مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
حوادث

وقتی محبوبیتِ عمو، جانِ برادرزاده را گرفت! / فرجام تلخ حسادت + عکس

وقتی محبوبیتِ عمو، جانِ برادرزاده را گرفت! / فرجام تلخ حسادت + عکس

یک درگیری خانوادگی میان عمو و برادرزاده در تهران به قیمت جان جوان ۲۵ ساله‌ای تمام شد. داریوش، برادرزاده مقتول، پس از مشاجره‌ای که ریشه در حسادت‌های دیرینه نسبت به محبوبیت عمویش داشت، با اصابت چاقو به دست و خونریزی شدید به قتل رسید. متهم ۳۰ ساله که در میان فامیل به «ریش‌سفیدی» و حل اختلافات شهرت داشت، اعتراف کرد که در لحظه‌ای از خشم و پس از آنکه برادرزاده‌اش درگیری را آغاز کرد، چاقویی به سمت او پرتاب کرده است. او مدعی است که قصد قتل نداشته و اکنون از این فاجعه ناخواسته، به‌شدت ابراز ندامت می‌کند. ماجرای قتل برادرزاده توسط عمو را در پرشین وی ببینید.

قتل برادرزاده

چند روز قبل، گزارش مرگ مشکوک پسری جوان در یکی از بیمارستان‌های تهران به بازپرس ویژه قتل اعلام شد. با حضور تیم جنایی در بیمارستان مشخص شد مقتول جوانی حدودا ۲۵ساله به نام داریوش است که بر اثر اصابت ضربه چاقو به دستش و بریده شدن شریان حیاتی و خونریزی شدید جان باخته است.

وقتی محبوبیتِ عمو، جانِ برادرزاده را گرفت! / فرجام تلخ حسادت + عکسمرگ تلخ برادرزاده به دست عموی جوان

تحقیقات تیم جنایی از همان دقایق نخست اعلام گزارش در بیمارستان کلید خورد. نخستین سرنخ کلیدی این پرونده اظهارات مادر داغدار مقتول بود.

او گفت: پسرم، داریوش داخل خانه بود که با عمویش تلفنی تماس گرفت و از او خواست برای صحبت درباره یک موضوع خانوادگی جلوی خانه بیاید. وقتی برادرشوهرم رسید، داریوش جلوی در رفت. چند دقیقه بعد، پسرم درحالی‌که دستش به‌شدت خونریزی داشت، خودش را کشان‌کشان به داخل خانه رساند. وقتی از حال می‌رفت، گفت: مامان، با عمو درگیر شدم و او با چاقو به من ضربه زد…

با افشای این حقیقت، بازپرس جنایی دستور بازداشت عموی مقتول را صادر کرد و او خیلی زود بازداشت شد. او وقتی خبر مرگ برادرزاده‌اش را شنید، با چشمانی اشکبار به ارتکاب جنایت اعتراف کرد و برای انجام تحقیقات بیشتر در اختیار مأموران اداره دهم پلیس آگاهی تهران قرار گرفت.

محبوبیت دردسرساز

متهم به قتل مدعی است که همیشه بین فامیل و آشنایان از محبوبیت خاصی برخوردار بوده و همین باعث شده بود که برادرزاده‌اش به او حسادت کند.

چند سال داری و با مقتول چقدر اختلاف سنی داشتی؟

من 30ساله‌ام. برادرزاده‌ام، داریوش 25ساله بود. با هم اختلاف سنی زیادی نداشتیم و مثل 2برادر یا رفیق با هم بزرگ شده بودیم.

اختلاف شما از کجا شروع شد؟

ما همیشه با هم کل‌کل داشتیم. داریوش مدام به من حسادت می‌کرد. حس می‌کرد همه در فامیل به من احترام بیشتری می‌گذارند و حرف مرا بیشتر قبول دارند. نه‌تنها فامیل، بلکه تصورش این بود که بچه‌های محل، ‌دوستان و آشنایان هم مرا خیلی قبول دارند و او را نادیده می‌گیرند.

چرا چنین تصوری می‌کرد؟

باور کنید خودم هم نمی‌دانم.

کار خاصی انجام داده بودی که بین بقیه محبوب بودی؟

من معمولا در زمینه کارهای خیر خیلی فعالیت می‌کردم. در محل همه روی من حساب می‌کردند. مثلا به درگیری‌های منجر به ضرب و جرح ورود می‌کردم و با پادرمیانی به اختلاف‌ها پایان می‌دادم. حتی اگر بحثی بین فامیل پیش می‌آمد، با میانجیگری حل  می‌کردم. البته ما هر هفته با فامیل می‌رفتیم سالن و فوتبال بازی می‌کردیم و همه می‌گفتند که بازیکن خیلی خوبی هستم، اما بازی داریوش، برادرزاده‌ام را اصلا قبول نداشتند و او تصور می‌کرد که فامیل تحقیرش می‌کنند.

فقط به‌ خاطر این مسائل جان برادرزاده‌ات را گرفتی؟

یک اتفاقی این اواخر رخ داد که حسادت او به من بیشتر از قبل شد.

رقیب عشقی‌

مدتی قبل، یکی از دوستانم به من زنگ زد و گفت با رقیب عشقی‌اش دچار اختلاف شده و قرار دوئل عشقی گذاشته‌اند. با او رفتم سر قرار که متأسفانه ‌دوستم جان رقیب عشقی‌اش را گرفت. چون این نزاع منجر به قتل شده بود و من هم در آن شرکت داشتم، به زندان افتادم. در مدتی که زندان بودم برادرزاده‌ام بارها نزد خانواده مقتول رفت تا از آنها رضایت بگیرد و جان دوست قاتلمان را نجات بدهیم، اما موفق نشده بود.

بعد از مدتی، من که نقشی در درگیری نداشتم، آزاد شدم و سراغ خانواده مقتول رفتم و موفق شدم رضایت آنها را جلب کنم. داریوش از آن زمان کینه گرفته بود و می‌گفت چرا همه ریش‌سفیدی تو را قبول می‌کنند و برایت احترام قائلند. این کینه ادامه داشت تا اینکه روز حادثه تماس گرفت و گفت بیا جلوی در صحبت کنیم. وقتی رفتم، دوباره بحث‌های قدیمی شروع شد. حین بحث، چاقویی را به سمت من پرتاب کرد. من جاخالی دادم و چاقو را در هوا گرفتم و گفتم خجالت بکش، ما فامیلیم. رفتم سوار ماشین شوم که محل را ترک کنم، اما ماشینم استارت نخورد و روشن نشد. ‌اوج بدشانسی من.

بعد چه شد؟

ای‌کاش ‌ماشینم روشن می‌شد و محل را ترک می‌کردم، اما داریوش به سمتم آمد و یقه‌ام را گرفت. من که به‌شدت عصبانی شده بودم، در همان وضعیت چاقو را به سمتش پرتاب کردم که به دستش برخورد کرد. دستش را گرفت و داخل خانه رفت. اصلا فکر نمی‌کردم ضربه کاری باشد یا خطری جانش را تهدید کند. چند ساعت بعد فهمیدم خونریزی شدید داشته و در بیمارستان فوت کرده است. انگار دنیا روی سرم آوار شد. آنقدر عذاب وجدان دارم که نمی‌دانم چطور باید این ماجرا را هضم کنم. امیدوارم برادر و همسر برادرم حلالم کنند.

برچسب‌ها: قتل
اشتراک‌گذاری:

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *