مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
درس و آموزش

انشا درباره زنگ تفریح؛ ۱۰ روایت از نصف یک نارنگی تا توپ گمشده

انشا درباره زنگ تفریح؛ ۱۰ روایت از نصف یک نارنگی تا توپ گمشده

زنگ تفریح تو از کجا شروع می‌شود؟ از صدای باز شدن درِ ظرف خوراکی یا از دویدن تا اولین خانه لی‌لی؟ در این مجموعه پرشین وی ده انشا درباره زنگ تفریح می‌خوانی. اولی برای کلاس دوم کوتاه است. دو نمونه مقدمه، بدنه و نتیجه دارند. بعضی از بچه‌ها خاطره تعریف می‌کنند و یکی هم میکروفن خیالی دستش گرفته تا از یک مسابقه عجیب گزارش بدهد. ببین کدامشان تو را یاد حیاط مدرسه خودت می‌اندازد.

۱. انشای کوتاه زنگ تفریح برای کلاس دوم؛ خانه هفتم

زنگ که خورد، با مریم به حیاط رفتیم. باران دیشب یک خانه از لی‌لی ما را پاک کرده بود. مریم گفت: «پس هفت کجاست؟» با یک تکه گچ دوباره آن را کشیدم. این بار خانه هفتم کمی کج شد و شبیه یک کفش درآمد. هرکس پایش را توی آن می‌گذاشت، می‌گفت: «کفشم اندازه شد!» حالا از همه خانه‌ها همین یکی را بیشتر دوست دارم.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ نصف نارنگی برای تو

مقدمه

بوی نارنگی همیشه مرا یاد نیمکت آبی مدرسه می‌اندازد. روی آن نیمکت یک بار با کسی دوست شدم که حتی اسمش را نمی‌دانستم.

بدنه

آن روز پوست نارنگی‌ام را یک‌تکه کنده بودم و داشتم امتحان می‌کردم ببینم می‌شود دوباره آن را مثل کلاه روی میوه گذاشت یا نه. دختری که آن سر نیمکت نشسته بود خندید. گفت: «برای این کلاه یک آدم‌برفی کم داری.» دو پر نارنگی روی هم گذاشتم و کلاه را رویشان کشیدم. آدم‌برفی فوراً پهلو افتاد!

او درِ ظرفش را باز کرد. با دو کشمش برای آدم‌برفی چشم گذاشتیم. سر آخر نارنگی را نصف کردیم. پرسیدم: «تو کلاس چندمی؟» گفت: «دوم ب. اسمم یلداست.» من هم اسمم را گفتم. وقتی زنگ خورد، از آن آدم‌برفی فقط یک کلاه نارنجی ته ظرف مانده بود.

نتیجه

فردایش یلدا از آن سر حیاط کلاه نارنگی‌اش را نشانم داد. تا آن روز فکر می‌کردم برای پیدا کردن دوست باید حرف خیلی جالبی بلد باشم. حرف اول من و یلدا فقط این بود: «این کلاه اندازه کیه؟»

نیمکت خوراکی‌ها؛ دو دوست نارنگی و لقمه‌هایشان را قسمت می‌کنند
نیمکت خوراکی‌ها؛ دو دوست نارنگی و لقمه‌هایشان را قسمت می‌کنند

۳. گزارش زنده از مسابقه آهسته‌ها

شنونده‌های عزیز، من از کنار باغچه مدرسه گزارش می‌دهم! سه شرکت‌کننده پشت خط ایستاده‌اند و هر کدام یک برگ خشک روی سرشان دارند. برنده کسی است که تا نیمکت برود و برگش نیفتد. سوت نداریم، برای همین داور با دهانش می‌گوید: «فیوووت!»

نیما جلو افتاده است. صبر کنید! برگش روی دماغش سر خورد. طبق قانون خودش باید همان‌جا بایستد و از همان نقطه دوباره راه بیفتد. امیر دست‌هایش را مثل بال هواپیما باز کرده. تماشاچی‌ها چنان ساکت شده‌اند که انگار با صدا هم می‌شود برگ را انداخت.

این هم خبر آخر مسابقه: درست یک قدم مانده به نیمکت، باد هر سه برگ را برد. هیچ‌کس اول نشد. داور برگ‌ها را که توی باغچه نشسته بودند نشان داد و گفت: «برنده امروز درخت توت است؛ هر سه مدال را خودش برد!»

۴. انشا از زبان توپ قرمز؛ یک دقیقه پشت میله‌ها

یک سال است بچه‌ها در زنگ تفریح مرا از این طرف حیاط به آن طرف می‌فرستند. امروز اولین بار بود که همه بالای سرم جمع شدند و هیچ‌کس نمی‌خواست به من شوت بزند. بین دو لبه جوی گیر کرده بودم. از آن پایین فقط نوک کفش‌هایشان پیدا بود.

یکی گفت: «با پا هُلش بدیم!» دیگری گفت: «اون‌وقت می‌ره زیر میله‌ها.» صدای قدم‌هایی دور شد و برگشت. بعد خط‌کشی آمد زیر شکمم. آرام بالا رفتم و قل خوردم روی دست‌های کسی که زانو زده بود. از خوشحالی بالا و پایین پریدم؛ البته راستش را بخواهید، این بار هم خودم نپریدم!

توی کلاس شاید بچه‌ها یاد بگیرند یک خط‌کش چند سانتی‌متر است. من توی زنگ تفریح فهمیدم یک خط‌کش درست به اندازه نجات یک توپ قرمز بلند است.

دو دانش‌آموز با خط‌کش توپ قرمز را از لبه جوی بیرون می‌آورند
دو دانش‌آموز با خط‌کش توپ قرمز را از لبه جوی بیرون می‌آورند

۵. انشای گفت‌وگویی؛ من داور نمی‌شوم!

سارا گفت: «تو داور باش.» گفتم: «چرا همیشه من؟ من هم دلم می‌خواهد وسطی بازی کنم.» توپ توی دستش ماند. گفت: «فکر می‌کردم خودت داوری را دوست داری. همیشه سوت را تو می‌آوری.» گفتم: «چون جیب دارم! لباس تو که جیب ندارد.»

اول به جیب‌های لباسش نگاه کرد و بعد زد زیر خنده. گفت: «خب، سوت را به روبان مویم ببندم؟» نشستیم لب پله و قرار گذاشتیم بعد از هر دور، یکی از بازیکن‌ها داور بشود. اولین دور سارا داوری کرد. وسط بازی دیدم دارد با دو انگشتش سوت بی‌صدا می‌زند. سوت واقعی هنوز توی جیب من بود!

آن زنگ فقط یک بار توپ به پایم خورد، ولی وقتی برگشتم کلاس، خوشحال بودم که حرفم را زده بودم. از فردا هم قرار شد سوت مال بازی باشد، نه مال کسی که جیب دارد.

۶. زنگ تفریح بارانی؛ یک حیاط پر از سایه

باران می‌آمد و روی درِ حیاط یک کاغذ چسبانده بودند که کف حیاط خیس است. دلم گرفت. از صبح یک بازی تازه برای بچه‌ها کنار گذاشته بودم. حالا باید با کفش‌های خشک توی راهروی سرپوشیده می‌ماندیم.

آفتاب از لای ابرها بیرون آمد و روی دیوار راهرو یک چهارگوش روشن افتاد. دوستم دستش را جلو برد. سایه یک خرگوش روی دیوار نشست. من خواستم برایش یک روباه بسازم، ولی روباه من بیشتر شبیه قابلمه‌ای شد که دم دارد! بچه‌ها برایش اسم گذاشتند: «آقای قابلمه‌خان». تا زنگ بعد برایش یک خانه، یک دوست و یک جفت گوش ساختیم.

وقتی به کلاس برگشتیم، معلم پرسید: «بیرون باران بود، حوصله‌تان سر نرفت؟» ما نگاه هم کردیم. چطور می‌شد در یک زنگ تفریح هم باران داشته باشی، هم خرگوش و هم قابلمه‌خان و حوصله‌ات سر برود؟

بازی سایه‌ها در راهروی سرپوشیده مدرسه هنگام باران
بازی سایه‌ها در راهروی سرپوشیده مدرسه هنگام باران

۷. زنگ تفریح بدون دویدن؛ فهرست چیزهای کوچک

امروز بند کتانی‌ام پاره شده بود. آن را گره کوچکی زدم و کنار پله نشستم. اول با خودم گفتم زنگ تفریحم هدر رفت. بعد یک مورچه دیدم که تکه نانی را دور یک سنگ می‌چرخاند. حساب کردم اگر آن سنگ اندازه کیف مدرسه من بود، نانش لابد اندازه یک میز می‌شد.

کمی آن‌طرف‌تر، سرایدار مدرسه داشت گلدان ترک‌خورده را می‌چرخاند تا طرف سالمش آفتاب بگیرد. روی پله بالایی یک دکمه آبی افتاده بود. آن را برداشتم و به دفتر دادم. زنگ که خورد، سه چیز دیده بودم که روزهای دیگر از کنارشان می‌دویدم. فردا بند کتانی‌ام نو می‌شود. شاید باز هم یک دقیقه روی همان پله نشستم تا ببینم مورچه با میز نانش کجا رفته است.

۸. نامه به دوستی که امروز غایب بود

سلام کیان! امروز دروازه کوچک حیاط بی‌دروازه‌بان مانده بود. اول گفتیم تا فردا بازی نمی‌کنیم. بعد توپ را گذاشتیم وسط و به جایش تصمیم گرفتیم مسابقه اسم‌فامیل شفاهی بدهیم. حرف «پ» افتاد. همه گفتند پرتقال. من گفتم پسته. بعد یادم آمد قرار بود اسم شهر بگوییم! آن‌قدر خندیدیم که آقای ناظم هم آمد ببیند چه خبر است.

روی کاغذ کوچکی اسم بازی تازه را برایت نوشته‌ام. قانونش این است که هرکس جواب خنده‌دار داد، داور دور بعد شود. خودت حساب کن امروز چند بار داور شدم! وقتی برگشتی، انتخاب با توست؛ می‌توانیم در حیاط فوتبال بازی کنیم یا روی همان پله بنشینیم و دنبال شهری بگردیم که اسمش پسته نباشد. دوستت، آراد.

۹. انشای توصیفی؛ حیاط در سه صدا

اول صدای تق‌تق درِ ظرف‌ها می‌آید. روی یک نیمکت سه نفر نشسته‌اند و هرکس دارد دنبال لقمه‌ای می‌گردد که بیشتر خیار دارد. پوست یک سیب مثل روبان از دست کسی آویزان مانده است.

چند قدم آن‌طرف‌تر، صدای کشیده شدن گچ روی زمین می‌آید. دختر کوچکی یک دایره بزرگ می‌کشد. وقتی به اول خط می‌رسد، بین دو سر دایره یک انگشت فاصله مانده. کفشش را همان‌جا می‌گذارد و می‌گوید: «اینم درِ خونه‌م!»

صدای سوم را اول نمی‌فهمم از کجاست؛ خش‌خش آرامی می‌آید و قطع می‌شود. برمی‌گردم. دوست من روی برگ‌های خشک راه می‌رود و هر جا صدایشان بلندتر باشد دوباره پایش را همان‌جا می‌گذارد. اگر روزی بخواهم زنگ تفریح مدرسه‌مان را برای کسی تعریف کنم، دلم می‌خواهد این سه صدا را هم توی پاکت بگذارم و برایش بفرستم.

۱۰. انشای داستانی با مقدمه و نتیجه؛ یک جای خالی در بازی

مقدمه

آن روز بازی گرگم‌به‌هوا یک جای خالی داشت؛ نه بین بچه‌هایی که می‌دویدند، بلکه درست کنار دیوار. شاگرد تازه کلاس آنجا ایستاده بود و با نوک کفشش روی خاک خط می‌کشید.

بدنه

دویدم کنارش و گفتم: «بیا! گرگ کم داریم.» سرش را تکان داد. من هم برگشتم وسط بازی. پیش خودم گفتم لابد بازی دوست ندارد. اما دفعه بعد که از کنارش رد شدم، دیدم روی خاک یک شهر کوچک کشیده؛ حتی میدان و ایستگاه اتوبوس هم دارد.

این بار کنارش نشستم و پرسیدم: «از اینجا چطور بروم مدرسه؟» یک شاخه کوچک برداشت و مسیر را نشانم داد. قرار شد من راننده خط دو بشوم. کمی بعد سه نفر دیگر هم آمدند. یکی نانوایی کشید و یکی خیابانی را که بن‌بست مانده بود تا میدان ادامه داد. زنگ که خورد، شاگرد تازه گفت: «فردا بیمارستانش را هم می‌کشیم.»

نتیجه

من اول فکر می‌کردم دوستی یعنی او را وارد بازی خودمان کنیم. آخر زنگ فهمیدم گاهی کافی است کنار کسی بنشینیم و بپرسیم: «توی بازی تو برای من هم جا هست؟»

۱۰ ایده برای نوشتن از زنگ تفریح خودت

  1. اگر توپ حرف می‌زد، از آخرین شوت چه می‌گفت؟
  2. یک خوراکی ساده چطور باعث آشنایی دو نفر شد؟
  3. اگر فقط صدای حیاط را ضبط کنی، دوستت کدام بازی را تشخیص می‌دهد؟
  4. آخرین بار چه کسی قانون بازی را عوض کرد و چرا؟
  5. یک روز بارانی پشت پنجره کلاس چه دیدی؟
  6. اگر زنگ یک دقیقه دیرتر می‌خورد، چه کار نیمه‌تمامی را تمام می‌کردی؟
  7. پیدا کردن صاحب یک دستکش تو را به کجای مدرسه برد؟
  8. کسی که داور بود چه چیزی دید که بازیکن‌ها ندیدند؟
  9. کدام بازی را از یک هم‌کلاسی تازه یاد گرفتی؟
  10. آخرین بار چه چیزی از حیاط با خودت به کلاس بردی؛ یک برگ، یک فکر یا یک دوست؟

چگونه انشای زنگ تفریح را شروع و تمام کنیم؟

به جای فهرست کردن همه کارهای یک زنگ، یک دقیقه‌اش را انتخاب کن. اگر در نوشته‌ات آمده «ما خیلی خوشحال شدیم»، از خودت بپرس چه چیزی دیده یا شنیده شد که این خوشحالی را نشان می‌دهد. شاید دوستت آن‌قدر خندیده که پر نارنگی از دستش افتاده باشد! برای پیدا کردن جزئیات دیدنی، انشا درباره حیاط مدرسه و انشا درباره مدرسه من را هم ببین.

برای پایان، به چیزی که اول نوشته‌ات آوردی برگرد. اگر با صدای توپ آغاز کردی، شاید آخر داستان توپ را بی‌صدا زیر بغلت به کلاس ببری. اگر ماجرا در یک روز بارانی و داخل کلاس اتفاق افتاد، می‌توانی مثل انشا درباره کتابخانه کلاس ما از یک جای کوچک شروع کنی. برای تعریف خاطره کمک به یک دوست، نمونه‌های شجاعت و فداکاری و رفتار یک دانش‌آموز خوب ایده می‌دهند. اگر معلم هم در بازی شما شرکت کرده، رفتار یا جمله مخصوصش را به یاد بیاور؛ درست مثل خاطره‌های معلم مهربان من.

برای کلاس دوم چند جمله بنویسم؟

اگر معلم اندازه‌ای مشخص نکرده، پنج تا هشت جمله کوتاه برای یک خاطره کافی است. بگو با چه کسی بودی، چه اتفاقی افتاد و وقتی به کلاس برگشتی چه چیزی هنوز در فکرت بود.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *