
داستان جالب | نزاع چهار نفر بر سر انگور
از سری داستان های و حکایت های جالب داستان دعوای چهار نفر به زبان های مختلف بر سر انگور را می خوانید…
داستان جالب | درخت گلابی
از سری داستان های و حکایت های جالب داستان دعوای چهار نفر به زبان های مختلف بر سر انگور را می خوانید…

داستان عشق مارمولکی داستانی زیباست که هر انسانی را منقلب می کند در ادامه پیشنهاد خواندن این داستان شگفت انگیز را به…

داستان جالب مردهای در تابوت که کنارش یک آینه قرار داده بودند و هرکس که خود را در آن می دید وحشت…

استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی…

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را…

یک روز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در…

حکایتی اخلاقی از حکیمی بزرگ که به شاگردانش درسی مهم درباره بار کینه و نفرت آموخت. این داستان جالب با موضوع پیاز…

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم. خونه های اجاره ای کم بودند و…

آدم بعضی وقتها تو یه مسئله به یه جایی میرسه که دیگه کاری از دست هیچکسی برنمیاد.، یعنی همه کسانی که توی…

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: «فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای…

یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانى شنیده ایم از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر…

در دانشگاهی در کانادا مد شده بود دخترها وقتی میرفتند تو دستشویی، بعد از آرایش کردن، آیینه را می بوسیدند تا جای…

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ ...

سالها پیش، پیرزنی با دختر و پسرش و داماد و عروسش با هم زندگی میکردند...

سوپ جو را روی میز گذاشته بود. آقای رَت که به سوپخوری زل زدهبود رو به میز خم شد و گفت: «این…

حضرت عبدالعظیم حسنی كه در شهر ری مدفون است و هم اكنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب میشود ...

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر…

روزی ساعت مچی کشاورزی، هنگام کار از دستش باز شد و در انبار علوفه گم شد. ساعتی معمولی بود امّا با خاطره…

با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...

در کوچهای چهار خیاط مغازه داشتند و همیشه با هم رقابت میکردند. هر کدام با نصب تابلوهایی، خود را بهترین خیاط شهر،…

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه میرفت. در ساحل مینشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت…

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ…

یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزهای قرار بود تشکیل شود و…

مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت...

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: «استاد میخواهم یکی از مهمترین خصایص انسانها را به من بیاموزی؟» ...

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها…

داستان گرگ و پیرزن، حکایتی آموزنده درباره فریبکاری و انتظار است. گرگی گرسنه با شنیدن وعده پیرزن برای دادن کودکش، منتظر میماند،…

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و…

داستان جالب دانشجو و استاد درباره خدا، روایتی شنیدنی از پرسش یک دانشجو درباره دیدن خدا و پاسخ حکیمانه استاد است. این…