حرفها را روی آن نوشته و تکرار کرده است. با عصایش که حلکننده مشکل قامت کوتاهش است، دفترش را از بالای کمد پایین میآورد. او میگوید: «از روی دفتر پسرها یا نوهها دیدم و نوشتم و الان فقط بلدم بنویسم: ح… خ… ر… ز… آ… ب… ت… چ.» این داستان، داستان زنی است که با وجود همه سختیها، زندگی را با رنگ و نور دیده است.









