
داستان دعای مستجاب شده با زبان پاک: راهی به سوی اجابت الهی
در این داستان زیبا، به بررسی چگونگی مستجاب شدن دعا با زبانی پاک میپردازیم. حضرت محمد (ص) راهکاری شگفتانگیز برای اجابت دعا…

در این داستان زیبا، به بررسی چگونگی مستجاب شدن دعا با زبانی پاک میپردازیم. حضرت محمد (ص) راهکاری شگفتانگیز برای اجابت دعا…

مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل…

جالب است بدانید پیامبر اکرم(ص) نیز این سوالات را از جبرئیل پرسیده اند ؟

گویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ. به یکی از سمت…

داستان کوتاه پادشاهی که خواب دید تمام دندانهایش افتاده است، تعابیر مختلفی را از دو خوابگزار شنید. یکی مرگ نزدیکان و دیگری…

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ ...

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش میآید که نجسترین چیزها در دنیای خاکی چیست....

سالها پیش، پیرزنی با دختر و پسرش و داماد و عروسش با هم زندگی میکردند...

سوپ جو را روی میز گذاشته بود. آقای رَت که به سوپخوری زل زدهبود رو به میز خم شد و گفت: «این…

حضرت عبدالعظیم حسنی كه در شهر ری مدفون است و هم اكنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب میشود ...

پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم…

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر…

مادرم همیشه از من میپرسید: «مهمترین عضو بدنت چیست؟»

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید:…

روزی عشق، صبر و گذشت گرد هم آمده بودند. هر کدام شروع کردند از محسنات خود سخن گفتن و هر یکی سعی…

روزی ساعت مچی کشاورزی، هنگام کار از دستش باز شد و در انبار علوفه گم شد. ساعتی معمولی بود امّا با خاطره…

داستان الاغ در لباس شیر، حکایتی کلاسیک از حیلهگری و فریب با ظاهری دروغین است. این داستان کوتاه اخلاقی نشان میدهد که…

با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...

داستان چوپان و مار و کاسه شیر، قصهای کلاسیک درباره یک چوپان و مار سخاوتمند است که با طمع پسر چوپان و…

در کوچهای چهار خیاط مغازه داشتند و همیشه با هم رقابت میکردند. هر کدام با نصب تابلوهایی، خود را بهترین خیاط شهر،…

مردی سالخورده با پسر تحصیل کردهاش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست...

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه میرفت. در ساحل مینشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت…

پیرزنی برای اولین بار در عمرش کنار دریا میرفت. قبل از اینکه راه بیفتد، همسایهها دورش را گرفتند و گفتند که از…

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ…

مرد ثروتمندی سوار بر اتومبیل گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی می گذشت. ناگهان پسربچه ای پاره آجری به سمت…

روزی دست پسر بچهای در گلدان کوچکی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار…

یک شکارچی، پرندهای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار…

زمانی که بچه بودیم باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم. تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا می…

یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزهای قرار بود تشکیل شود و…

داستانی کوتاه درباره استفاده از فرصت که به شما میآموزد چگونه با هوشمندی از موقعیتها بهره ببرید و از پیامدهای تصمیمات عجولانه…