مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
درس و آموزش

توصیف طبیعت از پنجره کلاس؛ ۱۲ انشا برای کلاس چهارم از باران تا برف

توصیف طبیعت از پنجره کلاس؛ ۱۲ انشا برای کلاس چهارم از باران تا برف

از روی نیمکتت بیرون را نگاه کن. اول چه چیزی را می‌بینی؟ اگر سرت را کمی پایین بیاوری، شاید آن کوه دوردست پشت قاب پنهان شود و به جایش یک گنجشک درست روبه‌روی چشمت بنشیند. در این مجموعه پرشین وی دوازده انشا درباره طبیعت از پنجره کلاس می‌خوانی. دو نمونه مقدمه، بدنه و نتیجه مشخص دارند. برای نوشتن انشای خودت می‌توانی از یک چیز خیلی کوچک شروع کنی؛ حتی از قطره‌ای که هنوز از شیشه پایین نرفته است.

۱. انشای کوتاه؛ برگِ پشت شیشه

درست روبه‌روی نیمکت من یک برگ چنار مانده که نوکش قهوه‌ای است. وقتی باد می‌آید، پشت روشنش را به کلاس نشان می‌دهد. امروز باد آن‌قدر آرام بود که فقط دندانه‌های کنارش لرزیدند. برای کشیدنش مداد زردم را برداشتم و شمردم چند تا دندانه دارد.

هنوز به هفت نرسیده بودم که برگ چرخید. این بار یک سوراخ ریز نزدیک دمش دیدم. از توی سوراخ، تکه‌ای آسمان آبی پیدا بود. نقاشی‌ام را که به دوستم نشان دادم پرسید: «چرا یک خال آبی وسط برگت گذاشتی؟» نیمکتم را کمی کنار کشیدم تا از جای من نگاه کند.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ مسابقه دو قطره

مقدمه

زنگ فارسی، باران به پنجره می‌زد. از جایی که من نشسته بودم، شاخه‌های حیاط تار شده بودند، اما دو قطره روی شیشه آن‌قدر روشن بودند که می‌توانستم برایشان مسابقه بگذارم. خط پایان، پیچ کوچک پایین قاب بود.

بدنه

قطره سمت راست کج راه افتاد. هر جا به یک دانه آب می‌رسید، آن را برمی‌داشت و تندتر می‌آمد. قطره سمت چپ درست بالای پیچ خشک شده بود؛ انگار دلش نمی‌آمد از آنجا تکان بخورد. دوستم گفت: «این یکی خوابش برده!» توی هر قطره رنگ سبز درخت روبه‌رو برق می‌زد. دستم را گذاشتم کنار شیشه، درست جایی که فکر می‌کردم قطره تندرو قرار است از آن بگذرد.

اما یک ردیف قطره تازه از بالا رسید. دو مسابقه‌دهنده به هم خوردند و یک راه کج و روشن تا لبه شیشه کشیدند. درست از پشت همان راه باریک توانستم دوباره شاخه حیاط را واضح ببینم.

نتیجه

به خط پایان نگاه کردم. من و دوستم دیگر نمی‌توانستیم بگوییم کدام قطره اول شده. پایین دفترم به جای اسم برنده نوشتم: «دو قطره راهی باز کردند که از تویش می‌شد یک درخت را دید.»

قطره‌های باران روی شیشه کلاس و شاخه‌های خیس پشت پنجره
قطره‌های باران روی شیشه کلاس و شاخه‌های خیس پشت پنجره

۳. گزارش یک خبرنگار؛ یک شاخه برای لانه

اینجا نیمکت سوم کلاس چهارم است. خبر امروز ما از دوشاخه درختی می‌رسد که درست هم‌قد پنجره است. یک گنجشک با کاه بلندی در منقار برگشت. برای فرود آمدن جا داشت، اما کاه به برگ کناری گیر کرد. پرنده سرش را یک بار راست و یک بار چپ برد. عاقبت با کاه کج‌وکوله‌اش روی شاخه نشست.

فکر کردم حالا استراحت می‌کند. هنوز تاریخ را بالای دفترم ننوشته بودم که دوباره پرید. جایی که نشسته بود کمی تکان می‌خورد. زیر آن چند رشته کاه از لای برگ‌ها بیرون زده بود. تا آخر زنگ سه بار مسیرش را دیدم. بار چهارم به جای شمردن، مدادم را برداشتم و همان کاه بلندی را کشیدم که از همه بیشتر برایش دردسر درست کرده بود. خبر فردا را نمی‌دانم؛ بستگی دارد گنجشک این بار چه چیزی پیدا کند.

گنجشک با ساقه‌ای خشک در منقار کنار لانه روی شاخه درخت
گنجشک با ساقه‌ای خشک در منقار کنار لانه روی شاخه درخت

۴. انشای توصیفی؛ کوهی پشت بام‌ها

از پنجره کلاس ما، اول کولر آبی همسایه پیداست، بعد دو بام کوتاه و بعد کوه. صبح که وارد شدم، سمت راست کوه هنوز سرمه‌ای بود. قسمت روشنش رنگ نان برشته داشت و از دور در بعضی شیارهایش خط باریکی از برف دیده می‌شد.

وسط زنگ، پاک‌کنم از روی میز افتاد. وقتی بلندش کردم و دوباره نشستم، قله پشت دودکش رفته بود. دوستم خندید و گفت: «کوهت کجا رفت؟» کمی به چپ خم شدم و دوباره پیدایش کردم. حالا می‌فهمم چرا در نقاشی دوستم یک کوه کامل هست و در نقاشی من سرش کمی بریده است. هر دوتایمان از یک پنجره نگاه می‌کنیم، ولی دودکش برای هر کدام جای دیگری ایستاده است.

قله برفی و آفتاب‌گیر در دوردست، پشت ردیف بام‌های محله
قله برفی و آفتاب‌گیر در دوردست، پشت ردیف بام‌های محله

۵. نامه‌ای از کلاس شهر به دوستم در روستا

ریحانه جان، نوشته بودی از پنجره کلاستان مزرعه پیدا است. می‌خواستم بنویسم از پنجره ما فقط دیوار آجری پیداست. خوب شد پیش از نوشتن نامه یک بار دیگر نگاه کردم. بین دوتا آجر، نزدیک ناودان، یک دسته علف روییده. سه تا ساقه دارد و بلندترین ساقه به اندازه انگشت کوچکم هم نیست؛ البته از این فاصله!

دیوار زیر باران تیره شده و علف روی آن روشن‌تر به چشم می‌آید. امروز یک پروانه سفید همان‌جا نشست. وقتی بالش را بست، از آن طرف کلاس شبیه یک تکه کاغذ چسبیده به دیوار بود. زنگ بعد رفت و من دوباره ماندم و سه ساقه سبز. عکس مزرعه‌ات را برایم بفرست. من هم نشانی کوچک‌ترین باغ محله را برایت می‌کشم؛ ردیف پنجم آجرها، دو وجب مانده به ناودان.

۶. انشای زمستانی؛ چه کسی صبح زود آمده بود؟

بچه‌ها هنوز به حیاط نرفته بودند. برف تا کنار پله‌ها یک‌دست بود، به جز یک خط پر از علامت‌های کوچک. از پشت پنجره گفتم: «یکی با چنگال روی برف نقاشی کرده!» علامت‌ها سه شاخه بودند و تا زیر نیمکت ادامه داشتند. آنجا یک‌دفعه تمام می‌شدند.

منتظر ماندم ببینم صاحب ردپا از زیر نیمکت بیرون می‌آید یا نه. یک کلاغ لب دیوار نشست، ولی پایش خیلی بزرگ‌تر از آن نقش‌ها بود. بعد دو گنجشک روی برف پریدند و نزدیک باغچه دو جفت علامت تازه درست شد. معما تقریباً حل شده بود. وقتی زنگ خورد، قبل از اینکه بچه‌ها روی نقش‌ها بدوند، شکل یکی را پشت دفترم کشیدم. حالا اگر برف همه‌شان را بپوشاند، مهمان صبح زودمان برای من یک امضا گذاشته است.

۷. انشا از زبان پنجره؛ روزی که شیشه‌ام بخار گرفت

من پنجره آبی کلاس چهارمم. صبح‌های سرد، بچه‌ها نزدیکم که می‌شوند، منظره‌ام توی بخار گم می‌شود. امروز یک نفر با نوک انگشت دایره‌ای روی شیشه‌ام کشید. از وسط آن دایره فقط نوک کاج پیدا بود. نفر بعدی یک دایره پایین‌تر کشید و حالا هر کس از آنجا نگاه می‌کرد، فقط گلدان شمعدانی را می‌دید.

کم‌کم پر از چشم‌های گرد شدم. توی یکی گربه خاکستری از پای درخت رد شد. توی دیگری پرچم به سمت باغچه خم شد. نزدیک ظهر، آفتاب روی شیشه‌ام پهن شد و بخار نماند. دوباره حیاط را یک‌جا به بچه‌ها نشان دادم. دلم برای آن دایره‌های کج تنگ شد؛ تا صبح امروز نمی‌دانستم در یک حیاط چند جور منظره برای نشان دادن دارم.

۸. توصیف طبیعت در بهار؛ شکوفه‌ای که اشتباه گرفتم

صبح از دور یک گل سفید روی شاخه زردآلو دیدم. گفتم: «اولین شکوفه!» دوستم آمد کنار پنجره و گفت: «اگر شکوفه است، چرا فقط بالایش تکان می‌خورد؟» صبر کردیم باد دوباره بیاید. گل سفید از شاخه جدا شد و صاف رفت بالای دیوار. یک تکه دستمال کاغذی بود!

اولش دلم گرفت. چند روز بود می‌خواستم اولین شکوفه درخت را من پیدا کنم. این بار شاخه را از پایین تا بالا آهسته نگاه کردم. درست نزدیک تنه، سه جوانه صورتی دیدم. یکی‌شان آن‌قدر باز شده بود که یک خط سفید از شکافش دیده می‌شد. دیگر کسی را صدا نکردم. جای جوانه را با دو شاخه چنگالی کنارش به خاطر سپردم. فردا که بیایم می‌دانم باید دنبال بهار در کجای پنجره بگردم.

۹. انشای شنیداری؛ یک دقیقه چشم‌بسته

برای زنگ انشا معلم گفت یک دقیقه کنار پنجره باز، چشم‌هایمان را ببندیم. اول فقط صدای مدادی آمد که افتاد کف کلاس. بعد خش‌خش کوتاهی شنیدم و پشت سرش تق‌تق روی سایه‌بان. خیال کردم باران شروع شده. بوی خاک خیس نمی‌آمد. صدای تق‌تق هم هر بار با یک خش‌خش می‌آمد و قطع می‌شد.

چشم باز کردم. باد شاخه خشک را خم می‌کرد و نوکش دو بار به سایه‌بان می‌خورد. دوباره چشم‌هایم را بستم و درست حدس زدم ضربه بعدی کی می‌آید. آن روز به نقاشی درخت در دفترم دو خط کوچک کنار شاخه اضافه کردم. دوستم پرسید: «اینها چی‌اند؟» گفتم: «صدای درخته. این دفعه اول شنیدمش، بعد دیدمش.»

۱۰. انشای سه‌بخشی؛ پاییزی که روی کاغذ جا نشد

مقدمه

قرار بود منظره پاییز را از پشت پنجره نقاشی کنیم. من مداد نارنجی را زودتر از همه از جامدادی بیرون کشیدم. در فکرم تمام درخت‌ها نارنجی بودند. از روی صندلی بلند شدم تا ببینم چند درخت باید بکشم.

بدنه

اولین چیزی که دیدم کاج سبز بود. پشت کاج، درخت انار کنار دیوار هنوز چند برگ زرد داشت و روی باریک‌ترین شاخه‌اش یک انار ترک‌خورده مانده بود. دو برگ چنار روی زمین افتاده بودند؛ یکی تقریباً سفید و دیگری به رنگ چای پررنگ. برای هیچ‌کدام مداد نارنجی به کارم نمی‌آمد. از دوستم قهوه‌ای قرض گرفتم و روی کاغذ رنگ زرد و سبز را کنار هم کشیدم.

آخر زنگ، باد یکی از برگ‌های روی زمین را سر داد تا پشت سطل آبی. توی نقاشی من هنوز برگ سر جایش بود. خواستم پاکش کنم؛ بعد دیدم اگر قرار باشد هر بار که باد می‌وزد پاکش کنم، باید تا شب کنار پنجره بمانم!

نتیجه

زیر نقاشی به جای «فصل پاییز» نوشتم «حیاط ما، زنگ دوم، پیش از آمدن باد». مداد نارنجی‌ام هنوز نوک‌تیز بود. آن را برای فردا نگه داشتم؛ شاید فردا واقعاً چیزی به رنگ خودش پیدا کند.

۱۱. گفت‌وگوی دو هم‌نیمکتی؛ ابرِ نهنگ بود یا قوری؟

سام گفت: «بالای سرو را ببین، یک نهنگ دارد از آسمان رد می‌شود.» هرچه نگاه کردم نهنگی ندیدم. چیزی که من می‌دیدم یک قوری بزرگ بود با لوله کج و یک دسته نصفه. سام با انگشتش روی شیشه دور ابر را کشید. تازه فهمیدم چیزی که من لوله قوری می‌دیدم، برای او دم نهنگ است.

قرار گذاشتیم یک دقیقه حرف نزنیم و بعد دوباره اسمش را بگوییم. تا یک دقیقه تمام شد، باد تکه دسته قوری را برده بود. نهنگ سام هم دیگر دم نداشت. هر دو گفتیم: «حالا سیب‌زمینی شده!» این بار آن‌قدر بلند گفتیم که معلم هم خندید. پایین دو نقاشی‌مان تاریخ یکسان و اسم‌های متفاوت نوشتیم. روی سومی توافق داشتیم، ولی تا مداد پیدا کردیم سیب‌زمینی هم سرش را گذاشت پشت بام و رفت.

۱۲. انشای عصرگاهی؛ آخرین تکه آفتاب

کلاس ما نوبت بعدازظهر است. زنگ اول، روی دیوار حیاط یک مستطیل آفتاب می‌افتد. نزدیک زنگ آخر، از آن مستطیل فقط یک تکه باریک می‌ماند، درست مثل خط‌کش چوبی معلم. امروز گربه‌ای همان یک تکه را پیدا کرد و پنجه‌های سفیدش را گذاشت توی آفتاب. بقیه تنش توی سایه بود.

هر بار که سرم را از دفتر بالا می‌آوردم، گربه یک ذره جابه‌جا شده بود. آخر سر بلند شد، کش‌وقوسی آمد و رفت روی دیوار. روی دیوار هنوز جا برای یک گربه کامل آفتاب بود! وقتی کیفم را بستم، از روی نیمکت فقط نوک دمش پیدا بود. به نظرم آمد ما برای تمام شدن کلاس به ساعت نگاه می‌کنیم و گربه برای تمام شدن روز به پنجه‌هایش.

چطور منظره پنجره کلاس خودمان را توصیف کنیم؟

سه خط در دفتر بکش. روی خط اول چیزی را بنویس که خیلی نزدیک است، مثلاً رگبرگ شمعدانی لب پنجره. روی خط دوم چیزی از وسط حیاط و روی خط سوم چیزی دورتر از دیوار مدرسه بیاور. حالا فقط یکی را انتخاب کن که در یک دقیقه تغییر کرده است. برای نمونه «باد آمد» را می‌توانی این‌طور بنویسی: «برگ توت برگشت و پشت نقره‌ای‌اش یک لحظه برق زد.» برای پیدا کردن جزئیات محیط هم می‌توانی از انشا درباره حیاط مدرسه و مدرسه من ایده بگیری.

در پایان انشا به اولین چیزی که دیده‌ای برگرد. برای مثال اگر با یک قطره شروع کردی، بگو آخر زنگ از آن چه مانده بود. نمونه‌های اگر یک قطره باران بودم برای نوشتن از زبان قطره مناسب‌اند. اگر بیرون پنجره پرنده می‌بینی، در انشا درباره کوچ پرستوها هم می‌توانی ببینی چطور آمدن یا رفتن یک پرنده، پایان نوشته را می‌سازد.

۱۰ ایده برای پنجره‌ای که هر روز می‌بینی

  1. سایه کدام شاخه زودتر از بقیه روی دفترت می‌افتد؟
  2. روی بخار شیشه یک قاب کوچک بکش؛ از همان قاب چه پیداست؟
  3. گنجشکی را از لحظه نشستن تا لحظه پریدن دنبال کن.
  4. دو رنگ از یک برگ را از هم تشخیص بده.
  5. منظره را از نگاه کسی بنویس که برای اولین بار سر جای تو می‌نشیند.
  6. اگر باد را نمی‌بینی، از چه چیزی می‌فهمی آمده است؟
  7. ببین باران رنگ کدام قسمت حیاط را عوض کرده است.
  8. یک دقیقه تنها به دورترین چیزی که پیداست نگاه کن.
  9. چه چیزی روی برف مانده که دیروز روی آسفالت دیده نمی‌شد؟
  10. امروز و فردا یک شاخه ثابت را مقایسه کن.

اگر از پنجره فقط دیوار ببینم، چه بنویسم؟

لبه دیوار، نور، آسمان بالایش یا سایه‌ای را که روی آجرها می‌افتد بررسی کن. اگر منظره‌ات یک وجب است، همان یک وجب را دقیق تعریف کن. برای یک خاطره واقعی از دبستان می‌توانی بنویسی چه کسی آن چیز کوچک را اول به تو نشان داد. اگر منظره در زنگ تفریح تغییر می‌کند، تفاوتِ پیش و پس از زنگ را پایان نوشته‌ات بگذار.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *