مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
درس و آموزش

انشا آسمان آبی، طبیعت پاک؛ ۱۳ متن برای کلاس سوم از کوله تا برکه

انشا آسمان آبی، طبیعت پاک؛ ۱۳ متن برای کلاس سوم از کوله تا برکه

اگر قرار باشد از یک گردش فقط یک لحظه را تعریف کنی، کدام را انتخاب می‌کنی؟ وقتی ابر را ته برکه دیدی یا وقتی باد پوست شکلاتت را از دستت قاپید؟ «آسمان آبی، طبیعت پاک» نام درس سوم فارسی سوم دبستان است. در این مجموعه پرشین وی سیزده انشای تازه می‌خوانی که هر کدام از یک اتفاق کوچک شروع می‌شود. یکی را بخوان و بعد از جایی بنویس که خودت دیده‌ای.

۱. انشای کوتاه کلاس سوم؛ یک تکه آسمان

امروز از در حیاط که بیرون رفتم، یک تکه آسمان آبی روی زمین دیدم. خوب که نگاه کردم، فهمیدم آب باران توی گودی کنار باغچه مانده است. حتی ابر کوچکی هم در آن جا شده بود. خم شدم تا بهتر ببینم. حالا توی آب، نوک دماغ من هم کنار ابر بود!

باد کاغذ لقمه‌ام را از روی نیمکت بلند کرد. پیش از اینکه به آب برسد، گرفتمش و در جیبم گذاشتم. دلم می‌خواست نفر بعد هم که از اینجا می‌گذرد، توی آن گودی کوچک، آسمان خودش را پیدا کند.

۲. انشا با مقدمه و نتیجه؛ کوله سبک، دشت تمیز

مقدمه

صبح گردش، یک لقمه و یک سیب توی ظرف آبی‌ام گذاشتم. بابا پرسید: «برای برگشت هم جا گذاشتی؟» خندیدم. فکر کردم قرار است از کوه برایش سوغاتی بیاورم.

بدنه

کنار جوی نشستیم. باد دستمال دوستم را از روی سفره بلند کرد. با پایمان گوشه سفره را نگه داشتیم و دستمال را گرفتیم. بعد از خوردن سیب، ماندم با چوب سیب و چند پر دستمال. یاد سؤال بابا افتادم. ظرف لقمه‌ام حالا خالی بود. همه را در آن گذاشتم و درش را بستم. از روی سنگ که بلند شدم، فقط شکل چهار گوشه سفره روی علف مانده بود.

نتیجه

خانه که رسیدم، ظرف را به بابا نشان دادم. گفت: «پس سوغاتی من کو؟» گفتم: «بیا عکس دشت را ببین. هر چیزی که از خانه برده بودم، دوباره همین‌جاست!»

ظرف لقمه و قمقمه روی سفره کنار جوی در یک روز آفتابی
ظرف لقمه و قمقمه روی سفره کنار جوی در یک روز آفتابی

۳. یادگاری روی کاغذ

کنار راه خاکی یک گل صورتی دیدم که وسطش زرد بود. دست بردم آن را برای مادرم بچینم. هنوز به ساقه نرسیده بودم که پروانه‌ای رویش نشست. دستم را پس کشیدم و روی تخته‌سنگ کنار راه نشستم. بال‌های پروانه باز شد؛ دو لکه سیاه داشت، انگار کسی با نوک مداد رویشان نقطه گذاشته باشد.

دفتر کوچکم را باز کردم. تا گل را کشیدم، پروانه رفته بود. دو لکه سیاهش را از یادم کشیدم. شب، مادرم نقاشی را روی یخچال چسباند. من حالا یک گل در آشپزخانه دارم و آن پروانه هم هنوز می‌تواند سراغ گل خودش برود.

دانش‌آموز از روی گل و پروانه نقاشی می‌کشد و گل را روی ساقه می‌گذارد.
دانش‌آموز از روی گل و پروانه نقاشی می‌کشد و گل را روی ساقه می‌گذارد.

۴. گفت‌وگوی من و یک تکه ابر

به ابر گفتم: «صبر کن، می‌خواهم عکست را بکشم!» گرد و قلمبه بود، مثل یک خرگوش سفید. تا مدادم را از کیف بیرون آوردم، گوش چپش دراز شد و از شکل افتاد. گفتم: «آخر با این عجله کجا می‌روی؟» در خیال من جواب داد: «باد منتظر نقاشی تو نمی‌ماند!»

این بار به جای پاک کردن گوش، کنارش گوش دیگری کشیدم. پایین دفترم هم تپه و راهی را کشیدم که من و مادرم آرام از آن بالا رفته بودیم. مادر پرسید: «چرا خرگوشت سه گوش دارد؟» گفتم: «این نقاشی یک دقیقه طول کشیده. آسمان توی همین یک دقیقه سه جور خرگوش به من نشان داده!»

۵. گزارش از کنار برکه؛ ابرها شنا بلدند؟

من خبرنگار کلاس سوم هستم. امروز یک خبر عجیب دارم: یک ابر بزرگ توی برکه افتاده، ولی خیس نشده است! هم‌کلاسی‌هایم کنار آب خم شدند. نرگس گفت: «آن بالا را نگاه کن.» بالای سرم همان ابر سفید پیدا بود و پایین پایم عکسش در آب می‌لرزید.

دلم خواست سنگ بیندازم و ببینم ابر چند تکه می‌شود. همان وقت یک حشره کوچک از روی آب رد شد. خودش موج‌های گرد درست کرد و عکس ابر تکه‌تکه شد. سنگم را سر جایش گذاشتم. برای خواننده‌های روزنامه کلاس نوشتم: «امروز همه چیز جلوی چشممان اتفاق افتاد. تنها کاری که کردیم این بود که کمی صبر کردیم.»

بچه‌ها از کنار برکه به تصویر ابرهای سفید در آب نگاه می‌کنند.
بچه‌ها از کنار برکه به تصویر ابرهای سفید در آب نگاه می‌کنند.

۶. یک صبح پیاده تا نانوایی

جمعه بابا کلید ماشین را برداشت تا نان بخرد. گفتم: «اگر پیاده برویم، من هم می‌آیم.» نانوایی دو کوچه بیشتر فاصله نداشت. کلید را گذاشت و یک کیسه پارچه‌ای برداشت. توی راه، سر کوچه صدای جوجه‌گنجشکی آمد. از توی ماشین همیشه همین کوچه را دیده بودم، اما تا آن روز صدایش را نشنیده بودم.

نان داغ بوی کنجد می‌داد. سر راه برگشت، سایه هر دوی ما روی کیسه افتاده بود و نان از کیسه بلندتر بود. ظهر توی دفترم نوشتم: «امروز ماشینمان یک سفر کوتاه کمتر رفت و من یک صدای تازه بیشتر شنیدم.»

۷. نامه یک قمقمه به صاحبش

سلام پارسا! دیروز فکر کردم مرا ته کمد جا می‌گذاری. از همان‌جا می‌دیدم داری خوراکی‌هایت را برای اردو می‌چینی. بالاخره آمدی، مرا پر از آب کردی و انداختی توی جیب کنار کوله. تمام راه از آن بالا آسمان پیدا بود.

ظهر کنار جوی مرا باز کردی. درم قل خورد، اما بندی که به گردنم بسته بودی نگذاشت توی آب بیفتم. عصری که به خانه رسیدیم، مرا شستی و وارونه گذاشتی تا خشک شوم. برای اردوی بعدی هم همین کار را بکن. فقط لطفاً این دفعه مرا کنار جوراب ورزشت نگذار! با تشکر، قمقمه سبزت.

۸. انشای توصیفی؛ سه رنگ در یک قدم

روی سنگی کنار دشت نشستم. اول فقط دو رنگ می‌دیدم: آبیِ آسمان و سبزیِ علف. چشمم که به زمین عادت کرد، یک کفشدوزک قرمز روی ساقه باریکی دیدم. ساقه تا می‌شد و کفشدوزک محکم چسبیده بود. دست بردم ساقه را برایش نگه دارم، اما پیش از من خودش راهش را پیدا کرد و رفت روی برگ پهن‌تری.

خواهرم گفت: «اینجا مگر چیزی هم هست؟» جایش را کنار خودم باز کردم. وقتی بلند شدیم، با دقت از کناره راه برگشتیم. حالا هر دو می‌دانستیم آن لکه سبز یک‌دست، از نزدیک چند تا خانه کوچک دارد.

۹. انشای طنز؛ باد و کلاه کاغذی

بعد از خوردن گردو، پاکت کاغذی‌ام را تا کردم و مثل کلاه روی زانویم گذاشتم. باد آن را برداشت و روی یک بوته نشاند. برادرم گفت: «چه بوته خوش‌تیپی!» خندیدم، ولی بوته که نمی‌توانست خودش کلاه را بردارد. از همان راه باریک رفتم، دستم را دراز کردم و پاکت خودم را پس گرفتم.

آن را توی کوله‌ام گذاشتم. تا خانه چند بار باد به زیپ کوله خورد. گفتم: «دیگر به تو کلاه نمی‌دهم!» شب پاکت را باز کردم و رویش بوته‌ای کشیدم که هیچ کلاهی بر سر نداشت. به نظرم این شکلی از همیشه خوش‌تیپ‌تر بود.

۱۰. انشای سه‌بخشی؛ جای پای ما

مقدمه

ته گردش، معلم پرسید: «از کجا بفهمیم چیزی جا نگذاشته‌ایم؟» من جیبم را گشتم. مداد و پاک‌کنم سر جایشان بودند. گفتم: «من چیزی گم نکرده‌ام!»

بدنه

معلم به جای جواب، سفره را جمع کرد. زیر گوشه آن، درِ ظرف خودم مانده بود. اگر جا می‌ماند، هم خانه دنبال در می‌گشتم و هم یک تکه پلاستیک تا مدت‌ها کنار بوته بود. بچه‌ها هر کدام جای نشستن خودشان را نگاه کردند. مریم قاشقش را پیدا کرد و علی روبان کلاهش را.

نتیجه

وقتی از بالای تپه برگشتم و پشت سرم را دیدم، فقط چند جای کفش روی خاک بود. فهمیدم سؤال معلم دو جواب داشت. باید هم توی کیفم را می‌دیدم، هم جایی را که کیفم آنجا نشسته بود.

۱۱. آسمان آبی از پشت پنجره اتوبوس

برای دیدن خاله سوار اتوبوس شدیم. کنار پنجره، یک ابر شبیه ماهی دیدم. هر بار که اتوبوس می‌پیچید، ماهی از پنجره من می‌رفت و از پنجره برادرم پیدا می‌شد. تا ایستگاه خاله از این بازی خسته نشدیم.

موقع پیاده شدن برادرم پرسید: «اگر با ماشین خودمان آمده بودیم، ماهی را می‌دیدیم؟» گفتم: «شاید، ولی این همه پنجره نداشتیم که از این‌طرف به آن‌طرف دنبالش بگردیم.» خاله که در را باز کرد، از همان دم کوچه سه نفری دنبال ماهی گشتیم. این بار دیگر شکلش عوض شده بود.

۱۲. یک عکس برای مادربزرگ

مادربزرگ امسال نتوانست با ما به باغ بیاید. خواستم برایش عکس بگیرم. اول فقط آسمان آبی را گرفتم. عکس قشنگ بود، ولی مادربزرگ از کجا می‌فهمید کدام باغ است؟ این بار شاخه کج درخت انار را هم گوشه عکس گذاشتم. زیرش همان سنگ صافی بود که همیشه روی آن چای می‌خورد.

عصر عکس را نشانش دادم. انگشتش را روی گوشه پایین گذاشت و گفت: «نگاه کن! گل زرد کنار سنگ دوباره سبز شده.» من آن گل را اصلاً ندیده بودم. دفعه بعد می‌خواهم به جای اینکه فقط دنبال عکس خوب باشم، اول مثل مادربزرگ با حوصله نگاه کنم.

۱۳. آگهی خیالی خانه یک پرنده

اگر گنجشک بودم و می‌خواستم اتاق خالی لانه‌ام را معرفی کنم، می‌نوشتم: «یک جای نقلی، رو به آسمان، نزدیک آب و دور از شلوغی!» بعد یک روز صبح کیسه‌ای از شاخه روبه‌رو آویزان شد. باد آن را تکان می‌داد و هر بار می‌آمد جلوی چشمم. دیگر از آن اتاق نقلی خبری از کوه نبود.

یک باغبان با چوب بلند کیسه را برداشت و گذاشت توی ظرف زباله. شاخه آزاد شد و در دوردست، کوه دوباره پیدا شد. حالا یک خط به آگهی‌ام اضافه می‌کنم: «همسایه‌های این لانه حواسشان به منظره من هم هست.»

چطور انشای خودت را برای درس سوم بنویسی؟

روی یک کاغذ سه چیز بنویس: جایی که بودی، چیزی که دیدی و کاری که کردی. مثلاً «لب جوی، یک سنجاقک آبی، کنار رفتن از روی سنگ». حالا سه جمله بساز. اول بگو چطور به آنجا رسیدی. بعد تعریف کن سنجاقک چه کرد. آخر بنویس وقتی برگشتی، کدام قسمت در خاطرت ماند. اگر دوست داری از مدرسه شروع کنی، در توصیف طبیعت از پنجره کلاس و انشا درباره حیاط مدرسه چند منظره آشنا پیدا می‌کنی.

برای انشای خیالی، فقط یک راوی انتخاب کن. اگر یک قطره باران بودم برای نوشتن از زبان آب و اگر درخت بودم برای نوشتن از زبان یک درخت ایده می‌دهند. اگر از سایه‌ای می‌نویسی که دیگر نیست، نمونه‌های طبیعت بدون درخت را ببین. برای نوشتن از پرنده‌ای که مهمان دشت است هم انشا درباره کوچ پرستوها را بخوان.

۱۰ سرنخ برای پیدا کردن موضوع انشا

  1. کدام ابر امروز شکل عجیبی داشت؟
  2. در راه پیاده تا مدرسه چه صدایی شنیدی؟
  3. کدام وسیله اردویت را بارها می‌توانی استفاده کنی؟
  4. اگر گل چمنزار حرف می‌زد از تو چه می‌خواست؟
  5. آخر گردش زیر سفره چه پیدا شد؟
  6. اگر یک قطره آب بودی دوست داشتی کجا بروی؟
  7. چه چیزی را به جای چیدن، نقاشی کردی؟
  8. از کدام گوشه پارک می‌شود آسمان را در آب دید؟
  9. اگر فردا دوباره به همان دشت بروی، دوست داری چه چیزی سر جایش باشد؟
  10. کدام کار کوچک را می‌توانی همین هفته با خانواده انجام بدهی؟

آیا باید داستان گردش کتاب را دوباره بنویسم؟

اگر آموزگار موضوع را آزاد گذاشته، می‌توانی خاطره خودت را از حیاط، پارک یا یک پیاده‌روی بنویسی. برای کلاس سوم، یک اتفاق کوچک با آغاز و پایان روشن کافی است. اگر تکلیف «خلاصه درس» باشد، آن وقت باید ماجرای خود کتاب را به زبان خودت کوتاه کنی.

منبع معرفی درس: شبکه ملی مدارس ایران، رشد؛ کتاب گویای فارسی پایه سوم دبستان، درس سوم «آسمان آبی، طبیعت پاک».

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *