انشا درباره طبیعت بدون درخت؛ ۹ روایت برای کلاس پنجم از دنیای بیسایه

اگر فردا از در مدرسه وارد شوی و درخت کنار آبخوری را نبینی، اول جای خالی چه چیزی را حس میکنی؟ شاید خود درخت را دیرتر از سایهاش به یاد بیاوری. در این مجموعه پرشین وی نُه انشا درباره طبیعت بدون درخت برای کلاس پنجم میخوانی. یکی از زبان گنجشکی است که نشانی خانهاش عوض شده و یکی از دشتی میگوید که هیچوقت جنگل نبوده. دو انشا هم مقدمه، بدنه و نتیجه مشخص دارند.
۱. انشای کوتاه درباره طبیعت بدون درخت؛ ساعت حیاط
ما در حیاط مدرسه یک ساعت داشتیم که نه عدد داشت نه عقربه. زنگ اول، سایه چنار به پله دفتر میرسید. ظهر که میشد، فقط به اندازه یک سفره دور تنهاش میماند. از پشت پنجره کافی بود پله را نگاه کنم تا بفهمم چقدر تا زنگ آخر مانده است.
در خیال من، یک روز چنار از تصویر حیاط پاک شد. ساعت بالای دفتر هنوز کار میکرد و زنگ هم بهموقع خورد، اما تا پا توی حیاط گذاشتیم، همه دنبال جایی برای نشستن گشتیم. جای قبلی ساعتِ سایهای ما فقط یک دایره خاکی بود. من آن روز فهمیدم یکی از چیزهایی که درخت به ما میداد روی شاخههایش نبود؛ روی زمین میافتاد و میشد زیرش نشست.
۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ نشانی عوض شده
مقدمه
من گنجشک کوچک کوچه سرو هستم. اسم خیابانها را بلد نیستم، اما پارسال نشانی خانهام خیلی آسان بود: از آبانبار که میگذشتی، باید روی سومین انار مینشستی. امروز با یک ساقه خشک برگشتم و هرچه شمردم، به سه نرسیدم.
بدنه
اول فکر کردم یک کوچه زود پیچیدهام. از نو پر کشیدم. آبانبار همان بود؛ کاشی آبی گوشهاش هم هنوز شکسته بود. روی دیوار نشستم. پایین، یک دختر کوچک به مادرش گفت: «این هم مثل بابابزرگ نشانیها را با درختها بلد است.» دلم خواست بگویم من فقط نشانی را گم نکردهام. شاخه دوشاخی که ساقه را در آن میگذاشتم و برگهایی که ظهر بالای سرم بودند هم گم شدهاند.
روی تیر چراغ کمی استراحت کردم. آن بالا همه کوچه پیدا بود، ولی ساقهام روی میله صاف بند نمیشد. سرانجام از ته باغ همسایه صدای گنجشک دیگری آمد. رفتم ببینم بین شاخههای آنجا جا هست یا نه. این بار به جای شمردن درختها، از بالای دیوار چشم از شاخهها برنداشتم.
نتیجه
آن شب ساقهام را جای تازهای گذاشتم. روی تابلوی سر کوچه هنوز نوشته بود «سرو». برای آدمها نشانی عوض نشده بود. برای من از اول تا آخرش فرق داشت.

۳. انشای توصیفی؛ دشتی که از اول بیدرخت بود
در سفر به دیدن خاله، پدر کنار دشت ایستاد تا چای بخورد. من از پنجره گفتم: «اینجا که چیزی ندارد!» خاله پرسید: «چند دقیقه وقت گذاشتی که شمردی؟» سه دقیقه فرصت گرفتم و پیاده شدم.
از لای علفها گلهای ریز زردی پیدا بود که از ماشین حتی رنگشان هم معلوم نبود. باد میوزید و یک نوار تیره روی علفها میدوید، انگار کسی با دست خواب فرش را برگرداند. کمی دورتر پرندهای خاکیرنگ از کنار یک بوته راه افتاد. اگر تکان نمیخورد، اصلاً نمیدیدمش. ماشین خاموش بود و میشد صدای کشیده شدن ساقهها به هم را شنید.
وقتی برگشتم، گفتم: «درخت ندارد، ولی خالی نیست.» خاله یادم آورد که این دشت از روزگار کودکی او همینطور باز بوده است. حالا وقتی کسی میگوید «طبیعت بدون درخت»، اول میپرسم: «منظورت جنگلی است که درختهایش را از دست داده یا خانهای که از اول سقفش آسمان بوده؟»

۴. نامه به درخت توت؛ جای تو در عکس پیدا است
توت پیر سلام! دیروز با پدربزرگ نشستیم لب حوض و آلبوم را باز کردیم. در یک عکس، شش نفر دو سر یک پارچه گلدار را گرفتهاند و همه دارند به بالا نگاه میکنند. از خودت فقط گوشه یک شاخه افتاده توی عکس. خواهرم پرسید: «پس چرا این عکس را گذاشتهاید توی صفحه درخت توت؟»
پدربزرگ گفت: «به دستها نگاه کن!» روی انگشت کوچک عمو یک لکه بنفش بود. تو وسط آن عکس نبودی، ولی نقشت روی دست همه مانده بود. بعد نگاه کردیم به همان جای حیاط. آدمها هنوز میتوانستند دور هم بایستند و پارچه را بگیرند، ولی دیگر قرار نبود چیزی روی پارچه ببارد.
امسال پدربزرگ کنار دیوار یک نهال کاشته. قدش حتی به طناب رخت نمیرسد. پارچه گلدار را شسته و کنار گذاشته است. دلم میخواهد عکس امروز را هم بچسبانم کنار عکس تو. روزی که این نهال توت بدهد، خواهرم میفهمد چرا بعضی عکسها را باید چند سال کنار هم نگه داشت.

۵. انشای گفتوگویی؛ باد چه سازی بزند؟
باد از سر کوچه گذشت و گفت: «کسی صدایم را نمیشنود!» گفتم: «مگر باد هم صدا دارد؟» گفت: «یادت نیست کنار بید چه سازی میزدم؟» گوش کردم. دفعه پیش که باد اینجا آمده بود، برگها به هم میخوردند و من از پشت پرده هم میفهمیدم که بیرون چه خبر است.
گفتم: «حالا که درخت نیست، برایم سوت بزن.» خودش را از لای نردهها رد کرد. صدای تیزی بلند شد و گربه زیر ماشین پرید. گفت: «این صدای نرده است. آن دفعه هم آن خشخش، صدای منِ تنها نبود؛ من و برگها دوتایی میزدیم.» یک کیسه خالی از روی زمین بلند شد. باد آن را تا سر پیچ برد و صدا برید.
عصر کنار پارک ایستادم و چشم بستم. از بین چند جور خشخش، یکی از همه نرمتر بود. چشم که باز کردم، شاخههای بید را دیدم. انگار باد بالاخره همنوازش را پیدا کرده بود.
۶. گزارش خبرنگار کلاس پنجم؛ نیمکت خالی در ظهر
صبح ساعت هشت، از نیمکت کنار زمین بازی گزارش میدهم. سه نفر روی آن نشستهاند و دارند لقمه میخورند. بالای سرشان آسمان باز است. تا اینجا فکر میکنم وقتی درختی نیست فقط چند برگ از منظره کم شده است. قرار است ظهر دوباره همینجا بیایم.
ساعت دوازده. این بار نیمکت خالی است. دستی به قسمت آفتابخوردهاش میزنم و دستم را زود برمیدارم. بچهها زیر سایه باریک دیوار به ردیف نشستهاند؛ جا برای ته صف کم آمده. از سارا میپرسم: «چرا نمیروید همان جای صبح؟» میگوید: «خبرنگار جان، خودت پنج دقیقه برو بنشین!» حق دارد. از پای دیوار جایی برایم باز میکند.
پایان گزارش امروز من این است: برای دیدن جای خالی یک درخت، صبح و ظهر از یک جا عکس بگیر. شاید نیمکت در دو عکس هیچ فرقی نکرده باشد، ولی آدمهایی که دورش جمع میشدند جایشان را عوض کردهاند.
۷. انشای طنز؛ پاککن نقاشی من
پسرعمویم گفت: «حاضر هستی جنگلت را بدون یک دانه درخت بکشی؟» گفتم: «کاری ندارد.» پاککن را برداشتم. اول چنار را پاک کردم. لانه کلاغ وسط آسمان ماند. گفتم: «خب، لانه هم پاک!» بعد رفتم سراغ درخت سیب. یک نردبان بیدلیل وسط باغ ایستاده بود و یک سبد، زیر هوای خالی انتظار میکشید.
تا نارون را پاک کردم، طناب تاب از یک طرف افتاد. پسرعمویم گفت: «از اینجا به بعد به جای پاککن انبردست میخواهی!» دستم درد گرفته بود. تازه رسیدم به نقاشی خودم که زیر سایه دراز کشیده بودم. سایه را هم پاک کردم و برای خودم یک کلاه کاغذی کشیدم.
آخرش کاغذ پر از خطهای نصفه و رد پاککن بود. پسرعمویم گفت: «حالا یک جنگل بکش.» این بار برای هر درخت فقط یک تنه و چند برگ نکشیدم. اول فکر کردم چه کسی از شاخهاش استفاده میکند و چه کسی قرار است عصر روی سایهاش کتاب بخواند.
۸. انشای سهبخشی؛ جوی گلی بعد از باران
مقدمه
پشت خانه خاله دو تکه زمین کنار هم بود. یکی هنوز بوته و درخت داشت. از دیگری چند ماه پیش بوتهها را بیرون آورده و خاک را صاف کرده بودند. از دور، زمین صاف خیلی مرتب به نظر میرسید. باران که گرفت، خاله از پشت پنجره گفت: «حالا بیا جوی پایین را نگاه کن.»
بدنه
از روی زمین صاف، آب باریکهباریکه پایین میآمد. هر باریکه کمی خاک قهوهای با خودش میآورد. سمت باغ، قطرهها از روی برگها میچکیدند و بین علفها گم میشدند. آب آن طرف هم راهش را تا جوی پیدا میکرد، ولی کنار همان دو زمین، رنگ دو باریکه یکی نبود.
وقتی باران ایستاد، با چکمه تا دم حیاط رفتم. گوشه زمین صاف، جای شیارهایی افتاده بود که صبح آنجا نبودند. خاله چند برگ خیس را بلند کرد. زیرشان خاک نرم مانده بود. دست که به آب جوی زدم، نوک انگشتم قهوهای شد. این بار فهمیدم چرا خاله برای جمع کردن برگهای افتاده باغ عجله نمیکند.
نتیجه
در دفترم یک خط کشیدم از بالای زمینِ برهنه تا جوی. کنار آن به جای نوشتن «باران آمد و رفت»، نوشتم: «باران رفت، ولی یک مشت از خاک هم با او رفت.» از آن روز وقتی به باغ نگاه میکنم، بیشتر از قبل حواسم به زمین زیر درختهاست.
۹. قصه آخر؛ درختی که در تقویم جا نمیشد
در خیال من، شهردار یک محله بیدرخت روی تقویم نوشت: «پنجشنبه، بازگشت سایهها.» پنجشنبه همه جمع شدیم. باغبان نهالهای باریکی آورد و هر خانواده یکی را در جای تعیینشده کاشت. خواهر کوچکم چادر عروسکش را پهن کرد و منتظر ماند تا سایه روی آن بیفتد. سایه نهال فقط یک خط کج بود، حتی از آن چادر هم باریکتر!
باغبان خندید و گفت: «من میدانم کی باید آبش بدهم، اما نمیتوانم از الان برای سایهاش ساعت تعیین کنم.» تصمیم گرفتیم هر ماه از کنار همان نهال عکس بگیریم. خرداد یک برگش سوراخ بود. تیر یک برگ تازه درآمد. شهریور گربه محله دمش را روی سایه کوتاه آن گذاشت. هیچکدام برای پیکنیک کافی نبود، ولی هر عکس با قبلی فرق داشت.
اگر از من میخواستند چیزی توی تقویم بنویسم، مینوشتم: «پنجشنبه، اولین روز مراقبت.» برگشتن سایه شاید چند سال طول بکشد. این مدت نیمکت خالی به ما یادآوری میکند مراقبت از درختی که داریم چقدر با انتظار برای بزرگ شدن درخت بعدی فرق دارد.
چگونه درباره طبیعت بدون درخت انشا بنویسیم؟
یک جای آشنا انتخاب کن. اگر از حیاط مدرسه مینویسی، خودت را وسط یک زنگ تفریح تصور کن. به جای «همه ناراحت بودند» بنویس بچهها کجا ایستادند و چه گفتند. اگر از دور نگاه میکنی، مثل نمونههای طبیعت از پنجره کلاس یک تغییر دیدنی پیدا کن؛ مثلاً از وقتی شاخهها رفتهاند، چه چیزی آن سوی دیوار دیده میشود؟
بعد راوی را انتخاب کن. گنجشک به فکر جای نشستن است؛ کودک به فکر بازی و مادربزرگ به یاد روزی که زیر درخت توت مینشست. در انشا اگر درخت بودم خود درخت راوی است. اینجا میتوانی همان صحنه را بعد از رفتن او بنویسی. اگر قرار است در پایان نهال کاشته شود، از انشا درباره درختکاری ایده بگیر و بگو فردای کاشت چه کسی به آن سر میزند. برای پایان نامه یا خاطره، یک نشانه کوچک مثل نمونههای خاطره دوران دبستان انتخاب کن که به یاد خواننده بماند.
۱۰ ایده برای انشای خودت
- نقشه یک محله را بدون علامت درختهایش دوباره بکش.
- از زبان یک تاب بنویس که شاخهاش را گم کرده.
- صدای کوچه را پیش و پس از حذف برگها توصیف کن.
- دو عکس خانوادگی از یک حیاط را کنار هم بگذار.
- یک روز گرم را از نگاه فروشنده میوه کنار خیابان تعریف کن.
- از نگاه یک پرنده، نشانی تازهای برای رسیدن به خانه بده.
- از یک دشت طبیعی بنویس و سه جاندار کوچک آن را توصیف کن.
- بگو در نقاشی بیدرختت مداد سبز را برای چه چیز دیگری لازم داری.
- با کسی که هر روز زیر همان درخت مینشست گفتوگویی خیالی بنویس.
- یک قول کوچک برای مراقبت از نهال محله بنویس و راه عمل کردن به آن را نشان بده.
آیا هر جای بیدرختی آسیب دیده است؟
دشتی که به طور طبیعی باز است میتواند خانه علفها و جانورانی باشد که همان محیط را لازم دارند. در انشایت روشن کن از چنین جایی حرف میزنی یا از باغ و کوچهای که درختهایش را از دست داده است. همین انتخاب کمک میکند پایان داستانت هم به همان منظره بخورد.











