مجله اینترنتی پرشین وی؛ سبک زندگی، سرگرمی و خانواده
تبلیغات
امروز:
انشا و نگارش

انشا درباره چنار و کدوبن کلاس پنجم؛ ۱۲ روایت از غرور تا دانایی

انشا درباره چنار و کدوبن کلاس پنجم؛ ۱۲ روایت از غرور تا دانایی

انشا درباره چنار و کدوبن فقط بازگویی یک گفت‌وگو میان درخت و بوته نیست؛ فرصتی است برای فکر کردن به غرور، تجربه و قضاوت عجولانه. در این مجموعه از پرشین وی، ۱۲ نمونه مناسب کلاس پنجم می‌خوانید: بازنویسی ساده، انشای سه‌بخشی، نامه، گفت‌وگو، طنز و داستان مدرسه‌ای. نمونه‌های خیالی با توضیح مشخص شده‌اند؛ برای بازنویسی وفادار به حکایت، نمونه اول را انتخاب کنید و برای ایده‌های تازه سراغ روایت‌های بعدی بروید.

انتخاب سریع: نمونه‌های ۲، ۷ و ۱۲ مقدمه، بدنه و نتیجه دارند؛ ۳ و ۴ از زبان شخصیت‌ها هستند؛ ۶ گفت‌وگوست؛ ۸ نامه است و ۱۱ پایان متفاوتی پیشنهاد می‌کند.

۱. انشا درباره چنار و کدوبن؛ بازنویسی ساده حکایت

در کنار چناری کهن، بوته کدویی رویید. بوته خیلی زود قد کشید، به تنه چنار پیچید و خود را به شاخه‌های بالای آن رساند. از آن بالا باغ را نگاه کرد و چنان به خودش بالید که دیگر بزرگی درخت را نمی‌دید. خیال می‌کرد چون زود بالا رفته، از چنار تواناتر است.

کدو از درخت پرسید چند سال عمر دارد. وقتی شنید چنار بیش از دویست ساله است، تعجب کرد و به او خندید. در ذهن کدو، رسیدن به ارتفاع زیاد در بیست روز، دلیل کافی برای برتری بود. او سال‌هایی را که چنار پشت سر گذاشته بود، تنها با بلندی شاخه‌ها مقایسه می‌کرد.

چنار با شتاب وارد بحث نشد. گفت هنوز زمان داوری نرسیده است و وقتی باد پاییزی بوزد، پایداری آن‌ها روشن‌تر خواهد شد. درخت می‌خواست کدو چیزی بیشتر از ظاهر را ببیند: آزمون‌های پیش رو و توان ایستادگی در برابر آن‌ها.

من از این حکایت می‌فهمم نباید با یک موفقیت زودهنگام، دیگران را کوچک بشماریم. پیشرفت خوب است، اما پیشرفت همراه با فروتنی ارزش بیشتری دارد. چنار لازم ندید خودش را با خنده و تمسخر ثابت کند؛ پاسخ آرام او مرا بیشتر از سخنان بلند کدو به فکر فرو می‌برد.

۲. انشا چنار و کدوبن با مقدمه و نتیجه؛ بلندی کافی نیست

مقدمه: وقتی کسی زود پیشرفت می‌کند، طبیعی است که خوشحال شود. اما حکایت چنار و کدوبن نشان می‌دهد میان خوشحالی از پیشرفت و مغرور شدن، تفاوت مهمی وجود دارد.

بدنه: کدوبن در مدت کوتاهی به بالای درخت رسید. اگر از این رشد خوشحال می‌شد و از چنار چیزی می‌آموخت، رفتار او دلنشین بود. اشتباهش از جایی آغاز شد که موفقیت خود را وسیله مسخره کردن دیگری کرد. او فقط یک چیز را اندازه گرفت: ارتفاع. تجربه و پایداری در اندازه‌گیری او جایی نداشتند.

در زندگی ما هم ممکن است کسی یک مسئله را زودتر حل کند یا در اولین مسابقه برنده شود. این اتفاق توانایی او را نشان می‌دهد، اما ثابت نمی‌کند دیگر به تمرین و راهنمایی نیاز ندارد. یاد گرفتن مرحله‌های بعد، صبر و دقت می‌خواهد. کسی که زود مغرور شود، شاید دیگر حرف مفید دیگران را نشنود.

نتیجه‌گیری: به نظر من، پیام این داستان مخالفت با رشد سریع نیست. باید از پیشرفتمان خوشحال باشیم، اما درباره خود و دیگران عجولانه قضاوت نکنیم. خوب است هم رو به بالا حرکت کنیم و هم پایه‌های دانسته‌ها و رفتارمان را محکم‌تر سازیم.

۳. انشا از زبان کدوبن؛ روزی که فقط بالا را می‌دیدم

من کدوبنم و این نوشته، خیال من درباره حرف‌هایی است که می‌توانستم به چنار بگویم. آن روزها هر صبح که بیدار می‌شدم، برگ‌هایم را بالاتر از دیروز می‌دیدم. از این تغییر هیجان‌زده بودم. آن‌قدر به راه کوتاهی که آمده بودم نگاه کردم که یادم رفت هنوز راه‌های نرفته زیادی دارم.

وقتی به شاخه‌های بالای چنار رسیدم، خیال کردم به آخر همه چیز رسیده‌ام. از سن درخت پرسیدم، اما واقعاً دنبال آموختن نبودم؛ می‌خواستم عددی بشنوم که با آن به خودم افتخار کنم. بعد هم حرفی زدم که حالا از گفتنش خوشحال نیستم.

چنار مرا تحقیر نکرد. گفت برای داوری زود است. همان پاسخ آرام، از فریاد بلندتر بود. برای اولین بار به چیزهایی فکر کردم که از بالای شاخه‌ها دیده نمی‌شدند؛ به روزهای سخت، به تجربه و به این حقیقت که همه موجودات راه یکسانی ندارند.

اگر می‌توانستم آن گفت‌وگو را دوباره شروع کنم، به‌جای خندیدن می‌پرسیدم: «تو در این سال‌ها چه چیزهایی یاد گرفته‌ای؟» هنوز از رشد خودم خوشحال می‌شدم، ولی خوشحالی‌ام را با کوچک کردن چنار نشان نمی‌دادم. شاید همان پرسش، آغاز رشد دیگری در من می‌شد؛ رشدی که با خط‌کش اندازه نمی‌گیرند.

برای تمرین روایت از زبان یک شخصیت غیرانسانی، در انشا درباره کوچ پرستوها هم نمونه‌های داستانی می‌خوانید.

بوته کدو در کنار تنه چنار؛ بلند شدن همه ماجرا نیست
رشد سریع، جای فروتنی و آموختن را نمی‌گیرد.

۴. انشا از زبان چنار؛ پاسخی که عجله نداشت

در این روایت خیالی، من همان چنار کهن هستم. صبحی دیدم بوته‌ای تازه کنارم سبز شده است. روزها گذشت و ساقه‌هایش از تنه‌ام بالا آمدند. از دیدن سرسبزی‌اش ناراحت نبودم. باغ برای روییدن یک بوته تازه هم جا داشت.

وقتی به بالای شاخه‌هایم رسید، با لحن پیروزمندانه‌ای حرف زد. می‌خواست سال‌های عمر مرا با روزهای رشد خودش مقایسه کند. می‌توانستم جواب تندی بدهم، اما فکر کردم تندی فقط گفت‌وگو را به جنگ تبدیل می‌کند. او هنوز چیزهای زیادی را تجربه نکرده بود.

به او گفتم اکنون برای داوری زود است. منظورم این نبود که چون پیرترم، همیشه حق با من است. می‌خواستم بداند یک روز خوش و یک ظاهر چشمگیر، همه داستان نیست. زمان فرصت می‌دهد توانایی‌ها بهتر شناخته شوند و ادعاها با عمل سنجیده شوند.

اگر کدوبن از من چیزی می‌پرسید، دوست داشتم با او حرف بزنم. تجربه وقتی ارزشمندتر می‌شود که به دیگری کمک کند. در خیال من، درخت دانا فقط ساکت و محکم نیست؛ می‌تواند مهربان هم باشد. من نمی‌خواستم شکست بوته را تماشا کنم، می‌خواستم پیش از سختی‌ها، نگاهش کمی گسترده‌تر شود.

۵. انشا درباره چنار و کدوبن در مدرسه؛ نمره اول کافی نبود

در اولین آزمون ریاضی نمره خوبی گرفتم. آن‌قدر خوشحال بودم که به دوستم گفتم: «من دیگر لازم نیست زیاد تمرین کنم.» او چیزی نگفت و مشغول بررسی اشتباه‌های برگه خودش شد. من فکر کردم این همه دقت کردن فقط کار کسانی است که درس را بلد نیستند.

چند روز بعد، مسئله تازه‌ای مطرح شد. شبیه سؤال‌های قبلی نبود. جواب اولم اشتباه شد و جواب دومم هم به جایی نرسید. دوستم آهسته جلو می‌رفت، شکل می‌کشید و مرحله‌ها را بررسی می‌کرد. وقتی راه‌حلش را توضیح داد، فهمیدم تمرین‌هایش بی‌فایده نبوده است.

همان روز حکایت چنار و کدوبن را به یاد آوردم. من هم از یک موفقیت کوتاه، نتیجه بزرگی گرفته بودم. اشتباهم نمره خوب گرفتن نبود؛ این بود که فکر می‌کردم نمره خوب امروز، همه مسئله‌های فردا را برایم حل می‌کند.

بعد از کلاس از دوستم خواستم روشش را دوباره نشانم بدهد. او با خوش‌رویی توضیح داد. در دفترم نوشتم: «موفقیت، دلیل توقف نیست.» حالا وقتی نتیجه خوبی می‌گیرم، خوشحال می‌شوم، اما بعد از شادی، به راهی که هنوز باید بروم هم نگاه می‌کنم. دوست ندارم مثل کدوبن فقط ارتفاع امروز خودم را ببینم.

اگر می‌خواهید این پیام را با تجربه یادگیری خود پیوند بزنید، انشا درباره اهمیت علم و دانش ایده‌های بیشتری دارد.

۶. انشا گفت‌وگویی چنار و کدوبن؛ اگر سؤال دیگری می‌پرسید

این گفت‌وگو ادامه‌ای خیالی برای تمرین انشانویسی است.

کدوبن گفت: «چنار، چرا از رشد سریع من تعجب نمی‌کنی؟» چنار پاسخ داد: «دیدن رشدت خوشحال‌کننده است. اما چرا فکر می‌کنی باید برای خوشحال بودن، مرا کوچک کنی؟» کدوبن کمی مکث کرد. تا آن لحظه تفاوت این دو را ندیده بود.

پرسید: «یعنی نباید به خودم افتخار کنم؟» چنار گفت: «چرا، ولی افتخار کردن با تمسخر فرق دارد. می‌توانی بگویی خوب پیش رفته‌ام، بدون اینکه بگویی دیگران هیچ ارزشی ندارند.» بوته یکی از برگ‌هایش را تکان داد و دوباره پرسید: «پس از این به بعد چه کنم؟»

درخت گفت: «به‌جای شمردن عیب دیگران، ببین چه چیزی هنوز برای آموختن داری. من هم از هر فصل، چیز تازه‌ای می‌آموزم.» کدوبن با تعجب گفت: «حتی تو؟» چنار جواب داد: «کهن‌سال بودن، پایان یاد گرفتن نیست.»

در پایان گفت‌وگوی من، کدو همان اندازه بلند بود و چنار هم کوتاه‌تر نشد. فقط نگاه کدو تغییر کرد. به نظرم بعضی پیشرفت‌ها در ظاهر دیده نمی‌شوند. همین که بتوانیم سؤال بهتری بپرسیم و با احترام گوش بدهیم، قدمی رو به جلو برداشته‌ایم.

۷. انشا درباره پیام چنار و کدوبن؛ ریشه‌های نادیدنی

مقدمه: وقتی به درختی نگاه می‌کنیم، بیشتر شاخه‌ها و برگ‌هایش را می‌بینیم. در انشای من، ریشه نمادی از چیزهایی است که دیده نمی‌شوند، اما در استواری ما نقش دارند.

بدنه: دانش، تمرین، صداقت و مسئولیت‌پذیری شبیه ریشه‌های زندگی‌اند. کسی ممکن است خوب حرف بزند، اما وقتی نوبت انجام کار برسد، معلوم شود چقدر آماده است. کدوبن هم در حکایت، ظاهر بلند خود را دلیل برتری می‌دانست. پاسخ چنار یادآوری می‌کرد که باید بیشتر از ظاهر را سنجید.

من وقتی یک کاردستی می‌سازم، دوست دارم ظاهرش زیبا باشد. با این حال، اگر اتصال‌هایش سست باشند، زیبایی به‌تنهایی کافی نیست. لازم است بخشی از وقتم را صرف قسمت‌هایی کنم که شاید کمتر دیده شوند. همین موضوع در درس خواندن هم هست؛ فهمیدن گاهی آرام‌تر از حفظ کردن پیش می‌رود، اما به من کمک می‌کند از دانسته‌هایم استفاده کنم.

نتیجه‌گیری: از نگاه من، حکایت چنار و کدوبن دعوتی است به محکم کردن پایه‌ها. بهتر است هم به نتیجه‌ای که دیده می‌شود توجه کنیم و هم به تلاش‌های پنهانی که آن نتیجه را نگه می‌دارند. ریشه‌های نادیدنی، ارزش فراموش‌شدن ندارند.

برای توصیف دقیق‌تر درخت و باغ در آغاز یک روایت، از انشا درباره زیبایی‌های آفرینش نیز ایده بگیرید.

چنار و بوته کدو در باد پاییزی؛ زمان بهترین داور است
توانایی‌ها را باید در گذر زمان و هنگام عمل شناخت.

۸. انشا نامه‌ای درباره چنار و کدوبن؛ نامه کدو به درخت

چنار عزیز! این نامه را در یک ادامه خیالی برایت می‌نویسم. امروز به حرفی که زدم فکر کردم. از تو درباره عمرت پرسیدم، اما به جای شنیدن پاسخت، دنبال فرصتی برای فخرفروشی بودم. حالا می‌بینم پرسشم ظاهر سؤال داشت، ولی درونش احترام نبود.

می‌خواهم بدانی هنوز از رشد خودم خوشحالم. قرار نیست برای فروتن بودن، توانایی‌ام را نادیده بگیرم. فقط فهمیده‌ام توانایی من دلیل بی‌ارزش بودن تو نیست. ما دو موجود متفاوتیم و با یک اندازه‌گیری ساده نمی‌توان درباره همه چیز داوری کرد.

از تو انتظار ندارم فوراً حرفم را فراموش کنی. عذرخواهی زمانی باورکردنی‌تر است که رفتارم هم تغییر کند. می‌خواهم دفعه بعد، پیش از گفتن یک جمله تمسخرآمیز، کمی مکث کنم. شاید پشت چیزی که نمی‌فهمم، تجربه‌ای باشد که هنوز ندارم.

اگر فرصت داشتی، درباره فصل‌هایی که دیده‌ای برایم بگو. من هم از روزهای کوتاه زندگی خودم برایت تعریف می‌کنم. شاید گفت‌وگوی ما از یک مسابقه برای برتر بودن، به فرصتی برای شناختن تبدیل شود. این بار نامه‌ام را با ادعا تمام نمی‌کنم؛ با یک سؤال تمام می‌کنم: «دوست داری از کجا شروع کنیم؟»

۹. انشا طنز درباره چنار و کدوبن؛ مسابقه بلندترین ادعا

در داستان خیالی من، کدوبن تصمیم گرفت برای خودش مراسم تقدیر برگزار کند. روی برگی بزرگ نوشت: «قهرمان بالا رفتن در کوتاه‌ترین زمان!» بعد از گنجشک خواست مجری مراسم شود. گنجشک پرسید: «داورها چه کسانی‌اند؟» کدو گفت: «فعلاً خودم!»

چنار با آرامش به ماجرا نگاه می‌کرد. مورچه‌ای که از کنار تنه می‌گذشت، پرسید: «این مسابقه فقط یک شرکت‌کننده دارد؟» کدو گفت: «مسابقه مهمی است؛ لطفاً سؤال‌های کوچک نپرسید!» اما هرچه بیشتر توضیح می‌داد، می‌دید برای عنوان‌های بزرگی که انتخاب کرده، دلیل کافی ندارد.

گنجشک گفت: «رشدت خوب بوده، ولی چرا نام جایزه را گذاشته‌ای بهترین موجود باغ؟ تو که کار همه را ندیده‌ای.» کدو به نوشته روی برگ نگاه کرد. راست می‌گفت؛ یک ویژگی را به همه چیز تبدیل کرده بود.

سرانجام عنوان را عوض کرد و نوشت: «جشن کوچک یک رشد خوب». این بار چنار هم تبریک گفت و مورچه به راهش ادامه داد. من این پایان خنده‌دار را دوست دارم، چون کدوبن مجبور نشد موفقیتش را انکار کند؛ فقط ادعایش را به اندازه واقعیت درآورد. گاهی مشکل، بزرگی یک موفقیت نیست؛ بزرگی عنوانی است که خودمان روی آن می‌گذاریم.

