مشاهده : 699داستانRSS

داستان زیبای | دروغ های مادرم

داستان زیبای | دروغ های مادرماس ام ا س ، داستان ، معما
مادرم مرا ببخش که خیلی زود دروغ هایت را باور کردم شاید از خود خواهی من بود اما می دانم تو فقط به خاطر من دروغ گفتی راستی می دانی یک چیز را به تو نگفتم اینکه قبل از رفتنت بگویم چقدر بی تو بی کس هستم مادر نرو

نمیگویم بهشت زیر پای مادران است چون تکراری است اما می گویم بهشت لایق مادران است چونکه حقیقت می باشد مادر را با هیچ کلمه نمی شود توصیف کرد او موجودی است زیبنده نام مادر او کسی است که قسم به جانش قول مردانه ما می شود در ادامه این مطلب با داستان زیبای دروغ های مادرم بهتر با این موجود آسمانی در زمین خدا آشنا می شوید

داستان زیبای دروغ های مادرم

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی
که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم.
یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد
و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛

دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

“بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار بایدبه مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل
مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

داستان زیبای دروغ های مادرم

داستان زیبای دروغ های مادرم حتی تا لحظه مرگ

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:

“پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود
من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم.
مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم
سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:

“پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.

عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد
که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند
به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

“من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود.

داستان زیبای دروغ های مادرم

داستان زیبای دروغ های مادرم به خاطر آینده من

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

“پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد
و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.
با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

“فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

داستان زیبای دروغ های مادرم واقعی و عبرت انگیز

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت
کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.

وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

“گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

خوب است بدانید :سخنی چند با کسانی که مادرشان در قید حیات است

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر
به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد. شما داستان زیبای دروغ های مادرم را خواندید اما مدران همیشه دروغ می گویند آن هم چه دروغ های زیبایی

پند آموز , داستانک

2018-05-21 / گردآوری:

نو عروس

دکتر طاهری

مسابقه گردشگری

نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
فیلم پرشین وی
تبریک تولد داداشی با متن زیبا و عکس نوشتهتبریک تولد داداشی با متن زیبا و عکس نوشته
تولدت را به خودم تبریک می گویم برادر بی همتایم زیرا آمدنت برای من شادی و غرور را به ارمغان آورده است و داشتن تو حس عجیبی به من داده که قابل وصف کردن نیست...
سوژه های روز رو این جا ببینید !
به آسانی 8 میلیون تومن برنده شوید !
یک عروسی رویایی داشته باشید ! | بهترین ها را اینجا ببینید
زیبایی اندام خانم ها( جمع کردن باسن و بالا کشیدن سینه ) در زمانی کوتاه
تبریک تولد دخترانه با متن جالب و عکس نوشته های زیبا
متن زیبای تبریک تولد مادر با عکس نوشته
متن جالب تبریک تولد پدر با عکس نوشته های زیبا
تبریک تولد برادر با متن جالب و عکس نوشته زیبا
تبریک تولد به خواهر با عکس نوشته های زیبا
تبریک تولد فروردین ماهی ها
تست هوش تصویری: تفاوت ها را بیابید (۲۵)
تست هوش | هوش ریاضی خودتان را بیازمایید
تست هوش | مکعب اعداد!
تست هوش | خلاقانه اعداد
پیامک تبریک و عکس نوشته سیزده بدر ۹۸
تست هوش | قطع ارتباط
تست خطای دید | رنگ های مشابه
تست هوش | سلول متفاوت!
تست هوش | مکعب ها را بشمارید
تست هوش جالب مجموع ویژه نقاط
تست هوش تصویری: تفاوت ها را بیابید (۲۶)
تست هوش تصویری | سیب ها در اندازه های متفاوت
تست هوش تصویری | تفاوت ها را بیابید (۲۸)
تست هوش تصویری | تفاوت ها را بیابید (۲۷)
عکس نوشته تبریک عید نوروز ۹۸ با پیامک های زیبا
اس ام اس تبریک عید نوروز ۹۷ (۴)
اس ام اس تبریک عید نوروز ۹۷ (۳)
اس ام اس تبریک عید نوروز ۹۷ (۲)
اس ام اس تبریک عید نوروز ۹۷ (۱)
اس ام اس خنده دار عید نوروز ۹۷ (۵)
اس ام اس خنده دار عیدنوروز ۹۷ (۴)
اس ام اس خنده دار عید نوروز ۹۷ (۳)
اس ام اس خنده دار عید نوروز ۹۷ (۲)
اس ام اس خنده دار عید نوروز ۹۷ (۱)
اس ام اس خانه تکانی و فرا رسیدن عید نوروز (۳)
اس ام اس خانه تکانی و فرا رسیدن عید نوروز (۲)
اس ام اس خانه تکانی عید نوروز (۱)
دلتنگی ها با اس ام اس پنج شنبه آخر سال
تست هوش تصویری | آخرین روزهای برفی سال!
فال روزانه
تعبیر خواب