مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
درس و آموزش

انشا اگر درخت بودم؛ ۱۱ قصه برای کلاس چهارم از زبان درخت‌های محله

انشا اگر درخت بودم؛ ۱۱ قصه برای کلاس چهارم از زبان درخت‌های محله

اگر یک روز چشم باز می‌کردی و می‌دیدی انگشت‌هایت شاخه شده‌اند، دلت می‌خواست کجا ایستاده باشی؟ کنار پنجره کلاس، وسط باغ مادربزرگ یا درست کنار نیمکتی که ظهرها در آفتاب می‌ماند؟ در این مجموعه پرشین وی یازده انشا برای کلاس چهارم می‌خوانی. هر درخت از جای خودش قصه می‌گوید؛ یکی با باد چانه می‌زند و دیگری منتظر اولین مسافر سایه‌اش است. دو نمونه هم مقدمه، بدنه و نتیجه جداگانه دارند.

۱. انشای کوتاه اگر درخت بودم؛ چنار حیاط مدرسه

اگر درخت بودم، چنار وسط حیاط مدرسه می‌شدم. زنگ اول سایه‌ام تا پله سوم می‌رسید. هر روز یک دختر کوچک کیفش را همان‌جا می‌گذاشت و بند کفشش را می‌بست. من از بالا می‌دیدم که بند سمت چپش همیشه بلندتر می‌ماند.

یک روز دیر رسید. آفتاب روی پله افتاده بود و سایه من رفته بود کنار باغچه. دختر کیفش را برداشت، آمد پای تنه‌ام نشست و گفت: «امروز چرا اینجایی؟» دلم می‌خواست می‌توانستم بگویم: «من که تکان نخوردم! تو امروز ساعت چند آمدی؟» فقط یک برگ درست روی کفشش انداختم. خندید و آن را لای دفترش گذاشت. اگر چنار بودم، دوست داشتم جواب سلامم همین‌قدر کوچک باشد.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ باران توت

مقدمه

اگر درخت توت حیاط مادربزرگ بودم، از آمدن خرداد زودتر از تقویم خبردار می‌شدم. یک صبح درِ انباری باز می‌شد و مادربزرگ با پارچه سفید گل‌ریز بیرون می‌آمد. آن وقت می‌فهمیدم امروز نوبت باران من است.

بدنه

بچه‌ها چهار گوشه پارچه را می‌گرفتند. خواهر کوچولو آن‌قدر کوتاه بود که گوشه او تا زانوی بقیه بالا می‌آمد. توت اول که می‌افتاد، روی پارچه قل می‌خورد و درست می‌رفت طرف او. هر بار می‌گفت: «درخته منو بیشتر دوست داره!» برادرش جایش را با او عوض می‌کرد، اما دفعه بعد هم توت به طرف دست‌های کوتاه می‌رفت.

از بالا دلم می‌خواست راز سراشیبی پارچه را برایشان بگویم. بعد دیدم خودشان با چند تا توت تازه دارند امتحانش می‌کنند. این بار دخترک دست‌هایش را بالاتر گرفت. توت از وسط پارچه رد شد و افتاد کنار پای مادربزرگ. او گفت: «خب، درخت بالاخره یاد من هم افتاد!»

نتیجه

عصر که همه رفتند، یک توت رسیده روی بلندترین شاخه‌ام مانده بود. گنجشکی آمد و آن را خورد. برای او دیگر نه پارچه لازم بود و نه کسی که گوشه‌ای را بالا بگیرد.

توت‌های رسیده روی پارچه‌ای می‌افتند که بچه‌ها زیر شاخه‌ها گرفته‌اند.
توت‌های رسیده روی پارچه‌ای می‌افتند که بچه‌ها زیر شاخه‌ها گرفته‌اند.

۳. گفت‌وگوی درخت انار با یک گنجشک

گنجشک گفت: «این انار که ترک خورده، مال کیه؟» گفتم: «هنوز به شاخه من است. چطور؟» گفت: «چون سه روز است از این بالا دانه‌هایش را می‌شمارم. هر بار وسط شمردن گرسنه‌ام می‌شود.» گفتم: «امروز به جای شمردن یکی را بچش.»

نوکش را لای پوست برد و دانه‌ای بیرون کشید. آب قرمز انار روی سنگ حوض چکید. پدربزرگ که آمد، از روی همان لکه سرش را بالا گرفت. فکر کردم پرنده را می‌پراند. یک سبد از انارهای درشت چید، اما به شاخه من که رسید گفت: «این یکی که خودش درش را باز کرده، بماند مهمان بیاید.»

اگر آن درخت بودم، تا شب هر بار که باد انار ترک‌خورده را می‌جنباند، خیال می‌کردم کسی به در زده است. آخر شب گنجشک برگشت. این بار یک مهمان دیگر هم با خودش آورده بود.

گنجشک کنار دانه‌های سرخ انار ترک‌خورده در باغ
گنجشک کنار دانه‌های سرخ انار ترک‌خورده در باغ

۴. انشای طنز؛ شکایت من از باد

به اداره رسیدگی به کارهای باد! من بید کنار جوی هستم. دیروز یک ساعت شاخه‌هایم را توی آب نگاه کردم تا بفهمم کدامشان از همه بلندتر است. درست همان وقت مأمور شما از راه رسید و موهایم را چنان به هم ریخت که یک شاخه‌ام رفت توی گوش بز همسایه! تقاضا دارم باد از این به بعد پیش از وزیدن اجازه بگیرد.

نامه را با یک برگ خشک فرستادم. پنج دقیقه بعد همان برگ برگشت و روی سرم نشست. انگار اداره باد هم نشانی ثابتی نداشت. عصر هوا ساکت شد. آب جوی مثل آینه ماند، اما هیچ‌کدام از برگ‌هایم صدا نمی‌کردند. حوصله‌ام سر رفت.

نامه دومم کوتاه‌تر بود: «باد جان، برگرد. فقط این بار از سمت دیگر بیا. بز همسایه هنوز دارد با بدبینی نگاهم می‌کند!»

۵. نامه نهال به چنار پیر؛ نوبت سایه من

چنار جان، سلام! از وقتی کنار ایستگاه کاشته‌اند مرا، هر ظهر مسافرها روی نیمکت زیر سایه تو می‌نشینند. سایه من اندازه کف دست است. امروز چند بار برگ‌هایم را تکان دادم که شاید یک نفر متوجه شود من هم اینجا ایستاده‌ام. هیچ‌کس از جایش بلند نشد.

نزدیک ظهر خانمی با یک بچه آمد. بستنی بچه روی دستش آب می‌شد. یک کفشدوزک هم روی لبه جدول راه می‌رفت. بچه خم شد و گفت: «مامان، ببین اینم رفته تو سایه!» نگاه کردم. کفشدوزک درست زیر برگ سوم من ایستاده بود. تا اتوبوس رسید، همان‌جا ماند.

چنار جان، عجله‌ای برای قد کشیدن ندارم. تو فعلاً به مسافرها برس. من امروز فهمیدم برای باز کردن یک ایستگاه کوچک، لازم نیست حتماً سایه‌ات اندازه یک نیمکت باشد. همسایه کوچکت، نهال.

نهالی جوان کنار درخت بزرگ و نیمکت ایستگاه اتوبوس
نهالی جوان کنار درخت بزرگ و نیمکت ایستگاه اتوبوس

۶. دفتر خاطرات یک درخت سیب؛ میوه‌ای که نچیدند

سه‌شنبه. باغبان با نردبان آمد و سبدها را پر کرد. یک سیب زرد لای برگ‌های بالای سرم جا ماند. دلم سوخت. از بهار برایش گل داده بودم و حالا هیچ‌کس حتی نگاهش نکرده بود.

پنجشنبه. باد سیب را انداخت روی علف. انتظار داشتم بچه‌ها پیدایش کنند. یک سوسک ریز زودتر رسید. دور سیب چرخید و رفت زیرش. عصر یک پرنده از همان جای نرم میوه نوک زد. دیگر شبیه آن سیب گرد و تمیز بالای شاخه نبود.

هفته بعد. باغبان علف‌ها را کنار زد. از سیب فقط کمی پوست و چند دانه قهوه‌ای مانده بود. یکی از دانه‌ها به کفش باغبان چسبید و تا آن سوی باغ رفت. اگر درخت سیب بودم، ته دفترم یک علامت سؤال می‌گذاشتم. دلم می‌خواست قصه آن دانه را هم بنویسم، ولی از جای من پشت دیوار دیده نمی‌شد.

۷. انشا از زبان درخت گردو؛ اسم مرا کجا بنویسیم؟

پسرکی کنارم ایستاد و به برادرش گفت: «روی تنه‌اش بنویسیم گردوی آرش و پویا!» دلم می‌خواست یک قدم بروم عقب. درخت گردو که پا ندارد. باد آمد و یک پوست سبز گردو درست جلوی کفش آرش افتاد. پویا آن را برداشت و انگشت‌هایش لک شد.

آرش گفت: «بده ببینم رنگش روی سنگ هم می‌مونه؟» یک سنگ صاف پیدا کردند. با همان پوست رویش یک گردوی کج کشیدند و سنگ را کنار ریشه‌ام گذاشتند. فردا از دور صدایم می‌زدند: «سلام، گردوی کج!» رسمشان شد هر بار که به باغ می‌آیند، سنگ تازه‌ای به آن اضافه کنند.

اگر آن درخت بودم، وقتی باغبان از مهمان‌ها می‌پرسید کدام درخت را می‌گویند، از شادی شاخه تکان می‌دادم. چون جوابشان این بود: «همان که پایش یک نمایشگاه نقاشی دارد.»

۸. انشای سه‌بخشی؛ درختی که سفر رفت

مقدمه

اگر درخت افرا بودم، از لک‌لک‌ها یک سؤال داشتم. می‌خواستم بدانم رودخانه‌ای که صبح‌ها از کنار ریشه‌ام می‌گذرد، بعد از پیچ تپه کجا می‌رود. هر بهار آن‌ها جواب را از بالا می‌دیدند و من فقط صدای آب را می‌شنیدم.

بدنه

یک روز دانه بالدار کوچکی روی شاخه‌ام رسید. زیر لب گفتم: «مسافر کوچولو، اگر رفتی آن طرف تپه، یادت باشد برایم خبر بیاوری.» باد دانه را جدا کرد. مثل فرفره چرخ خورد و جلوی چشمم افتاد روی کلاه یک ماهیگیر. مرد از کنار رود راه افتاد و پشت تپه گم شد. منتظر بودم بهار بعد درخت تازه‌ای برایم دست تکان بدهد، ولی از این فاصله حتی کلاه مرد هم دیده نمی‌شد.

پاییز، ماهیگیر با دخترش برگشت. دختر دانه‌ای خشک را از جیب کتش درآورد و پرسید: «بابا، این همان درخت فرفره‌هاست؟» دانه را بالای سر برد و رهایش کرد. همان چرخ آشنا را زد و نشست پای تنه‌ام.

نتیجه

من هنوز نمی‌دانستم پشت تپه چه شکلی است. اما یک نفر از آن طرف تپه راه افتاده بود که بیاید مرا ببیند. برای درختی که همه عمرش کنار یک پیچ رود ایستاده، این خودش سفر عجیبی بود.

۹. انشای زمستانی؛ کاج برفی و کلاه قرمز

اگر کاج بودم، زمستان از صبح زیر برف سنگین می‌ایستادم و به رد پاهای روی پیاده‌رو نگاه می‌کردم. یک روز کلاه قرمزی کنارم افتاد. صاحبش آن‌قدر سرگرم شمردن جای پای گربه بود که نفهمید چه چیزی جا گذاشته است. کلاه تا ظهر همان‌جا ماند و دور تا دورش سفید شد.

زنی که از کنارم می‌گذشت کلاه را تکاند و گذاشت روی شاخه پایینم. حالا هر رهگذری با دیدن من لبخند می‌زد. نزدیک تعطیلی مدرسه همان پسر پیدا شد. اول زیر پایش را می‌گشت. بعد سایه نوک‌تیز من را دید که کنار سرش یک برآمدگی گرد داشت. بالا را نگاه کرد و گفت: «پس امروز تو سرت کرده بودی!»

اگر می‌توانستم حرف بزنم، می‌گفتم: «فردا دستکش‌هایت را هم بشمار. شاخه‌هایم زیادند، اما من که جالباسی نیستم!»

۱۰. انشای احساسی؛ درخت آلبالوی خانه قدیمی

اگر آلبالوی حیاط مادربزرگ بودم، قد نوه‌هایش را با مداد اندازه نمی‌گرفتم. خودم یک روش داشتم. سال اول دستشان به هیچ میوه‌ای نمی‌رسید. سال دوم برای شاخه پایین روی پنجه می‌ایستادند. یک تابستان دیدم نوه بزرگ‌تر بی‌آنکه دست دراز کند آلبالویی برداشت و گذاشت توی کف دست مادربزرگ.

چند سالی خانه خلوت شد. یک روز همان نوه آمد، این بار با دختربچه‌ای که کفش‌های زرد پوشیده بود. دخترک زیر شاخه پایین ایستاد و هرچه بالا پرید، دستش نرسید. مادرش خم شد و خواست بلندش کند. مادربزرگ از روی ایوان گفت: «صبر کن. همون سمت که آفتاب کمتره، یه شاخه پایین‌تر داره.» هنوز جای تک‌تک شاخه‌هایم یادش بود.

دخترک میوه را خودش چید. دلم می‌خواست آن روز یکی قد مرا هم اندازه بگیرد. شاید از خوشحالی یک بند انگشت بلندتر شده بودم.

۱۱. انشای خیالی؛ یک درخت در کتابخانه

اگر می‌توانستم جای سبز شدنم را انتخاب کنم، وسط کتابخانه‌ای با حیاط کوچک می‌روییدم. پنجره اتاق قصه رو به من باز می‌شد. پنجشنبه‌ها کتابدار تا نصف داستان را بلند می‌خواند و درست وقتی می‌خواستم بدانم گربه گمشده پیدا می‌شود یا نه، پنجره را می‌بست و می‌گفت: «بقیه‌اش هفته بعد!»

یک پنجشنبه برگ زردم افتاد درست لای کتاب بازِ پسری که زیرم نشسته بود. آن را برنداشت. کتاب را بست و گفت: «خوبه، این دفعه صفحه‌مو گم نمی‌کنم.» هفته بعد همان‌جا نشست و از همان صفحه برای خواهرش خواند. سرم را که نمی‌توانستم خم کنم، اما شاخه‌هایم تا آخر داستان تکان نخوردند. گربه تمام مدت توی سبد لباس خوابیده بود!

از آن به بعد پاییز که می‌رسید، خیال می‌کردم از هر شاخه‌ام چند صد نشانک آویزان شده. شاید یکی از آن‌ها لای کتابی بماند که هنوز آخرش را نشنیده‌ام.

چطور از زبان یک درخت انشا بنویسم؟

اول جای ریشه‌هایت را معلوم کن. اگر کنار جوی ایستاده‌ای، می‌توانی صدای آب را بشنوی، ولی خبر اتاق بسته مدرسه چطور باید به گوشت برسد؟ برای دیدن فرق این دو نگاه، یک پاراگراف از توصیف طبیعت از پنجره کلاس را بخوان. این بار به جای دانش‌آموز، از سمت شاخه‌ای که پشت شیشه است صحنه را بنویس.

بعد فقط یک مهمان و یک اتفاق انتخاب کن. در حیاط مدرسه ممکن است مهمانت دانش‌آموزی با یک توپ باشد؛ در باغ، پرنده‌ای که دنبال جا برای لانه می‌گردد. برای این دومی می‌توانی از انشا درباره کوچ پرستوها ایده بگیری. اتفاق را تا جایی دنبال کن که چیزی عوض شود. مثلاً شاخه‌ات اول خالی است و آخر داستان از آن صدای جیک‌جیک می‌آید.

۱۰ ایده برای شروع انشای خودت

  1. اگر نهال بودی، اولین نشانه قد کشیدنت چه بود؟
  2. کدام میوه‌ات را برای مهمان کوچکی نگه می‌داشتی؟
  3. اگر درخت کنار دریا بودی، از روی آب چه چیزی به تو می‌رسید؟
  4. در یک روز بادی، کدام صدای شاخه‌ات تو را می‌خنداند؟
  5. اگر تاب خالی زیر شاخه‌ات مانده بود، دلت برای چه کسی تنگ می‌شد؟
  6. از روی قدم‌ها چطور باغبان را می‌شناختی؟
  7. اگر برگت توی پاکت نامه می‌افتاد، کجا می‌رفت؟
  8. کدام پرنده زودتر از بقیه از خواب بیدارت می‌کرد؟
  9. اگر تنها درخت یک کوچه بودی، نشانی خانه‌ها را چطور می‌دادی؟
  10. اگر می‌توانستی فقط یک جمله به رهگذر بگویی، آن جمله چه بود؟

برای تمرین روایت اول‌شخص، اگر یک قطره باران بودم و اگر کتاب سخن می‌گفت را هم ببین. اگر موضوع تکلیفت کاشتن نهال و مراقبت از آن است، نمونه‌های انشا درباره درختکاری به آن موضوع نزدیک‌ترند.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *