قصه کودکانه باغ گلابی

قصه کودکانه باغ گلابیکودک و نوزاد
باغ گلابی گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود.با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر […]

باغ گلابی

گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ
را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود.با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند.

به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد.حامد دیگر
معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد.

او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت
را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.

حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:این باغ، باغ خداست.این میوه‌ها هم
از آن خداست.من هم بنده‌ی خدا هستم.

حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟مش‌نعمت که از شدت عصبانیت
سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.حامد فریادی از درد کشید و گفت:.

این باغ، باغ خداست.این میوه‌ها هم از آن خداست.من هم بنده‌ی خدا هستم.حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی
خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟

مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد
و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

حامد فریادی از درد کشید و گفت:

مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟

مش‌‌نعمت در حالیکه با یک
دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:

این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست.دست مرا هم می‌بینی؟دست یک
بنده‌ی خداست.

خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی.حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر
خدا را کتک بزند؟

آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:

از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم.باغ، باغ
خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.

چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش
را بر زمین انداخت و گفت:

زود از باغ من بیرون برو

و سپس از آنجا دور شد.

گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ
را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود.

با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند.به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن
را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد.حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن
گلابی‌ها کرد.

او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت
را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.

حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:این باغ، باغ خداست.این میوه‌ها هم
از آن خداست.

من هم بنده‌ی خدا هستم.حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟مش‌نعمت
که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.حامد فریادی از درد
کشید و گفت:.

این باغ، باغ خداست.این میوه‌ها هم از آن خداست.من هم بنده‌ی خدا هستم.حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی
خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟

مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد
و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

حامد فریادی از درد کشید و گفت:

مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟

مش‌‌نعمت در حالیکه با یک
دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:

این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست.دست مرا هم می‌بینی؟دست یک
بنده‌ی خداست.

خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی.حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر
خدا را کتک بزند؟

آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:

از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم.باغ، باغ
خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.

چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش
را بر زمین انداخت و گفت:

زود از باغ من بیرون برو

و سپس از آنجا دور شد.

تبیان

2016-09-14 / گردآوری:

نو عروس

دکتر طاهری

مسابقه گردشگری

نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
مقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوانمقاله در مورد روانشناسی کودک و نوجوان
روانشناسی کودک و نوجوان یکی از بهترین علم هایی است که می توان به وسیله ی آن به چگونگی شخصیت انسان ها در کودکی دست یافت
سوژه های روز رو این جا ببینید !
بلیط رایگان رفت و برگشت به استانبول
یک عروسی رویایی داشته باشید ! | بهترین ها را اینجا ببینید
زیبایی اندام خانم ها( جمع کردن باسن و بالا کشیدن سینه ) در زمانی کوتاه
بـچه ها چه سنی به حرف می آیند؟
تاثیر گروه همسالان بر کودکان
راهنمای خرید لباس نوزاد برای پدران‌ و مادران جوان
اهمیت تربیت در دوران کودکی : باور کنید ، کودکی اش را…
چگونه می توان آمپول زدن را برای بچه ها راحت تر کرد
ثواب تحمل شیطنت بچه ها
۲۰ نشانه کودکان مبتلا به اوتیسم چیست؟
آیا روروئک به زود راه افتادن کودک کمک می‌کند؟
خصوصیات نوزاد تازه متولد شده
قصه کودکانه پسته اخمو
چه میوه هایی برای نوزاد ۶ ماهه خوب است ؟
قصه کودکانه آرزوی بره کوچولو
روشهای مقابله با سکسکه نوزادان
ترشح زرد رنگ و چسبندگی پلک‌ها از علائم عفونت چشمی نوزادان است
همه چیز درباره ی بلوغ زودرس در کودکان
مراقبت از نوزاد نارس در خانه پس از ترخیص از بیمارستان
همه چیز در مورد سوراخ قلب نوزاد
راه برخورد با بچه های زبان دراز
کودکتان با قطره آهن مشکل دارد؟
نکات مهم و ضروری برای شیردهی موفق
اثر قطره مولتی ویتامین در نوزادان
بهترین سن برای ختنه کردن
دمای مناسب برای اتاق نوزاد یا شیرخوار چقدر است؟
چگونه درد ناشی از تزریق واکسن را کاهش دهیم؟
هشدار درباره استفاده از ویکس در خردسالان
از کجا بفهمیم کودکمان تب دارد
چگونه کودک را به انجام تکالیف درسی علاقمند کنیم؟
هفت پرسش رایج درباره آزمایش خون کودکان
قولنج نوزاد چه علائمی دارد؟
راه حلهایی برای رفع بی حوصلگی کودک
ده توصیه طبی درباره نوزادان پسر
قصه کودکانه خرگوش باهوش
شعر کودکانه آقای رفتگر
قصه ی کوتاه «طاووس و کلاغ»
داستان کودکانه حضرت رقیه
فال روزانه
تعبیر خواب