مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
درس و آموزش

انشا اگر من معلم بودم؛ ۱۰ روایت از کلاس چهارم که خودت اداره می‌کنی

انشا اگر من معلم بودم؛ ۱۰ روایت از کلاس چهارم که خودت اداره می‌کنی

اگر فردا معلم روی نیمکت تو بنشیند و گچ را دست تو بدهد، اولین کاری که می‌کنی چیست؟ شاید برای ریاضی یک نان گرد بیاوری، شاید هم بخواهی ببینی از ته کلاس اصلاً می‌شود خط ریز روی تخته را خواند یا نه. در این مجموعه پرشین وی ده نمونه انشا برای کلاس چهارم می‌خوانی. هر شاگرد فقط یک زنگ فرصت دارد معلم باشد. ببین تو دوست داری جای کدامشان باشی.

۱. انشای کوتاه اگر من معلم بودم؛ اول می‌رفتم ته کلاس

اگر من معلم بودم، صبح کیفم را روی میز معلم نمی‌گذاشتم. می‌رفتم ته کلاس، کنار آخرین نیمکت می‌نشستم و به تخته نگاه می‌کردم. هفته پیش از همان‌جا یک سه را هشت خواندم و تا آخر مسئله را اشتباه رفتم. از نزدیک دیدم که گردی پایینِ هشت، جای گچِ پاک‌نشده بوده است!

بعد به بچه‌ها می‌گفتم هرکس نوشته‌ام را نمی‌بیند، دو انگشتش را مثل عینک جلوی چشمش بگیرد. آن وقت بدون اینکه وسط حرف کسی بپرم، می‌فهمیدم باید درشت‌تر بنویسم. آخر زنگ هم دوباره از ته کلاس نگاه می‌کردم. دوست دارم وقتی معلم شدم، یادم بماند تخته از روی هر نیمکت یک شکل نیست.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ نصفِ کدام نان؟

مقدمه

اگر یک روز معلم ریاضی بودم، با یک نان گرد بزرگ و یک نان کوچک وارد کلاس می‌شدم. مطمئنم امیر می‌پرسید: «آقا اجازه، امروز ریاضی داریم یا صبحانه؟» می‌گفتم: «کمی صبر کن، شاید هر دو!»

بدنه

دو نان را از وسط نصف می‌کردم. یک نیمه از نان کوچک و یک نیمه از نان بزرگ روی میز می‌گذاشتم. می‌پرسیدم: «هر دو نصف‌اند. پس چرا اگر می‌خواستی یکی را برای زنگ تفریح برداری، دستت طرف آن بزرگه می‌رفت؟» به جای اینکه جواب را بگویم، به هر گروه دو دایره کاغذی با اندازه‌های مختلف می‌دادم.

یکی کاغذ را تا می‌کرد، یکی نیمه‌ها را روی هم می‌گذاشت و شاید یکی هم می‌گفت: «خب معلوم است، این از اول بابای آن یکی بوده!» می‌خندیدیم، اما همان دو کلمه «از اول» را روی تخته می‌نوشتم. بعد نوبت بچه‌ها بود که بگویند اولِ کار هر نصف از چه چیزی جدا شده است.

نتیجه

دلم می‌خواست فردای آن روز، سر سفره خانه کسی به خواهرش بگوید: «نصفش را بهت می‌دهم» و خواهرش بپرسد: «نصفِ کدام نان؟» آن وقت می‌فهمیدم یک تکه از درس ما تا خانه هم رفته است.

آموزش کسر با دو نان و دایره‌های کاغذی در کلاس
آموزش کسر با دو نان و دایره‌های کاغذی در کلاس

۳. انشای گفت‌وگویی؛ اجازه، خودتان هم بلد نیستید؟

تصور کردم معلم علوم هستم. نیلوفر یک کاج روی میزم گذاشت و پرسید: «چرا دیروز که خیس بود بسته بود، ولی امروز باز شده؟» نزدیک بود بگویم: «توی کتاب جلسه بعد نوشته.» اما خودم هم خیلی دلم می‌خواست بدانم. گفتم: «جواب دقیقش را بلد نیستم.»

ته کلاس یک نفر گفت: «مگر معلم هم بلد نیست؟» گفتم: «این یکی را نه. تو اگر می‌خواستی بفهمی، چه کار می‌کردی؟» قرار شد دو میوه کاج شبیه هم پیدا کنیم، یکی را خیس کنیم و دومی را خشک نگه داریم و شکل هر دو را بکشیم. سارا گفت: «اسمشان را هم بگذاریم کاجِ حمامی و کاجِ حوله‌خشک!»

زنگ که خورد، هنوز جواب روی تخته نبود. فقط دو نقاشی و یک سؤال داشتیم. اگر معلم بودم، آن‌ها را پاک نمی‌کردم. دلم می‌خواست صبح زودتر از همه برسم و ببینم کاج حمامی چه خبر تازه‌ای برای کلاس آورده است.

۴. انشای تخیلی؛ درس فارسی توی یک کیسه

اگر معلم فارسی بودم، برای درس توصیف یک کیسه پارچه‌ای بنفش می‌آوردم. روی میزم تکانش می‌دادم تا بچه‌ها صدای تق‌تق بشنوند. می‌گفتم: «امروز هرکس اسم چیزی را که توی کیسه است بگوید، باید دوباره تلاش کند. فقط اجازه دارید بگویید چه حسی دارد.»

مریم دستش را روی کیسه می‌گذاشت و می‌گفت: «انگار یک جوجه‌تیغی لباس چوبی پوشیده.» حسین می‌گفت: «نوکش انگشتم را قلقلک می‌دهد، ولی آن‌قدرها هم تیز نیست.» من حرف خودشان را همان‌طور که گفته بودند روی تخته می‌نوشتم. بعد میوه کاج را بیرون می‌آوردم.

تکلیف آن روز فقط یک جمله بود. هرکس چیزی از جامدادی‌اش انتخاب کند و طوری درباره‌اش بنویسد که فردا دوستش آن را پیدا کند. اگر دوستم می‌نوشت «از بس اشتباه‌های من را خورده، از روز اول مدرسه نصف شده»، من بدون اینکه جامدادی را ببینم دستم را طرف پاک‌کن می‌بردم.

بچه‌ها از روی شکل و بافت کیسه، میوه کاج را توصیف می‌کنند
بچه‌ها از روی شکل و بافت کیسه، میوه کاج را توصیف می‌کنند

۵. نامه‌ای به معلم آینده‌ام؛ از طرف خودِ ده‌ساله‌ام

سلام به خودم وقتی بزرگ شده‌ام! اگر واقعاً معلم شدی، این نامه را لای اولین دفتر حضورت بگذار. من همین الان روی نیمکت دوم نشسته‌ام و یک خواهش دارم. وقتی پرسیدی «چه کسی می‌خواهد انشایش را بخواند؟» تا سه بشمار. من دفعه اول هنوز دارم صفحه‌ام را پیدا می‌کنم. دفعه دوم قلبم محکم می‌زند. تازه دفعه سوم دستم بالا می‌رود.

یک خواهش دیگر هم دارم. اگر بچه‌ای گفت «من ننوشتم»، قبل از اینکه دفترش را ببندی، بپرس کجای کار مانده است. من دیروز همه قصه را بلد بودم، اما برای اولین جمله‌اش هیچ فکری نداشتم. کاش کسی گفته بود: «از وسط قصه تعریف کن، بعد برمی‌گردیم اولش.»

بیشتر از این نمی‌نویسم. می‌ترسم تا وقتی معلم می‌شوی، یادت برود دست‌خط کج‌وکوله خودت را بخوانی! امضا، همان شاگرد نیمکت دوم.

۶. خاطره طنز؛ زنگی که هیچ‌کس تکلیف نداشت

در خیال خودم معلم شدم و اولین بخشنامه‌ام را نوشتم: «امشب هیچ‌کس تکلیف ندارد!» همه دست زدند. هنوز دست‌ها پایین نیامده بود که پریسا پرسید: «پس با نمایش عروسکی که می‌خواستم برای فردا تمرین کنم چه کنم؟» علی گفت: «من هم قول داده‌ام مسئله‌ام را به بابابزرگ نشان بدهم.»

بخشنامه را برگرداندم و پشتش نوشتم: «امشب هرکس پنج دقیقه یک چیز دلخواه یاد بگیرد.» حالا سؤال‌ها بیشتر شد. «بند کفش هم قبول است؟» «اگر مادرم از من یاد بگیرد چی؟» «اگر پنج دقیقه شد و گره‌اش هنوز باز نشد، ولش کنم؟» گچ را گذاشتم روی میز. فهمیدم بخشنامه نوشتن خیلی آسان‌تر از جواب دادن است.

فردا می‌خواستم فقط یک چیز بپرسم: «کسی هست که دیشب کاری را شروع کرده باشد و امروز دلش بخواهد ادامه بدهد؟» برای این سؤال دیگر کاغذ و مُهر لازم نداشتم.

۷. اگر معلم علوم بودم؛ دفتر حضور یک لوبیا

برای کلاس من یک شاگرد اضافه لازم بود. اسمش را آخر دفتر حضور می‌نوشتم: لوبیا. بچه‌ها تعجب می‌کردند، چون صندلی‌اش یک لیوان شفاف بود و جای آن صندلی لب پنجره. روز اول وقتی صدایش می‌زدم، یکی می‌گفت: «حاضر است، ولی هنوز خواب است!»

هر صبح یک نفر شکلش را توی دفتر می‌کشید. آن روزی که هیچ تغییری نمی‌دید، اجازه داشت بنویسد «امروز هم همان شکل دیروز بود». من به همین جمله هم اهمیت می‌دادم، چون خودم بچه که بودم، گاهی از ترس اینکه دفترم خالی بماند، برای دانه‌ام یک برگ خیالی می‌کشیدم.

یک روز بالاخره نوک سبز کوچکی از کنار دانه پیدا می‌شد. آن وقت به جای اینکه بگویم «نقاشی کنید»، دفتر هفته قبل را باز می‌کردم. دلم می‌خواست بچه‌ها تفاوت دو صفحه را خودشان پیدا کنند. شاید آخرش یکی پای تخته بنویسد: «لوبیا غایب نبود؛ فقط کارش را آهسته انجام می‌داد.»

رشد دانه لوبیا کنار پنجره و نقاشی تغییرات آن در دفتر علوم
رشد دانه لوبیا کنار پنجره و نقاشی تغییرات آن در دفتر علوم

۸. انشای داستانی با مقدمه و نتیجه؛ امتحانی که معلم داد

مقدمه

عصر که خواهرم گفت «تو معلم من باش»، فوری عینک بدون شیشه عروسکم را زدم و کاغذ امتحان درست کردم. فکر کردم سخت‌ترین قسمت معلم بودن انتخاب رنگ خودکار است. تا ده دقیقه بعد کاملاً نظرم عوض شد.

بدنه

روی برگه نوشتم: «سه چیز گرد نام ببر.» خواهرم یک توپ، یک بشقاب و یک نقطه کشید. کنار نقطه علامت سؤال گذاشتم و گفتم: «این که چیز نیست!» مداد را از من گرفت و روی کاغذ آن‌قدر نقطه‌اش را بزرگ کرد که شد یک دایره سیاه. پرسید: «حالا چیز شد؟ از کِی؟»

همان‌جا فهمیدم سؤالم با آنچه توی سرم بوده فرق دارد. منظورم سه وسیله گرد توی خانه بود. نوشتم: «سه چیزی را که در آشپزخانه می‌بینی و از بالا گرد است بکش.» این بار یک درِ قابلمه، دهانه یک لیوان و تهِ استکان را کشید. زیر نقاشی‌ها یک مربع هم گذاشت و گفت: «این نمره توست. اگر سؤالت را درست گفتی، تویش یک ستاره بکش!»

نتیجه

اگر واقعاً معلم شدم، برگه خواهرم را نگه می‌دارم. هر وقت جواب عجیبی دیدم، قبل از اینکه رویش خط بکشم یک بار خودِ سؤال را می‌خوانم. شاید کسی که باید دوباره تلاش کند، من باشم.

۹. انشا از زبان تخته کلاس؛ امروز یک معلم کوچک آمد

صبح دختری جلو آمد که قدش به بالای من نمی‌رسید. با خودش گفتم: «باز هم تا ظهر فقط روی شکم من می‌نویسند!» اما او چهارپایه نخواست. وسط من یک خط کشید. بالایش نوشت «سؤال» و پایینش نوشت «حدس». آن‌قدر پایین که حتی کوتاه‌ترین بچه کلاس هم بتواند حدسش را بنویسد.

تا زنگ تفریح پر از کلمه و نقاشی شدم. یکی نوشته بود اگر ماهی‌ها پلک نزنند، چطور می‌خوابند؟ یکی هم زیرش کشیده بود که ماهی بالش کوچکی دارد. معلم کوچکم نخندید. کنار نقاشی نوشت: «از کجا می‌توانیم بفهمیم؟» برای اولین بار پاک‌کن تا آخر زنگ همان گوشه بیکار ماند.

اگر از من بپرسید دوست داری فردا چه کسی معلم شود، می‌گویم هرکس که پایین تخته را هم ببیند. آنجا دست‌های کوتاه به من می‌رسند و بعضی از بلندترین سؤال‌ها را می‌نویسند.

۱۰. انشای احساسی؛ یک میز کنار پنجره

اگر من معلم بودم، یک میز کوچک کنار پنجره می‌گذاشتم و اسمش را میزِ دوباره می‌گذاشتم. برای کسی که می‌خواست دوباره امتحان کند. خودم یک بار پای تخته شعرم یادم رفت. تا خانه شعر را ده بار بی‌غلط خواندم، اما دیگر کسی نبود بشنود.

در کلاس خیالی من، سارا می‌توانست آخر زنگ کنار پنجره بیاید و همان یک بیت را آرام برایم بخواند. لازم نبود از اول شعر شروع کند. من هم اگر صبح اسم شاگرد تازه را اشتباه گفته بودم، می‌رفتم پشت همان میز و از خودش می‌پرسیدم چطور درست صدایش کنم. میز فقط برای بچه‌ها نبود.

آخر سال روی میز را با دستمال تمیز می‌کردیم. اگر خط کمرنگ مدادی گوشه‌اش مانده بود، پاکش نمی‌کردم. شاید یادگار روزی بود که یکی دوباره شروع کرده و این بار توانسته بود حرفش را تا آخر بگوید.

۱۰ ایده برای انشای خودت

  1. اگر یک شاگرد امروز کتاب نیاورده باشد، چطور او را هم در بازی درس شریک می‌کنی؟
  2. چطور بدون نوشتن روی تخته، شمال و جنوب را به کلاس نشان می‌دهی؟
  3. اگر فقط یک مداد سبز برای همه مانده باشد، چه تکلیفی می‌دهی؟
  4. در کلاس تو شاگردی که جوابش را با نقاشی بهتر می‌گوید چه می‌کند؟
  5. اولین قانون کلاس را تو انتخاب می‌کنی یا بچه‌ها؟
  6. چه چیزی را از پدربزرگ یا مادربزرگت یاد گرفته‌ای که دوست داری درس بدهی؟
  7. اگر ساعت کلاس عقب مانده باشد و درس نصفه بماند، چه تصمیمی می‌گیری؟
  8. در یک روز بارانی از پشت پنجره چه درسی می‌شود داد؟
  9. اگر دو جواب مختلف هر دو درست باشند، روی برگه‌ها چه می‌نویسی؟
  10. یک چیز را نام ببر که دوست داری آخر زنگ از شاگردانت یاد بگیری.

چطور برای کلاس چهارم انشا بنویسم؟

یک زنگ و یک تصمیم را انتخاب کن. مثلاً بنویس «وقتی شاگردم گفت کسرها را نمی‌فهمم، درِ ظرف صبحانه‌ام را باز کردم.» بعد نشان بده شاگرد چه گفت و تو چطور فهمیدی توضیحت به دردش خورده است. برای پیدا کردن جای اتفاق، از جزئیات مدرسه من یا کتابخانه کلاس ما ایده بگیر. اگر کلاس خیالی‌ات بیرون از اتاق تشکیل می‌شود، توصیف‌های حیاط مدرسه هم کمکت می‌کند.

برای پایان، به اتفاق اول برگرد. اگر اولین بار صدای یک شاگرد آرام را نشنیدی، آخر داستان نشان بده چطور بالاخره حرفش را شنیدی. می‌توانی از رفتار واقعی یک معلم مهربان الهام بگیری یا به یک ماجرای زنگ تفریح از نگاه معلم نگاه کنی. برای تعریف لحظه‌ای که جرئت کردی بگویی «نمی‌دانم»، نمونه‌های انشا درباره شجاعت را بخوان.

دو پرسش برای شروع انشا

آیا باید بگویم در آینده حتماً معلم می‌شوم؟

همان یک روز خیالی کافی است. می‌توانی با «صبح وقتی دفتر حضور و غیاب را باز کردم…» مستقیم وارد داستان شوی، حتی اگر برای آینده شغل دیگری دوست داری.

فرق این موضوع با انشا درباره معلم من چیست؟

در اینجا تصمیم را تو می‌گیری. به جای «معلم ما به شاگرد تازه کمک کرد» بنویس «اگر من معلم بودم، اول از شاگرد تازه می‌پرسیدم دوست دارد کنار چه کسی بنشیند.» بعد فرصتی بده تا جواب او هم در انشایت شنیده شود.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *