مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
انشا و نگارش

۱۲ انشا درباره آلودگی هوا برای کلاس ششم؛ روزی که کوه پشت دود گم شد

۱۲ انشا درباره آلودگی هوا برای کلاس ششم؛ روزی که کوه پشت دود گم شد

اگر یک صبح از خواب بیدار شوی و کوه همیشگی پشت پنجره را نبینی، اولین جمله‌ات چیست؟ در این مجموعه پرشین وی دوازده نمونه انشا درباره آلودگی هوا برای کلاس ششم می‌خوانی. می‌توانی از یک اتفاق واقعی شروع کنی، از زبان یک وسیله حرف بزنی یا برای آسمان شهرت نامه بنویسی.

۱ ـ کوهی که گم شد

برادر کوچکم چهارپایه را تا پنجره کشید. کمی روی پنجه ایستاد و گفت «کوه را برده‌اند!» خنده‌ام گرفت، اما از پشت شیشه فقط ساختمان روبه‌رو را دیدم. جای قله‌ای که همیشه صبح‌ها اول از همه روشن می‌شد، یک لکه خاکستری بود.

برای تکلیف نقاشی، برادرم کوه را از حفظ کشید. من هم کنار او نشستم و خیابان پایین خانه را کشیدم؛ صف ماشین‌ها، وانت روشنی که راننده‌اش داشت چای می‌خورد و اتوبوسی که پشت دو ردیف خودرو گیر افتاده بود. برادرم پرسید «این‌ها را چرا کشیدی؟ موضوع که کوه بود!» گفتم شاید برای پیدا کردن کوه باید همین پایین را نگاه کنیم.

چند روز بعد باد وزید و قله دوباره پیدا شد. هر دو نقاشی را کنار پنجره چسباندیم. یکی نشان می‌داد چه چیزی را دوست داریم ببینیم و دیگری یادمان می‌آورد برای دیدنش چه چیزهایی را باید عوض کنیم.

۲ ـ پنج دقیقه کنار در مدرسه

تا آن روز نمی‌دانستم پنج دقیقه چقدر طول می‌کشد. سرویس به مدرسه رسیده بود و منتظر باز شدن در بودیم. مداد گردم را روی داشبورد گذاشته بودم. مداد با لرزش موتور آرام‌آرام به طرف من می‌آمد.

از راننده پرسیدم «اگر همین‌جا خاموش کنیم، باز هم مدادم مسابقه می‌دهد؟» خندید و سوئیچ را چرخاند. مداد ایستاد. تازه صدای توپ سرایدار را شنیدیم که برای پسر کوچکش به دیوار می‌زد. کنار سرویس ما سه ماشین دیگر هم روشن مانده بودند. روز بعد روی یک مقوا یک مداد چرخ‌دار کشیدم و زیرش نوشتم «تا بچه‌ها برسند، موتور هم زنگ تفریح دارد.»

آقای راننده مقوا را پشت شیشه گذاشت. هنوز هم بعضی ماشین‌ها روشن می‌مانند، اما سرویس ما هر روز چند دقیقه کمتر دود می‌کند. حالا مدادم را توی جامدادی می‌گذارم؛ مسابقه‌اش مدتی است تمام شده.

موتور خاموش، هوای بهتر
موتور خاموش، هوای بهتر

۳ ـ نامه‌ای به آسمان شهر

آسمان عزیز، قرار بود برای کسی نامه بنویسم که دلم برایش تنگ شده. اول اسم پسرخاله‌ام را نوشتم. بعد دیدم او را همین جمعه دیده‌ام، ولی خیلی وقت است نتوانسته‌ام هلال باریک ماه را از پشت‌بام پیدا کنم.

امروز برای خرید یک پاک‌کن می‌خواستیم ماشین را بیرون بیاوریم. به مادرم گفتم فردا که برای خرید هفتگی می‌رویم، پاک‌کن را هم می‌خریم. راستش را بخواهی، پاک‌کن خواهرم را قرض گرفتم و قول دادم گوشه‌هایش را با مداد سوراخ نکنم! می‌دانم با یک سفر کمتر فردا آبی نمی‌شوی. آدم‌های زیادی در خیابان‌ها و کارخانه‌ها باید هوایت را داشته باشند.

این نامه را پست نمی‌کنم. روی یخچال می‌چسبانم تا دفعه بعد که فهرست خرید می‌نویسیم، یادمان باشد چند کار را می‌شود در یک سفر انجام داد. دوست تو، دانش‌آموزی با یک پاک‌کن قرضی.

نامه‌ای به آسمان شهر
نامه‌ای به آسمان شهر

۴ ـ اتوبوسی با یک صندلی خالی

صبح جمعه بابا کلید ماشین را برداشت و دوباره روی جاکفشی گذاشت. گفت «تا نمایشگاه کتاب اتوبوس مستقیم داریم.» کنار پنجره نشستم و بازی تازه‌ای ساختم؛ حدس می‌زدم هر مسافر کجا پیاده می‌شود.

خانمی با یک جعبه شیرینی کنار بیمارستان پیاده شد، دو جوان با راکت کنار پارک و یک پیرمرد با کیسه پارچه‌ای کنار بازار. هیچ‌کدام از حدس‌هایم درست نبود. بابا گفت تصور کن هر کدام با یک ماشین آمده بودند. به خیابان نگاه کردم و سعی کردم برای همه مسافرها یک جای پارک پیدا کنم. حتی در خیالم هم جا کم آمد!

وقتی به نمایشگاه رسیدیم، صندلی من نصیب بچه‌ای شد که بینی‌اش را مثل من به شیشه چسباند. فکر کردم قشنگی اتوبوس همین است؛ با یک وسیله، هر کسی به قصه خودش می‌رسد و خیابان هم کمی نفس می‌کشد.

یک اتوبوس، چندین همسفر
یک اتوبوس، چندین همسفر

۵ ـ مصاحبه با کفش‌های ورزشی

از کفش چپم پرسیدم «چرا هنوز تمیزی؟» گفت «چون این هفته باز زنگ ورزش را در کلاس گذراندی.» کفش راستم که همیشه عجول است گفت «تقصیر من نیست، من بندهایم را هم بسته بودم!»

اگر کفش‌ها خبرنگار بودند، حتماً از پشت پنجره مدرسه عکس می‌گرفتند. آن روز مربی روی نیمکت نشست و گفت هوای بیرون برای دویدن مناسب نیست. به جای مسابقه، مسیر آمدنمان تا مدرسه را روی تخته کشیدیم. معلوم شد سه نفر از بچه‌ها در یک کوچه زندگی می‌کنند و هر صبح با سه ماشین جدا می‌آیند. قرار گذاشتند خانواده‌هایشان درباره سرویس مشترک حرف بزنند.

عصر بند کفش‌هایم را شل کردم. به آن‌ها قول ندادم فردا مسابقه داریم؛ قولی دادم که از دستم برمی‌آمد. گفتم فردا نقشه محله را کامل می‌کنم، شاید یک هم‌مسیر دیگر هم پیدا شود.

۶ ـ برگ‌هایی که قرار نبود دود شوند

برگ‌های چنار آن‌قدر در حیاط ریخته بودند که جای پاهایم روی زمین شبیه یک جاده باریک شد. عمو جارو را آورد و من کیسه را باز نگه داشتم. ته کوچه از یک کپه برگ، دود بلند شده بود.

پرسیدم «چرا همه برگ‌ها را همان‌جا نمی‌بریم؟» عمو دسته جارو را به من داد و گفت «ببین باد دود آن کپه را کجا می‌برد.» باد درست به سمت پنجره خانه همسایه می‌وزید. آن‌وقت فهمیدم آتش، برگ‌ها را از جلوی چشم یک نفر برمی‌دارد و دردسرشان را پشت پنجره کس دیگری می‌فرستد. برگ‌های تمیز باغچه را جدا کردیم و برای درست کردن خاک‌برگ کنار گذاشتیم.

بهار، وقتی عمو گلدان شمعدانی را عوض می‌کرد، یاد آن جاده زرد افتادم. خوشحال شدم که پاییز حیاط ما فرصت پیدا کرد به خاک برگردد.

۷ ـ اگر شهردار یک روز بودم

اگر شهردار می‌شدم، اولین جلسه‌ام را در اتاق شهردار نمی‌گذاشتم. ساعت هفت صبح روی نیمکت ایستگاه محله می‌نشستم. می‌خواستم ببینم چرا همسایه‌مان با اینکه ایستگاه نزدیک است، باز ماشینش را بیرون می‌آورد.

خانم همسایه می‌گفت اگر اتوبوس اول جا نداشته باشد، به شیفت کاری‌اش نمی‌رسد. پیرمرد طبقه بالا هم از پله بلند اتوبوس شکایت داشت. با شنیدن حرف‌هایشان فهمیدم نوشتن «کمتر از ماشین استفاده کنید» روی دیوار خیلی آسان‌تر از ساختن یک انتخاب بهتر است. زمان انتظار مسافرها را ثبت می‌کردم و برای ساعت شلوغ، سرویس بیشتر و وسیله مناسب‌تر می‌خواستم.

حکم یک‌روزه من عصر تمام می‌شد. برای شهردار روز بعد یک برگه می‌گذاشتم؛ روی آن به جای عکس خودم، ساعت و نشانی همان ایستگاه را می‌نوشتم. بعضی جواب‌ها را فقط کنار مسافرها می‌شود پیدا کرد.

۸ ـ اعتراف یک اگزوز پیر

من پایین‌ترین عضو یک وانت آبی‌ام. بیشتر عکس‌های خانوادگی صاحبم طوری گرفته شده که من در آن‌ها نیستم. اما یک روز چنان دود تیره‌ای از پشت وانت بلند شد که همه در آینه به من نگاه کردند.

صاحبم اول گفت «فقط همین بار را برسانم.» آن یک بار شد چند بار، تا دخترش با انگشت روی شیشه پشتی یک گربه سیاه کشید. پرسید «بابا، چرا ماشین ما برای نقاشی مداد لازم ندارد؟» فردای آن روز به تعمیرگاه رفتیم. تعمیرکار موتور را بررسی کرد و صاحبم برای رسیدگی بعدی هم یک تاریخ روی آفتابگیر نوشت.

گربه روی شیشه با یک دستمال پاک شد. کاش رسیدگی به هوا هم همیشه به همین راحتی بود! من هنوز اگزوزم و وانت هنوز سوخت می‌سوزاند، اما حالا وقتی چیزی درست کار نمی‌کند، صاحبم منتظر نمی‌ماند تا یک نقاش کوچولو خبرش کند.

۹ ـ دفتر معمای کارآگاه ششم

پرونده با یک سؤال شروع شد. چرا بعضی روزها با اینکه در کوچه ما دود سیاهی دیده نمی‌شود، مدرسه درباره هوای آلوده خبر می‌دهد؟ اسم خودم را بالای دفتر نوشتم؛ کارآگاه کلاس ششم.

اولین حدسم این بود که خبر اشتباه است. معلم گفت آیا بوی نان را می‌بینی؟ گفتم نه، اما می‌فهمم نانوایی نزدیک است. گفت چشم ما همه چیزِ هوا را تشخیص نمی‌دهد و بعضی ذره‌ها خیلی ریزند. قرار شد هنگام نوشتن گزارش محله، آنچه را دیده‌ام از آنچه فقط حدس زده‌ام جدا کنم. کنار «امروز دود ندیدم» علامت درست گذاشتم و جمله «پس هوا پاک است» را خط زدم.

پرونده را بستم، اما یک صفحه سفید آخرش گذاشتم. کارآگاه خوب اگر چیزی را با چشم ندید، برایش جواب نمی‌سازد. دفعه بعد گزارش کیفیت هوا را هم کنار یادداشت روزانه‌ام می‌گذارم.

۱۰ ـ دوچرخه‌ای پشت کارتن‌ها

دوچرخه قرمزم تمام زمستان پشت کارتن‌های انباری مانده بود. یک پنجشنبه که هوا خوب بود، آن را برای رفتن به کتابخانه بیرون آوردم. تا سر خیابان رفتیم و همان‌جا ایستادیم. راه کوتاه بود ولی ماشین‌ها خیلی تند می‌رفتند.

دلم گرفت. فکر می‌کردم کافی است تصمیم بگیرم کمتر سوار ماشین شوم. پدرم گفت راه دیگری را امتحان کنیم. برگشتیم و از کوچه کنار پارک رد شدیم. چند دقیقه دیرتر رسیدیم، اما وقت کردیم گربه نارنجی روی دیوار و دو مغازه تازه محله را هم ببینیم. روی کاغذ پشت کارت کتابخانه پیچ‌های مسیر را کشیدم.

حالا هر کسی می‌پرسد کتابخانه کجاست، دو جور جواب دارم. یکی آدرس خیابان بزرگ است و دیگری راهی است که در روز مناسب می‌توانیم همراه بزرگ‌ترها با دوچرخه برویم. راه دوم یک گربه نارنجی هم دارد.

۱۱ ـ چراغ روشن کلاس خالی

بعد از زنگ آخر برای برداشتن قمقمه‌ام برگشتم. کلاس خالی بود و سه ردیف چراغ روشن مانده بود. دستم را روی کلید گذاشتم و فکر کردم خاموش شدن این چراغ کوچک چه ربطی به آسمان بزرگ بیرون دارد؟

سر شام همین سؤال را پرسیدم. پدر گفت برق بعضی نیروگاه‌ها با سوزاندن سوخت تولید می‌شود. من تا آن لحظه خیال می‌کردم قصه برق از پریز شروع می‌شود. روز بعد پشت یک کاغذ باطله، راهی از لامپ کلاس تا نیروگاه کشیدم و آن را کنار در زدیم. مسئول خاموش کردن چراغ‌ها آخرین نفری شد که از کلاس بیرون می‌رفت.

حالا وقتی کلاس به نور چراغ نیاز دارد، آن را روشن می‌کنیم. وقت رفتن هم یک نفر برمی‌گردد و نگاه می‌کند. من آن روز دنبال قمقمه‌ام رفتم، اما با یک سؤال بهتر برای زنگ علوم برگشتم.

۱۲ ـ آخرین جمله روی تخته

معلم نوشت «برای جلوگیری از آلودگی هوا باید…» و گچ را روی میزش گذاشت. هر کس جمله را جور دیگری تمام کرد. یکی گفت درخت بکاریم، یکی گفت ماشین‌ها کمتر دود کنند. نوبت من شد و هنوز نمی‌دانستم چه بگویم.

از پنجره، نهال پارسال کلاس را دیدم. دور تنه‌اش نخ آبی بسته بودیم که موقع بازی توپ به آن نخورد. تابستان اگر خدمتگزار مدرسه آبش نمی‌داد، از آن جشن درختکاری فقط چند عکس می‌ماند. گفتم «باید برای روز بعدش هم فکر کنیم.» بچه‌ها پرسیدند روز بعدِ چه؟ گفتم روز بعدِ درختکاری، روز بعدِ تعمیر اتوبوس و روز بعدِ قولی که برای کمتر آوردن ماشین می‌دهیم.

معلم گچ را به من داد. آخر جمله نوشتم «کاری انتخاب کنیم که بتوانیم ادامه‌اش بدهیم.» زنگ که خورد، رفتم نخ آبی را شل کردم. نهالمان از پارسال قد کشیده بود.

انشای خودت را از کجا شروع کنی؟

یک جای مشخص را انتخاب کن؛ مثلاً جلوی در مدرسه. در مقدمه بنویس چه دیدی یا شنیدی. در بدنه یک پرسش بپرس و نشان بده چه کسی برای پیدا کردن راه‌حل کمک کرد. در پایان به همان صحنه برگرد و بگو حالا کدام چیز کوچک تغییر کرده است. اگر دوست داری از منظره بنویسی، انشا درباره آسمان آبی و طبیعت پاک را بخوان. برای تمرین روایت از نگاه پرنده هم می‌توانی از انشا درباره کوچ پرستوها ایده بگیری.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *