مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
انشا و نگارش

انشا درباره معلم مهربان من؛ ۷ قصه از نهنگ آبی تا نامه‌ای زیر فنجان

انشا درباره معلم مهربان من؛ ۷ قصه از نهنگ آبی تا نامه‌ای زیر فنجان

از کجا می‌فهمی معلمت مهربان است؟ شاید وقتی وسط خواندن یک کلمه گیر کردی، انگشتش را کنار همان خط نگه داشت تا خودت دوباره شروع کنی. یا شاید هنوز یادداشتی را که زیر نقاشی‌ات نوشته نگه داشته باشی. در این مجموعه پرشین وی هفت انشا درباره معلم مهربان من می‌خوانی. اولی کوتاه و مناسب کلاس دوم است. بقیه را می‌توانی به شکل خاطره، نامه، گفت‌وگو یا حتی از زبان یک صندلی بخوانی.

۱. انشای کوتاه کلاس دوم؛ دستم هنوز بالا بود

دیروز معلم از ما پرسید دانه لوبیا برای سبز شدن چه می‌خواهد. دستم را بلند کردم، ولی تا نوبتم شد، جواب از یادم رفت. چند نفر دستشان را بالاتر بردند. معلم کنار میز من نشست و گفت: «گلدانت را صبح کجا گذاشتی؟» گفتم: «لب پنجره، توی آفتاب!» همان وقت جواب یادم آمد. دوستش دارم چون وقتی حرفم گم می‌شود، کمی صبر می‌کند تا خودم پیدایش کنم.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ نهنگ آبی دفترم

مقدمه

قرار بود هرکس قشنگ‌ترین صفحه دفترش را به نمایشگاه کوچک کلاس بیاورد. خط اول را که نوشتم، یک قطره جوهر درست وسط صفحه افتاد. دستمال کشیدم و قطره شد یک لکه به اندازه گردو.

بدنه

دفتر را بستم. خانم پرسید: «نمایشگاه تو چرا تعطیل است؟» دفترم را جلو بردم و زیر لب گفتم: «چون این آبیه همه چیز را خراب کرد.» خانم دفتر را چرخاند. گفت: «از این طرف شبیه چیست؟» نگاه کردم. یک سر گرد داشت و دمش باریک بود. گفتم: «نهنگی که دم ندارد!»

مداد آبی‌ام را برداشتم. برایش یک دم بزرگ کشیدم و از بالای سرش سه قطره آب بیرون پاشیدم. زیرش نوشتم: «این نهنگ یک‌دفعه توی دفتر من پیدا شد.» زنگ آخر، یکی از بچه‌ها پرسید: «چطوری تنش را این‌قدر خوب کشیدی؟» لکه روی دستم را نشانش دادم و هر دو خندیدیم.

نتیجه

خانم می‌توانست یک کاغذ سفید به من بدهد تا از اول شروع کنم. خوشحالم که اول دفترم را چرخاند. حالا صفحه‌ای که می‌خواستم پاره کنم تنها نقاشی دفترم است که برایش اسم گذاشته‌ام.

یک لکه جوهر آبی در دفتر دانش‌آموز به نهنگ تبدیل شده است
یک لکه جوهر آبی در دفتر دانش‌آموز به نهنگ تبدیل شده است

۳. انشا از زبان صندلی کنار میز معلم

من یک صندلی کوتاه چوبی‌ام. قبلاً ته کلاس بودم و کیف ورزش روی من می‌گذاشتند. یک روز معلم مرا کنار میزش آورد. از آن بالا تخته را بهتر می‌دیدم، ولی تازه فهمیدم کار مهم‌تری دارم.

صبح یک دختر کوچولو روی من نشست. قرار بود از روی کتاب بخواند. سر کلمه «گنجشک» گیر کرد و کتاب را جلوی صورتش گرفت. خانم صدایش را آن‌قدر پایین آورد که فقط من و او شنیدیم: «دوست داری اول برای همین گنجشکِ توی عکس بخوانی؟» دختر کتاب را پایین آورد. گنجشک را پیدا کرد و یک خط برایش خواند.

امروز همان دختر از ته کلاس دستش را بلند کرد. آن خط را این بار همه شنیدند. من کنار میز خالی ماندم. اگر صندلی‌ها می‌توانستند دست بزنند، آن‌قدر دست می‌زدم که یکی از پیچ‌هایم شل شود!

تمرین روخوانی دانش‌آموز کنار معلم با یک کتاب تصویری
تمرین روخوانی دانش‌آموز کنار معلم با یک کتاب تصویری

۴. نامه به معلمم؛ یک کلمه برای شما دارم

خانم معلم عزیزم، سلام! دیروز پاکت کوچکی روی میزتان گذاشتم. زنگ خورد و فرصت نکردم بگویم چرا داخلش فقط نوشته‌ام «فعلاً». شاید فکر کنید نامه‌ام نصفه مانده است. حالا قصه‌اش را برایتان می‌نویسم.

یادتان هست به شما گفتم جمع دورقمی را بلد نیستم؟ شما کنار حرفم یک کلمه گذاشتید. گفتید: «فعلاً بلد نیستی.» آن روز فرق این دو جمله را نفهمیدم. امروز وقتی برای خواهر کوچکم دکمه‌های آبی و زرد را شمردم، دیدم دارم همان جمع را انجام می‌دهم. این بار بدون کمک شما جوابش را پیدا کردم.

آن کلمه کوچک را برایتان پس نفرستاده‌ام؛ یک نسخه هم برای خودم نگه داشته‌ام! روی کاغذ زردی نوشته‌ام و لای دفتر ریاضی‌ام گذاشته‌ام. شاگرد شما، نازنین.

نامه کوچک شاگرد کنار فنجان و گلدان بنفشه معلم
نامه کوچک شاگرد کنار فنجان و گلدان بنفشه معلم

۵. انشای گفت‌وگویی؛ سؤالِ پشت برگه

گفتم: «خانم، پشت برگه هم حساب است؟» گفت: «بستگی دارد. آن پشت چه خبر است؟» برگه را برگرداندم. جلویش سه مسئله را حل کرده بودم. پشتش با خط ریز نوشته بودم: «اگر دو تا نصف نان اندازه هم نباشند، باز هر دو نصف‌اند؟»

معلم گفت: «این سؤال مال خودت است؟» گفتم: «بله، سر صبحانه. نصف نان برادرم از نصف نان من بزرگ‌تر بود!» خندید و دو ورق کاغذ از روی میزش برداشت. یکی کوچک بود و یکی بزرگ. گفت: «هر کدام را از وسط تا کن.» تا کردم و نصف‌ها را روی هم گذاشتم. خودم گفتم: «آهان! باید بپرسم نصفِ کدام نان؟»

زنگ که خورد، سه جواب جلوی برگه‌ام تیک خورده بود. پشت برگه هم خانم یک جای خالی کشیده بود و بالایش نوشته بود: «برای سؤال صبحانه فردا.»

۶. انشای توصیفی؛ دست‌های معلم من

دست راست معلم من بیشتر روزها یک لکه سبز دارد. از همان ماژیکی است که درش درست بسته نمی‌شود. وقتی کتاب می‌خواند، انگشتش را کنار خط می‌گذارد. اگر من عقب بمانم، انگشتش همان‌جا کنار کلمه می‌ایستد؛ انگار نشان کوچکی توی کتاب گذاشته باشد.

دیروز وقت کاردستی، چرخ کاغذی من نمی‌چرخید. دست‌های خانم به طرفش آمد. فکر کردم الان آن را از من می‌گیرد و درستش می‌کند. اما فقط نی را برایم نگه داشت. من سوراخ وسط چرخ را کمی گشاد کردم. چرخید! آن‌قدر محکم فوت کردم که موهای جلوی پیشانی‌ام تکان خورد.

اگر بخواهم معلمم را نقاشی کنم، اول همان دو دست را می‌کشم. یکی‌شان نی زرد را گرفته و آن یکی یک لکه سبز کوچک دارد. از روی همین دو نشانه بچه‌های کلاس می‌فهمند چه کسی را کشیده‌ام.

۷. انشای داستانی با مقدمه و نتیجه؛ مسابقه‌ای با دو برنده

مقدمه

روز مسابقه روخوانی دلم می‌خواست ساعت کلاس خراب شود. هر کس یک دقیقه وقت داشت. من معمولاً تا یک کلمه سخت می‌دیدم، به عقربه نگاه می‌کردم و بقیه خط را هم گم می‌کردم.

بدنه

نوبت من که شد، معلم پرسید: «امروز دوست داری کدام کار را بهتر از دفعه قبل انجام بدهی؟» گفتم: «آخر جمله‌ها نفسم را تازه کنم.» خانم گفت: «پس من همین را می‌شمارم.» انگشتش را روی اولین نقطه گذاشت. تا آنجا خواندم و ایستادم. کسی چیزی نگفت. نفس کشیدم و خط بعد را شروع کردم. این بار فهمیدم داستان درباره چه بود؛ لاک‌پشتی که کفشش را جا گذاشته بود!

علی از همه زودتر خواند. آخر مسابقه خانم کنار اسم او یک کفش بادپا کشید. کنار اسم من سه نقطه سبز گذاشت. گفت: «سه بار درست همان‌جایی که خواستی ایستادی.» علی آمد کنارم و گفت: «کاش من هم وسط داستان یک نفس می‌گرفتم. اصلاً نفهمیدم لاک‌پشت چرا دنبال کفشش بود!»

نتیجه

کفش بادپای علی را دوست داشتم، ولی حاضر نبودم سه نقطه‌ام را با آن عوض کنم. برای اولین بار از مسابقه‌ای برگشتم که در آن آهسته‌تر خواندن هم کاری بود که می‌شد به آن افتخار کرد.

۱۰ ایده برای نوشتن از معلم خودت

جرقه شروعچه خاطره‌ای را تعریف کنم؟
یک اشاره بی‌صدامعلم چطور فهمید کمک می‌خواهی، بی‌آنکه جلوی کلاس چیزی بگویی؟
اسم منچه وقت برای درست گفتن اسم تو تمرین کرد؟
یک اشتباه روی تختهوقتی خودش اشتباه کرد، چه گفت و تو چه حسی داشتی؟
نیمکت خالیبعد از چند روز غیبت، چطور به کلاس برگشتی؟
زنگ بارانیوقتی بازی توی حیاط به هم خورد، چه بازی‌ای ساختید؟
یک سؤال عجیبکدام سؤال تو درس آن روز را عوض کرد؟
صدای آهستهچه حرفی فقط میان تو و معلم ماند؟
جامدادی گمشدهتا پیدایش کردی، چطور در کار کلاس شریک شدی؟
ته برگهکدام یادداشت کوچک را برای خودت نگه داشته‌ای؟
نوبت توکدام کار معلمت را برای یک دوست انجام دادی؟

چطور مهربانی معلمم را نشان بدهم؟

اول از خودت بپرس اگر اسم معلم را از نوشته بردارم، کدام جمله نشان می‌دهد درباره معلم خودم نوشته‌ام؟ «معلم ما خیلی خوب است» را هر کسی می‌تواند بگوید. ولی «وقتی کتابم را جا گذاشتم، کتاب خودش را طوری وسط دو نیمکت گذاشت که هر دو نفر ببینیم» یک اتفاق دیدنی است. یک کار کوچک انتخاب کن و همان را تا پایان تعریف کن.

برای شروع نوشتن می‌توانی از یک جای آشنا در انشا درباره مدرسه من ایده بگیری. اگر خاطره‌ات موقع امانت گرفتن کتاب اتفاق افتاده، نمونه‌های کتابخانه کلاس ما را ببین. برای اتفاقی که بیرون کلاس افتاده، توصیف حیاط مدرسه به یادت می‌آورد از چه جزئیاتی می‌توانی کمک بگیری.

در پایان به همان لحظه برگرد. اگر اول انشا از ترس حرف زدی، بگو بار بعد که همان اتفاق افتاد چه کردی. نمونه‌های انشا درباره شجاعت هم به تو برای روایت یک قدم کوچک کمک می‌کنند. اگر این بار خودت رفتار معلم را برای یک هم‌کلاسی تکرار کردی، می‌توانی مثل نمونه‌های ویژگی‌های دانش‌آموز خوب پایان انشا را با همان کار بنویسی.

دو پرسش برای زنگ انشا

برای کلاس دوم چقدر بنویسم؟

اگر آموزگار اندازه‌ای تعیین نکرده، پنج تا هشت جمله ساده کافی است. یک جمله برای اینکه بگویی کجا بودی، چند جمله برای کاری که معلم کرد و یک جمله برای احساس آخر خودت بنویس.

اگر بخواهم انشا را از زبان یک وسیله بنویسم چه کنم؟

وسیله‌ای را انتخاب کن که واقعاً در آن اتفاق حضور دارد. صندلی کنار میز صدای روخوانی را می‌شنود؛ ولی نمی‌داند دانش‌آموز شب قبل در خانه چه کرده است. همین محدودیت داستان را باورکردنی می‌کند. در انشا اگر کتاب سخن می‌گفت هم می‌توانی تغییر راوی را تمرین کنی.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *