انشا درباره یک روز بارانی؛ ۶ متن ساده، داستانی و متفاوت

برای نوشتن انشا درباره یک روز بارانی، به یک اتفاق کوچک فکر کنید: چتری که همراه بردید، پنجرهای که از پشت آن بیرون را دیدید یا زنگ تفریحی که در کلاس گذشت. لازم نیست همه زیباییهای باران را در یک نوشته جا بدهید. در این مجموعه از پرشینوی شش نمونه کوتاه، توصیفی، داستانی و خیالی میخوانید؛ دو نمونه هم مقدمه، بدنه و نتیجه مشخص دارند. متن نزدیک به تجربه خودتان را انتخاب کنید و جزئیاتش را با خاطرههای خودتان بنویسید.
انشا درباره یک روز بارانی کوتاه و ساده
صبح با صدای باران بیدار شدم. کنار پنجره رفتم و دیدم برگهای حیاط خیس شدهاند. مادرم گفت چترم را بردارم. در راه مدرسه، عکس درختها را در چالههای کوچک آب میدیدم. آرام راه میرفتم تا آب روی لباس کسی نپاشد. وقتی به کلاس رسیدم، دوستم جای خالی کنار خودش را نشانم داد. از پشت پنجره به حیاط نگاه کردیم. جایی که دیروز بازی میکردیم، حالا پر از برگهای زرد بود. زنگ آخر، باران آرامتر شده بود. در راه خانه، قطرهای از لبه چتر روی دستم افتاد. خندیدم و چتر را کمی بالاتر گرفتم. آن روز، راه همیشگی مدرسه برایم شکل تازهای داشت.
انشا یک روز بارانی با مقدمه، بدنه و نتیجه؛ دو نفر زیر یک چتر
مقدمه
زنگ آخر که خورد، صدای بچهها با صدای باران قاطی شد. صبح هوا ابری بود، اما من فکر نمیکردم موقع برگشتن اینقدر باران ببارد. خوشحال بودم که مادرم چتر را داخل کیفم گذاشته بود.
بدنه
کنار در مدرسه، دوستم امیر را دیدم. پدرش برای بردنش آمده بود، ولی چترشان کوچک بود و باید تا محل پارک ماشین کمی راه میرفتند. مادرم هم رسیده بود. از او اجازه گرفتم که امیر تا سر کوچه زیر چتر من بیاید.
اول هر کدام چتر را به سمت خودمان میکشیدیم. یک بار شانه من خیس شد و یک بار آستین امیر. بالاخره فهمیدیم باید نزدیکتر و همقدم راه برویم. وقتی من تند میرفتم، او عقب میماند. وقتی او میایستاد تا بند کفشش را درست کند، من هم میایستادم.
به یک چاله آب رسیدیم که تصویر چترمان در آن افتاده بود. امیر گفت انگار یک چتر دیگر زیر زمین داریم. چند لحظه نگاهش کردیم و خندیدیم. بعد از کنار آب گذشتیم و به ماشین پدرش رسیدیم. او پیش از سوار شدن گفت فردا مدادرنگی آبیاش را میآورد تا آن چتر وارونه را نقاشی کنیم.
نتیجهگیری
در خانه، چتر را باز گذاشتم تا خشک شود. کنار دفترم هم یک صفحه برای نقاشی فردا کنار گذاشتم. از آن روز بارانی، بیشتر از خیس شدن کفشهایم، راه رفتن دونفره زیر چتر یادم مانده است.
اگر در نوشتهتان همراهی یک همکلاسی نقش اصلی دارد، نمونههای انشا در مورد دوستی میتوانند برای پیدا کردن یک خاطره مشخص به شما ایده بدهند.
توصیف یک روز بارانی از پشت پنجره کلاس

میز من کنار پنجره است. امروز شیشه پر از قطرههای ریز بود. بعضی قطرهها همان بالا مانده بودند و بعضی آرام پایین میآمدند. دو قطره به هم رسیدند و یک قطره بزرگتر شدند. با چشم دنبالش کردم تا پشت قاب پنجره ناپدید شد.
در حیاط، برگ زردی به کف زمین چسبیده بود. هر بار نسیم میآمد، گوشه برگ بلند میشد و دوباره میافتاد. روی نیمکت خالی، چند قطره برق میزد. باغچه تیرهتر از دیروز به نظر میرسید و شاخه کوچک کنار دیوار تکان میخورد.
معلم گفت یکی از چیزهایی را که میبینیم در یک جمله بنویسیم. من نوشتم: «برگ زرد هنوز دلش نمیخواهد از جایش بلند شود.» بعد فهمیدم همین پنجره همیشگی چقدر چیز برای تماشا دارد. دفترم را جلو کشیدم و این بار به جای نگاه کردن به ساعت کلاس، منتظر حرکت دوباره برگ شدم.
برای توصیف رنگ برگها از انشا درباره پاییز ایده بگیرید. اگر موضوع تکلیف شما بیشتر شنیدن قطرههاست، مجموعه انشا درباره صدای باران به همان زاویه میپردازد.
انشا داستانی درباره روز بارانی؛ سفر کوتاه قایق کاغذی

مقدمه
در این داستان خیالی، عصر یک روز بارانی حوصلهام سر رفته بود. قرار بود در حیاط بازی کنم، اما باران برنامهام را عوض کرد. کنار پنجره نشستم و کاغذ سفیدی را که روی میز بود، چند بار تا زدم.
بدنه
خواهرم پرسید: «میخواهی قایق بسازیم؟» بلد نبودم. او یک کاغذ برداشت و آهسته تا زد تا من هم بتوانم دنبالش کنم. قایق اول من بیشتر شبیه کلاه شده بود. خواهرم خندید و گفت ناخدای ما هنوز کشتیاش را پیدا نکرده است.
بار دوم با دقت بیشتری کاغذ را تا کردم. وقتی دو طرفش را باز کردم، بالاخره شبیه قایق شد. آن را روی میز گذاشتم و با انگشتم هل دادم. خواهرم گفت برای سفرش آب لازم داریم. با اجازه مادرم، یک لگن کمعمق آوردیم و کمی آب در آن ریختیم. زیر سقف ایوان نشستیم؛ جایی که خودمان خیس نمیشدیم، ولی باران باغچه را میدیدیم.
قایق را روی آب گذاشتم. اول به یک طرف کج شد. آن را برداشتم و لبههایش را مرتب کردم. این بار روی آب ماند. با دست، آب را خیلی آرام تکان دادم و قایق تا طرف دیگر لگن رفت. خواهرم برایش اسم «مسافر کوچک» را انتخاب کرد.
کمی بعد کاغذ نرم شد و قایق دیگر صاف نمیایستاد. پیش از آنکه کاملاً خیس شود، بیرونش آوردیم. روی یک بشقاب گذاشتمش و کنارش نوشتم: «اولین سفر مسافر کوچک».
نتیجهگیری
آن روز نتوانستم بازی همیشگی حیاط را انجام بدهم، اما تا کردن قایق را یاد گرفتم. هنوز هم وقتی کاغذی را از وسط تا میزنم، یاد ایوان، لگن آبی و سفر کوتاهی میافتم که یک عصر بارانی برایمان ساخت.
خاطره یک زنگ تفریح بارانی؛ بازی داخل کلاس

همه منتظر زنگ تفریح بودیم. من و دوستانم از صبح برای بازی در حیاط قرار گذاشته بودیم. درست چند دقیقه پیش از زنگ، باران شروع شد. وقتی فهمیدیم باید داخل کلاس بمانیم، چند نفر با ناراحتی به پنجره نگاه کردند. من هم توپ کوچکم را دوباره داخل کیف گذاشتم.
معلم پیشنهاد کرد یک بازی کلمهای انجام بدهیم. قرار شد هر نفر نام یک چیز را بگوید که میشود در یک روز بارانی دید. نفر بعد باید کلمههای قبلی را هم به یاد میآورد. اول بازی خیلی آسان بود: چتر، ابر، برگ. اما وقتی تعداد کلمهها زیاد شد، همه مکث میکردیم و به هم نگاه میکردیم.
دوستم به جای «چکمه» گفت «بستنی». خودش زودتر از همه خندید و گفت هنوز به خوراکی زنگ تفریح فکر میکند! بعد بازی را گروهی کردیم تا هر کسی که کلمهای را فراموش میکند، از همگروهیاش کمک بگیرد. روی کارتهای کوچک هم شکل کلمهها را کشیدیم.
زنگ کلاس که خورد، باورم نمیشد وقت تمام شده باشد. توپم هنوز داخل کیف بود، اما دیگر برای بیرون آوردنش عجله نداشتم. کارتها را داخل یک پاکت گذاشتیم تا زنگ تفریح بارانی بعدی، بازی را دوباره شروع کنیم.
برای نشان دادن تفاوت روزهای شلوغ و آرام مدرسه، میتوانید از توصیفهای انشا درباره حیاط مدرسه کمک بگیرید. اگر خاطرهتان با خواندن داستان در کلاس همراه است، در انشا درباره کتاب و کتابخوانی هم ایدههایی برای نوشتن از تجربه خواندن پیدا میکنید.
انشای خیالی از زبان چتر در یک روز بارانی
من یک چتر زردم که بیشتر روزها پشت در میماند. از آنجا فقط رفتوآمد کفشها را میبینم. گاهی صاحبم کیفش را برمیدارد و میرود، بیآنکه نگاهی به من بیندازد. راستش روزهای آفتابی کار زیادی ندارم.
امروز بالاخره نوبت من شد. هنوز از خانه بیرون نرفته بودیم که صاحبم مرا باز کرد. یکدفعه از چتری لاغر و جمعشده، به سقف کوچکی بالای سرش تبدیل شدم. قطرهها روی پارچهام میافتادند و از لبهها پایین میچکیدند.
از بالای سر صاحبم، چیزهای جالبی میدیدم. یک چتر آبی از روبهرو میآمد و چتر سبزی آن طرف کوچه آرام حرکت میکرد. روی زمین هم تصویر کجوکوله ما افتاده بود. وقتی باد آرامی وزید، صاحبم دستهام را محکمتر گرفت و مرا رو به باران نگه داشت.
نزدیک مدرسه، دوستم، یعنی همان چتر آبی، کنار در بسته شد. من هم چند لحظه بعد جمع شدم. دیگر چیزی نمیدیدم، اما صدای بچهها را میشنیدم. عصر، صاحبم مرا در جای مناسبی باز گذاشت تا خشک شوم. خوشحال بودم که بعد از چند روز انتظار، بالاخره همراهش بیرون رفته بودم.
چگونه درباره یک روز بارانی انشا بنویسیم؟
یک بخش کوچک از روز را انتخاب کنید
موضوع «روز بارانی» بزرگ است. آن را کوچکتر کنید: صبحانه کنار پنجره، راه مدرسه، برگهای باغچه یا بازی عصر. در جمله اول معلوم کنید کجا هستید و چه اتفاقی افتاده است. بعد، جملههای هر بند را درباره همان موضوع ادامه دهید. اگر از راه مدرسه شروع کردهاید، لازم نیست ناگهان درباره بارندگی همه شهرها توضیح بدهید.
جزئیات را از مشاهده خودتان بردارید
پیش از نوشتن، سه چیز از آن روز یادداشت کنید. این جدول برای پیدا کردن جزئیات به شما کمک میکند؛ فقط چیزهایی را انتخاب کنید که به تجربه یا داستانتان میخورند.
| به چه چیزی توجه کنیم؟ | نمونه جزئیات برای انشا |
|---|---|
| چیزی که دیدهایم | برگ چسبیده به زمین، قطره روی شیشه، تصویر چتر در آب |
| چیزی که شنیدهایم | تقتق باران روی چتر، صدای قدمها، گفتوگوی دوستان |
| چیزی که حس کردهایم | سردی یک قطره روی دست، نم آستین، گرمای اتاق |
| کاری که انجام دادهایم | باز کردن چتر، نوشتن کنار پنجره، ساختن قایق کاغذی |
زمان اتفاقها را مرتب نگه دارید
برای یک خاطره، ترتیب «اول، بعد، آخر» کافی است. بنویسید ابتدا چه دیدید، بعد چه کردید و روزتان چگونه تمام شد. در متن توصیفی، میتوانید به جای دنبال کردن ساعتها، از نزدیک به دور نگاه کنید؛ اول قطره روی شیشه، بعد درخت حیاط و بعد ساختمان روبهرو.
فصل داستان را هم مشخص کنید. جزئیات یک روز بارانی پاییزی با یک روز بهاری یکسان نیست. برای انتخاب نشانههای هر فصل، نمونههای انشا درباره چهار فصل به پیدا کردن فضای مناسب کمک میکنند.
متن را به اندازه تکلیف و با زبان خودتان بنویسید
برای یک بند کوتاه، یک صحنه و چند جمله مرتبط کافی است. اگر معلم مقدمه، بدنه و نتیجه خواسته، در آغاز صحنه را معرفی کنید، در بدنه اتفاق را پیش ببرید و در پایان به چیزی برگردید که اول نوشته بودید. لازم نیست آخر هر انشا حتماً یک پند طولانی بیاورید؛ بسته شدن چتر، رسیدن به خانه یا تمام شدن بازی هم میتواند پایان خوبی باشد.
نوشته را یک بار با صدای بلند بخوانید. واژهای را که معنایش را خوب نمیدانید، با واژه آشناتری عوض کنید. جملههای تکراری را بردارید و به جای «همهجا زیبا بود»، یک نمونه روشن از چیزی که دیدهاید بنویسید.
پرسشهای کوتاه درباره انشای روز بارانی
برای شروع انشا چه بنویسیم؟
از یک صحنه شروع کنید؛ مثلاً «اولین قطره روی شیشه افتاد» یا «موقع خروج از مدرسه، چترم را باز کردم». بعد بگویید خودتان در آن صحنه چه میکردید.
تفاوت انشای روز بارانی با صدای باران چیست؟
در روز بارانی، میتوانید از اتفاقها، آدمها، منظرهها و کارهای آن روز بنویسید. در موضوع صدای باران، بخش اصلی نوشته به چیزهایی مربوط میشود که میشنوید و احساستان هنگام شنیدن آنها.
میتوانیم یک خاطره خیالی بنویسیم؟
اگر تکلیف اجازه داستاننویسی میدهد، بله. اما وقتی معلم خاطره واقعی خواسته است، از تجربه خودتان بنویسید. روایت از زبان چتر یا گفتوگوی وسایل را هم به عنوان انشای خیالی معرفی کنید.
منبع آموزشی راهنمای نوشتن
سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی؛ کتاب نگارش فارسی سوم دبستان، آموزش بندنویسی و انتخاب موضوع.