موضوع برد و باخت و رفتار پس از موفقیت را می‌توانید در انشاهای زنگ ورزش از زاویه‌ای دیگر دنبال کنید.

نمایش کلاسی حکایت چنار و کدوبن با عروسک‌های کاغذی
نمایش و داستان، پیام حکایت را به تجربه روزمره نزدیک می‌کنند.

۱۰. انشا درباره چنار و کدوبن؛ نمایش کلاسی با یک اشتباه

برای اجرای نمایش چنار و کدوبن، نقش کدو به من رسید. نقش کوتاهی بود و فکر کردم خیلی آسان است. متن را یک بار خواندم و گفتم آماده‌ام. دوستم که نقش چنار را داشت، چند بار تمرین کرد و حتی جای مکث‌هایش را با مداد علامت زد.

روز اجرا، عروسک کدو را بالا گرفتم و جمله اول را با صدای بلند گفتم. اما جمله بعدی یادم رفت. به دوستم نگاه کردم. او آرام بخشی از گفت‌وگو را گفت تا یادم بیاید و نمایش متوقف نشود. با کمکش ادامه دادم و بالاخره به آخر رسیدیم.

بعد از اجرا، بچه‌ها دست زدند. این بار فقط از تشویق خوشحال نبودم؛ به تمرینی فکر می‌کردم که انجام نداده بودم. من نقش کدو را بازی کرده بودم، اما پیش از نمایش هم کمی شبیه او رفتار کرده بودم. آسان به نظر رسیدن یک کار، جای آماده شدن را نمی‌گیرد.

از دوستم تشکر کردم و قرار گذاشتیم برای اجرای بعدی با هم تمرین کنیم. حکایت برایم از صفحه کتاب بیرون آمده بود. فهمیدم گاهی کسی که کمتر ادعا می‌کند، هنگام نیاز کمک بیشتری از دستش برمی‌آید. دفعه بعد می‌خواستم حرفم درباره آمادگی، پشتوانه واقعی داشته باشد.

برای نوشتن درباره مسئولیت هر نفر در یک کار گروهی، انشا درباره پاکیزگی مدرسه هم مثال‌های ملموسی دارد.

۱۱. انشا چنار و کدوبن با پایان متفاوت؛ پیش از وزیدن باد

این پایان ساخته خیال من است و بخشی از متن اصلی حکایت نیست. در ادامه‌ای که تصور می‌کنم، کدوبن پس از شنیدن پاسخ چنار، همان شب به حرف‌هایش فکر می‌کند. هنوز باد پاییزی نوزیده، اما چیزی در ذهن بوته تغییر کرده است.

صبح، کدو به درخت می‌گوید: «من برای اینکه بفهمم نباید تو را مسخره کنم، لازم نیست حتماً شکست بخورم.» چنار از شنیدن این جمله خوشحال می‌شود. کدو ادامه می‌دهد: «شاید درباره پایداری خودم هنوز چیز زیادی ندانم، ولی می‌توانم همین حالا رفتارم را بهتر کنم.»

درخت به او نمی‌گوید که با عذرخواهی، همه دشواری‌های آینده ناپدید می‌شوند. فقط یادآوری می‌کند که گوش دادن و آماده شدن، از اصرار بر یک ادعای نادرست بهتر است. آن دو دیگر درباره اینکه کدام‌یک ارزش بیشتری دارد بحث نمی‌کنند.

من چنین پایانی را انتخاب می‌کنم، چون دوست دارم شخصیت داستان پیش از یک اتفاق تلخ هم فرصت یاد گرفتن داشته باشد. گاهی تجربه دیگران می‌تواند ما را زودتر به فکر بیندازد. در این انشا، پیروزی کدوبن بلندتر شدن نیست؛ توانایی پذیرفتن اشتباه است. او در همان جای قبلی ایستاده، اما نگاهش دیگر همان نگاه دیروز نیست.

اگر داستان خود را کنار درختی در کوچه یا پارک می‌سازید، انشا درباره محله ما می‌تواند به فضاسازی کمک کند.

۱۲. انشا درباره چنار و کدوبن و فروتنی؛ موفق باشیم و یاد بگیریم

مقدمه: بعضی وقت‌ها خیال می‌کنیم فروتن بودن یعنی از موفقیت خودمان حرف نزنیم. به نظر من، حکایت چنار و کدوبن نکته دیگری دارد: می‌توان توانایی خود را شناخت و در همان حال به دیگران احترام گذاشت.

بدنه: اگر در مسابقه‌ای برنده شوم، حق دارم خوشحال باشم. اما بهتر است فراموش نکنم چه کسانی کمکم کرده‌اند و چه چیزهایی هنوز بلد نیستم. گفتن «برای این نتیجه تلاش کردم» با گفتن «هیچ‌کس به خوبی من نیست» فرق دارد. جمله اول درباره کار من است و جمله دوم بی‌دلیل درباره همه داوری می‌کند.

کدوبن همین مرز را نادیده گرفت. رشد خودش را دید، اما از آن نتیجه گرفت که چنار تنبل و کم‌ارزش است. پاسخ درخت به من یاد می‌دهد برای شناخت توانایی‌ها عجله نکنم. یک روز موفق یا ناموفق، تمام شخصیت هیچ‌کس را تعریف نمی‌کند.

نتیجه‌گیری: دوست دارم بعد از هر موفقیت، دو سؤال از خودم بپرسم: «چه چیزی به من کمک کرد؟» و «قدم بعدی چیست؟» این سؤال‌ها هم شادی را نگه می‌دارند و هم راه یادگیری را باز می‌گذارند. چنین موفقیتی برای من از برنده شدن در مسابقه ادعاها ارزشمندتر است.

راهنمای نوشتن انشا درباره چنار و کدوبن

ابتدا مشخص کنید تکلیف شما «بازنویسی حکایت» است یا «انشا با الهام از پیام آن». در بازنویسی، ترتیب اتفاق‌ها و پیام اصلی را نگه دارید و فقط زبان را ساده‌تر کنید. در انشای خلاقانه می‌توانید راوی، موقعیت یا پایان را تغییر دهید، به شرط آنکه روشن باشد این بخش ساخته خیال شماست.

  • برای شروع: صحنه رسیدن بوته به شاخه‌ها یا یک موفقیت زودهنگام در زندگی خودتان را توصیف کنید.
  • برای میانه: نشان دهید غرور چگونه در یک جمله یا رفتار دیده می‌شود؛ به گفتن «مغرور بود» اکتفا نکنید.
  • برای پایان: یک تغییر کوچک در رفتار شخصیت بنویسید؛ مثلاً سؤال بپرسد، تشکر کند یا دوباره تمرین را شروع کند.
  • برای بازخوانی: ببینید داستان شما پیشرفت را سرزنش می‌کند یا غرور را؛ این دو را با هم اشتباه نگیرید.

پیام حکایت چنار و کدوبن در انشا

کدوبن یعنی بوته کدو. در حکایت، رشد سریع بوته باعث می‌شود خود را برتر بداند. چنار داوری را به زمانی می‌سپارد که پایداری آن‌ها آزموده شود. می‌توان از این تقابل برای نوشتن درباره فروتنی، احترام به تجربه و سنجیدن ادعاها با عمل استفاده کرد. داستان یک تمثیل اخلاقی است؛ قرار نیست همه تفاوت‌های درخت و بوته را به حکم کلی درباره ارزش انسان‌ها تبدیل کنیم.

آیا باید بنویسیم کدوبن در پایان از بین رفت؟

در متن شعر، پاسخ چنار به آزمون آینده و باد مهرگان اشاره می‌کند. اگر پایان تازه‌ای می‌نویسید، آن را به‌عنوان ادامه خیالی معرفی کنید؛ اتفاق ساخته‌شده را به متن اصلی نسبت ندهید.

تفاوت اعتمادبه‌نفس و غرور در این موضوع چیست؟

اعتمادبه‌نفس یعنی توانایی خود را بشناسیم و برای ادامه راه تلاش کنیم. غرور زمانی دیده می‌شود که به خاطر یک موفقیت، دیگران را تحقیر کنیم یا خود را بی‌نیاز از آموختن بدانیم.

کدام نمونه برای بازنویسی درس مناسب‌تر است؟

نمونه اول به روند حکایت نزدیک‌تر است. نامه، گفت‌وگوی تازه و پایان متفاوت برای تکلیف خلاقانه مناسب‌اند و جای متن اصلی درس را نمی‌گیرند.

منابع بررسی حکایت: شبکه رشد، کتاب گویای فارسی پایه پنجم، چنار و کدوبن؛ گنجور، متن منظوم چنار و کدوبن.

برچسب‌ها: —
اشتراک‌گذاری:

از دیگر بخش‌های پرشین‌وی

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *