مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
انشا و نگارش

انشا از زبان یک برگ پاییزی؛ ۴ روایت کوتاه و داستانی

انشا از زبان یک برگ پاییزی؛ ۴ روایت کوتاه و داستانی

برای نوشتن انشا از زبان یک برگ پاییزی، خودتان را جای برگی بگذارید که دنیا را از روی شاخه، میان صفحه‌های کتاب یا کنار باغچه می‌بیند. چه چیزی برای او بزرگ، عجیب یا تازه است؟ در این مجموعه از پرشین‌وی چهار روایت خیالی متفاوت می‌خوانید؛ یک متن کوتاه، دو داستان با مقدمه و نتیجه و یک نامه. هر نمونه را می‌توانید با انتخاب شکل برگ، محل زندگی و اتفاق‌های دلخواه خودتان تغییر دهید. در این نوشته‌ها، برگ راوی داستان است و احساس و حرف زدن او بخشی از خیال‌پردازی است.

انشا از زبان یک برگ پاییزی کوتاه؛ من هنوز اینجا هستم

من برگ زرد کوچکی هستم که دیروز هنوز بالای درخت بودم. از آن بالا، سقف مدرسه و سر بچه‌ها را می‌دیدم. امروز باد مرا از شاخه جدا کرد. کمی در هوا چرخیدم و کنار نیمکتی افتادم. از نزدیک فهمیدم کفش‌های بچه‌ها چقدر بزرگ‌اند! خودم را آرام کنار پایه نیمکت جمع کردم. دختری خم شد و مرا برداشت. گفت: «چه رگبرگ‌های قشنگی!» نمی‌دانستم اسم این خط‌های روی تنم رگبرگ است. او مرا روی یک کاغذ گذاشت و دورم را با مداد کشید. حالا کنار تصویر خودم خوابیده‌ام. هنوز همان برگ کوچکم، اما برای اولین بار می‌توانم شکل خودم را روی کاغذ ببینم.

انشای داستانی از زبان برگ پاییزی؛ از شاخه تا نشانِ کتاب

برگ زرد و صاف چنار میان صفحه‌های کتاب باز روی میز، کنار دست دانش‌آموز و مداد
در این داستان، سفر برگ از شاخه به میان صفحه‌های کتاب می‌رسد.

مقدمه

من یکی از برگ‌های درخت چنار کنار مدرسه بودم. تمام تابستان از همان شاخه، پنجره‌های ساختمان روبه‌رو را تماشا می‌کردم. وقتی پاییز رسید، رنگم کم‌کم عوض شد. دیگر شبیه برگ سبزی نبودم که روز اول، تازه از شاخه سر بیرون آورده بود.

بدنه

یک صبح، باد آرامی آمد و مرا از درخت جدا کرد. اول ترسیدم؛ هیچ‌وقت این‌قدر از شاخه دور نشده بودم. چند بار چرخیدم و روی مسیر سنگ‌فرش نشستم. از آنجا فقط لبه باغچه و یک تکه آسمان را می‌دیدم. دلم می‌خواست بدانم حالا قرار است کجا بمانم.

کمی بعد، دستی مرا برداشت. پسری با دقت نگاهم کرد و گفت شبیه یک دست کوچک هستم. خواستم بگویم پنج انگشت هم دارم، اما او صدای خیالی مرا نمی‌شنید. مرا لای کاغذ گذاشت و به خانه برد. چند روز میان کاغذها ماندم. دیگر زیر پای رهگذران نبودم، ولی خبری هم از منظره حیاط نداشتم.

وقتی دوباره روشنایی را دیدم، صاف و خشک شده بودم. پسر مرا با احتیاط برداشت و روی یک کارت باریک گذاشت. دور کارت را رنگ کرد و بعد آن را لای کتابش گذاشت. آن روز فهمیدم قرار است نشانِ صفحه باشم.

از آن به بعد، هر بار کتاب باز می‌شد، چند جمله از داستان را می‌شنیدم. یک شب در قصه‌ای کنار دریا بودم و شب دیگر همراه یک مسافر به شهر تازه‌ای می‌رفتم. خودم روی میز می‌ماندم، اما داستان‌ها برایم منظره‌های تازه می‌آوردند.

نتیجه‌گیری

هنوز صدای شاخه‌های درختم را به یاد دارم. گاهی دلم برای آن بالا تنگ می‌شود، اما حالا منتظرم ببینم کتاب بعدی درباره چیست. من برگی هستم که از یک درخت جدا شد و جایش را میان قصه‌ها پیدا کرد.

اگر می‌خواهید ادامه سفر برگ را به یک داستان یا کتاب پیوند بدهید، نمونه‌های انشا درباره کتاب و کتابخوانی برای نوشتن از تجربه خواندن به شما ایده می‌دهند.

انشا از زبان برگ در حیاط مدرسه با مقدمه و نتیجه

برگ نارنجی چنار کنار تنه درخت و لبه باغچه با کفش دانش‌آموزان در پس‌زمینه حیاط
دنیای حیاط مدرسه از روی زمین، برای برگ شکل تازه‌ای پیدا می‌کند.

مقدمه

من برگ نارنجی درخت کنار حیاط مدرسه‌ام. تا دیروز زنگ تفریح را از بالا می‌دیدم. امروز روی زمین افتاده‌ام و همه‌چیز برایم فرق کرده است. نیمکتی که از بالا کوچک بود، حالا مثل یک سقف بلند بالای سرم دیده می‌شود.

بدنه

اول صبح، حیاط خلوت بود. یک گنجشک نزدیکم آمد و سرش را به چپ و راست چرخاند. منتظر ماندم چیزی بگوید، اما فقط نوکش را به زمین زد و پر کشید. بعد بچه‌ها از راه رسیدند. بند یک کفش شل بود و صاحبش کنار من ایستاد تا آن را ببندد. از نزدیک، گره زدن بند کفش شبیه کار مهم و پیچیده‌ای به نظر می‌رسید.

زنگ تفریح که شد، همه‌جا پر از رفت‌وآمد بود. هر بار کسی از کنارم می‌گذشت، لبه‌ام کمی تکان می‌خورد. دلم می‌خواست از وسط راه کنار بروم. باد کوچکی وزید، اما فقط مرا برگرداند؛ حالا پشت رو افتاده بودم و به جای پنجره کلاس، آسمان را می‌دیدم.

کمی بعد، دختر کوچکی مرا از روی مسیر برداشت و کنار باغچه گذاشت. آنجا چند برگ دیگر هم بودند؛ یکی قهوه‌ای و جمع‌شده، یکی زرد و پهن. کنارشان آرام گرفتم. وقتی سرم را بالا گرفتم، تنه درخت خودم را دیدم. تمام این مدت، خیلی هم از خانه دور نشده بودم.

نتیجه‌گیری

آخر روز حیاط دوباره ساکت شد. من کنار باغچه ماندم و شاخه‌ها را از پایین تماشا کردم. دنیای روی زمین با دنیای روی شاخه فرق داشت؛ حالا حتی یک گنجشک کوچک هم برایم همسایه بزرگی بود.

برای ساختن فضای این ماجرا، در انشا درباره حیاط مدرسه جزئیاتی از محیط پیدا می‌کنید. اگر داستانتان بعد از بارش اتفاق می‌افتد، نمونه‌های انشا درباره یک روز بارانی هم به توصیف زمین خیس و پنجره‌ها کمک می‌کنند.

نامه یک برگ پاییزی از داخل تابلوی کلاس

دو دانش‌آموز با مقنعه سفید در حال ساخت تابلوی درخت با برگ‌های خشک پاییزی روی مقوای آبی
برگِ نامه‌نویس این ماجرا، جای تازه‌ای در تابلوی کلاس پیدا کرده است.

سلام به دوست زردم که هنوز روی شاخه است!

حتماً از دیروز دنبالم می‌گردی. من همان برگی هستم که کنار تو می‌لرزید و با آمدن باد، به لبه‌ات می‌خورد. بعد از افتادن روی زمین، یک دانش‌آموز مرا برداشت. حالا اگر بگویم کجا هستم، شاید باور نکنی: داخل کلاس!

اول روی میز، کنار چند برگ دیگر دراز کشیده بودیم. یک برگ کوچک می‌خواست بداند کداممان بزرگ‌تریم. برگی که گوشه‌اش تا شده بود هم مدام از کاغذ زیرش سر می‌خورد. بعد بچه‌ها یک تنه درخت روی مقوا کشیدند و ما را دور شاخه‌هایش چیدند.

جای من بالاتر از همه بود، اما این بار باد تکانم نمی‌داد. زیرم آسمانی از مقوای آبی بود و کنارم یک برگ قرمز قرار داشت. یکی از بچه‌ها گفت تابلویشان شبیه درخت حیاط شده است. خوشحال شدم که درخت خودمان را هنوز به یاد دارند.

حالا تابلو کنار پنجره است. وقتی بچه‌ها دفترهایشان را باز می‌کنند، من از بالا نگاهشان می‌کنم. فرقش این است که این بار می‌توانم مدادها و نقاشی‌هایشان را هم ببینم. اگر باد از کنار تو گذشت، برایم خبر بیاورد که شاخه‌مان چه شکلی شده است.

از طرف دوست نارنجی تو؛ برگی که حالا روی یک درخت کاغذی زندگی می‌کند.

برای تصور کردن تابلویی که برگ وارد آن شده، ایده‌های کاردستی با برگ پاییزی را ببینید. می‌توانید ابتدا یک کاردستی ساده بسازید و بعد ماجرای آن را از زبان یکی از برگ‌ها بنویسید.

چگونه انشا را واقعاً از زبان برگ بنویسیم؟

جای چشم‌های خیالی راوی را مشخص کنید

پیش از نوشتن، تصمیم بگیرید برگ کجاست: بالای شاخه، روی پیاده‌رو، کنار باغچه یا روی میز. برگی که داخل کتاب است، منظره حیاط را نمی‌بیند؛ مگر کتاب کنار پنجره باز شود. همین محدود کردن دید، داستان شما را جالب‌تر می‌کند. برگ لازم نیست همه‌چیز را بداند. می‌تواند اشتباه حدس بزند، سؤال داشته باشد یا اسم وسیله‌ای را برای اولین بار بشنود.

توصیف معمولی را به نگاه برگ تبدیل کنید

در این موضوع، فقط شروع کردن جمله‌ها با «من» کافی نیست. چیزهای آشنا را از جای یک برگ ببینید. جدول زیر چند نمونه برای تمرین است؛ می‌توانید به جای آن‌ها چیزهایی از حیاط یا اتاق خودتان انتخاب کنید.

توصیف از نگاه دانش‌آموزهمان صحنه از نگاه برگ
کیفم را کنار درخت گذاشتم.چیزی بزرگ و پر از زیپ کنارم روی زمین نشست.
برگ روی نیمکت افتاد.برای اولین بار به جای شاخه، روی یک تخته سرد آرام گرفتم.
پنجره کلاس باز شد.قاب بزرگی در دیوار تکان خورد و صدای بچه‌ها نزدیک‌تر شد.
برگ را لای کتاب گذاشتم.دو صفحه آرام دورم بسته شدند و روشنایی اتاق ناپدید شد.

برای برگ یک خواسته کوچک در نظر بگیرید

برگ ممکن است بخواهد بداند پشت پنجره چیست، از وسط راه کنار برود یا شکل خودش را ببیند. وقتی خواسته‌اش روشن باشد، انتخاب اتفاق‌های داستان آسان‌تر می‌شود. لازم نیست ماجرا خیلی بزرگ باشد؛ حرکت از وسط پیاده‌رو تا کنار باغچه هم برای یک برگ سفر مهمی است. یک اتفاق اصلی را دنبال کنید و از اضافه کردن چند ماجرای بی‌ربط بپرهیزید.

نشانه‌های پاییز را با داستان هماهنگ کنید

رنگ، شکل و صدای برگ را مشخص کنید. برگ چنار با یک برگ باریک و کشیده یک شکل نیست. برای پیدا کردن جزئیات فصل، به نمونه‌های انشا درباره پاییز نگاه کنید. اگر برگ از روزهای قبلش حرف می‌زند، ایده‌های انشا درباره چهار فصل برای مرتب کردن خاطره‌هایش از بهار تا پاییز کمک‌کننده‌اند.

خیال‌پردازی به شما اجازه می‌دهد برگ حرف بزند و احساس داشته باشد. اگر هم قرار است اتفاق جادویی دیگری، مثل راه رفتن یا سبز شدن ناگهانی برگ خشک، بیفتد، آن را در فضای قصه روشن کنید تا خواننده بداند با یک داستان جادویی روبه‌روست.

پایان را از دل همان ماجرا پیدا کنید

اگر برگ از اول دنبال دیدن شکل خودش بوده، پایان می‌تواند نقاشی شدن آن باشد. اگر دلش می‌خواسته کلاس را ببیند، رسیدن به تابلوی کنار پنجره پایان مناسبی است. لازم نیست در آخر هر متن بنویسید «از این داستان نتیجه می‌گیریم». یک تصویر روشن یا یک جمله کوتاه از خود برگ، گاهی پایان دلنشین‌تری می‌سازد.

پس از نوشتن، متن را بلند بخوانید و بپرسید: «آیا این جمله را برگ می‌گوید یا منِ دانش‌آموز؟» جاهایی را که ناگهان راوی عوض شده اصلاح کنید. برای متن کوتاه یک بند پیوسته کافی است؛ اگر تکلیف مقدمه، بدنه و نتیجه دارد، شروع، اتفاق اصلی و پایان را جدا و منظم بنویسید.

پرسش‌های رایج درباره انشا از زبان برگ پاییزی

انشا را با چه جمله‌ای شروع کنیم؟

برگ و جای او را معرفی کنید؛ مثلاً «من برگ زرد کنار پنجره‌ام» یا «امروز برای اولین بار از شاخه‌ام دور شدم». بعد اتفاقی را پیش ببرید که به همان شروع مربوط است.

آیا تمام جمله‌ها باید با «من» شروع شوند؟

خیر. راوی می‌تواند اول‌شخص باشد، بی‌آنکه «من» در همه جمله‌ها تکرار شود؛ «باد آمد و لبه‌ام را بلند کرد» هم از نگاه همان برگ گفته شده است.

فرق این موضوع با انشا درباره پاییز چیست؟

در انشا درباره پاییز، خود دانش‌آموز می‌تواند فصل را توصیف کند. در این موضوع، برگ راوی است و خواننده اتفاق‌ها را از نگاه، احساس و تجربه خیالی او دنبال می‌کند.

منبع آموزشی بخش راهنمای نگارش

سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی؛ کتاب نگارش فارسی پنجم دبستان، تمرین‌های نگارش و پرورش موضوع.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *